دانلود قسمت هشتم سریال مو به مو + خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت ۸

سریال مو به مو، جدیدترین محصول نمایش خانگی به کارگردانی پرویز شهبازی و تهیهکنندگی مستانه مهاجر می باشداین سریال از پلتفرم «شیدا» منتشر می شود.
از بازیگران این سریال می توان به میرسعید مولویان، هانیه توسلی، الیکا ناصری، حسن معجونی، بنیامین بهادری، نفس بازغی، مهوش وقاری، مهدیار کلائی، رضا فیضبخش و … اشاره کرد.
خلاصه داستان سریال مو به مو
منصور پس از شکست های مالی و بحران های خانوادگی، در مقطعی از زندگی باید تصمیمی سخت و غیر اخلاقی بگیرد تا نجات پیدا کند؛ انتخاب های تازه، روابط پیچیده و ماجراهایی پیش بینی نشده، مسیر زندگی منصور را به کلی تغییر می دهد.
خلاصه داستان سریال مو به مو قسمت هشتم
منصور میره شرکت، وقتی صدای ساز رو از پشت در می شنوه خیلی آروم کلید میندازه میره داخل، آناهیتا وقتی متوجه ورود منصور میشه ساز زدن رو قطع میکنه، منصور میگه مگه اینجا محل کار نیست؟ آناهیتا میگه دیدم کسی نیست شروع کردم به تمرین کردن، منصور با کنایه میگه ولی من فکر کنم اینجا نمیتونی تار بزنی، یه موقع تو آموزشگاهی اشکال نداره، یا برادرت داره میره سربازی مهمون ویژه داری اونوقت ساز میزنی، حالا اونجا داشت ساز میزد چی بود اونو بزن، آناهیتا از حرفهای منصور شوکه میشه و با دادش به گریه میفته و میره، صدای منصور؛ میگن مرد با مشت حرف نمیزنه، خشم رو قورت میده، ولی وقتی خون میجوشه و صدا تو سرت می پیچه چی…
منصور تو راه برگشت خونه با متین قرار میزاره و درباره آناهیتا باهاش حرف میزنه، متین میگه این دختره به درد تو نمیخوره، منصور میگه دارم سعی میکنم بزارمش کنار، تو کسی رو داری این پسره رو یکم بترسونیمش؟ متین میگه فایده نداره اینکار مثل پروندن مگس میمونه هرچی کیش کنی دوباره میاد، اگه دختره رو دوست داری میتونی از سر راه برش داری، من آدمش رو دارم کلا هم دو مرحله است، اراده کن، لوکیشن بفرست. اما منصور میگه نه فعلا بی خیال شو شاید با زبون کنار کشید، فعلا هم که آناهیتا باهام قهر کرده، فیلم رو دیدم بهم ریختم سرش داد زدم، بهش گفتم پاسپورتش رو بده انگار نه انگار، من باید زودتر برم. متین میگه بخاطر این داداش های ناتنی ات می خوای بری؟ پیگیرن؟ منصور میگه آره بخاطر زمین اومدن فکر کنم اینا قیمت واقعی زمین رو فهمیدن، رفتم قبرستون دیدم با پتک زدن سنگ رو شکوندن، فهمیدن که سنگ الکیه. اگه بمونم هم باید پول رو بدم هم باید برم زندان.
رفیق متین، سونیا هم به جمعشون اضافه میشه و منصور رو باهاش آشنا میکنه. منصور از سونیا میپرسه چی میشه یه دختر یکی رو ول میکنه میره سراغ یکی دیگه، من براش ماشین گرفتم، کل کارهای شرکت رو بهش سپردم، بخاطرش از زنم هم جدا میشم، منو ول کرده رفته با یه پسری که هیچی نداره، سونیا میگه شاید بخاطر اینه که با شما احساس امنیت نمیکنه و فکر میکنه همون کار رو با اونم میکنید و ولش می کنید و فکر میکنه یه پسر مجرد براش بهتر باشه، به هرحال یه چیزی تو اون میبینه که تو شما نمیبینه.
فردا آناهیتا عصبی میره شرکت و پاسپورتش رو میده به منصور، منصور ازش عذرخواهی میکنه بابت رفتار دیروزش، اما آناهیتا میگه اتفاقا درست رفتار کردی من زن تو میشم بالاخره تونستی منو از بابام بخری، اون بدبخت لنگ اجاره شبشه و تو هم که کاسب و زرنگ، زندگیم رو جهنم کردی، منصور میگه یکم آرومتر چی شده؟ آناهیتا میگه دیشب بابا و مامانم بخاطر ازدواج ما دعواشون شد بابام با چاقو خودش رو زد، بعد با گریه میگه: هرکاری بگی میکنم نمیخوام بابام بمیره.
منصور میره بیمارستان و از مادر آناهیتا حال شوهرش رو میپرسه و میگه تو رو خدا از چشم من نبینید، من محمود آقا رو دیروز دیدم گفت میخواد وام بگیره من گفتم تقدیم میکنم، اما اون هیچی نمیگه، محمودآقا رو از اتاق عمل میارن بیرون، منصور میره کارهای صندوق رو انجام بده، میبینه که رها تو بیمارستانه، میره بهش میگه تو چه نسبتی با محمودآقا داری میخوای بری عیادتش؟ رها میگه بابای هنرجومه. منصور میگه تو با همه هنرجوهات رفت و آمد خونوادگی داری؟ رها میگه آناهیتا فرق میکنه، دوستش دارم. منصور میگه من درکت میکنم اما داری برای خودت دردسر درست میکنی. رها میگه من پای همه چیز هستم، منصور میگه بریم یه بشینیم دوستانه صحبت کنیم. منصور برای رها توضیح میده که آناهیتا نامزد منه، براش انگشتر گرفتم چند روز دیگه میخواهیم ازدواج کنیم بعدش هم میخواهیم از ایران برای همیشه بریم، پاسپورتش رو داده تا براش ویزا بگیرم، رها میگه به من گفته بود اما نمیخواست پاسپورتش رو بده، منصور میگه داره بازیت میده تو پسر خوبی هستی اما با من که نمیتونی رقابت کنی، دارم دوستانه میگم من بوی خون میشنوم یه پولی بهت میدم برو پی کارت دیگه هم نبینمت. با آناهیتا هم قطع ارتباط میکنی. رها میگه باشه من همینجا بلاکش میکنم ولی شما بهش چیزی نگو تا منم ضایع نشم. منصور میگه اگه زدی زیر قول چی؟ رها میگه ولکن دیگه قول دادم، حالا این پولی که گفتی چه جوره؟ مجوز آموزشگاه احتیاج به پول داره، منصور میگه پول خوبی بهت میدم.
منصور، آناهیتا رو میرسونه خونه، تو مسیر آناهیتا میگه همه از چشم تو میبینن، منصور میگه چرا از چشم اون پسر بی ریخت نمی بینن، چرا تو هر کسی رو توی خونتون راه میدی؟ تو اینقدر ساده ای که باورم نمیشه، الان تو بیمارستان دیدمش بهش میگم دردت چیه؟ فهمیدم پول میخواد منم یه مقدار پول بهش دادم تا شرش رو کم کنه، آناهیتا یه جور رفتار میکنه که آره تو راست میگی؟ منصور فیش واریزی پول رو نشون آناهیتا میده تا باور کنه و بهش میگه آدمها با برنامه ریزی میان جلو. آناهیتا میگه برای چی بهش پول دادی؟ منصور میگه چون مجبور بودم. یکی اینکه بره نبینمش دوم اینکه اگه بهت بگم پول میخواد باورت نمیشد، آناهیتا میگه الانم باورم نمیشه، منصور میگه با مادرت حرف بزن بگو جریان چیه یکم هم از من تعریف کن. آناهیتا میگه اونقدر عصبی ام که میخوام رها رو از همه جا بلاک کنم.
از دفتر هواپیمایی به منصور زنگ میزنن که پاسپورتش رو برسونه، منصور هم هماهنگ میکنه که فردا تا ظهر به دستشون میرسونه.
دیزاینر خونه میاد شرکت و میگه که ما صبح با نصاب و کلی وسایل رفتیم جلوی آپارتمان راهمون ندادن، منصور میگه فراموش کردم بگم خرید خونه کنسل شده شما فاکتور کنید من پرداخت می کنم. خانم دیزاینر میگه که فقط یه صندلی هست بین وسایل خیلی خاصه اونو کسی برنمیداره، منصور میگه باشه آدرس میدم برام بفرستید.
شب منصور میره خونه، هرچی میگرده دنبال پاسپورت ایلیا پیدا نمیکنه، شنود رو روشن میکنه تا گوش بده بفهمه کی اومده خونه. متوجه میشه یکی ساعت ۱۱ اومده و پاسپورت رو برداشته، اما نمیدونه کی هست، به صدف وویس میده که غیر از تو کی کلید داره تونسته با خیال راحت بیاد خونه، معلومه ۱۰ تا از روش کپی کردی، اسم این دزدیه من از دست تو امنیت ندارم. همون لحظه صندلی رو براش میارن داخل و میگن برای نصب همکارها میان. با دیدن نشان بال عقاب روی صندلی به خودش میگه نمیدونم منو تا کجا میخوای ببری، یا می بری بالا یا میاری پایین میکوبی زمین.
صبح میشه منصور میره سر خاک مادرش که یه سنگ قبر قدیمی داشت، با گلاب می شوره. بعد میره شرکت کیفش رو میزاره میره دفتر هواپیمایی که روبروی شرکت بود، پاسپورت خودش و آناهیتا رو میده و میگه پاسپورت ایلیا رو گم کردم المثنی می گیرم میارم.
منصور زنگ میزنه آناهیتا پیداش نمیکنه، برای ویس میفرسته که ایلیا رو از مدرسه بیار دفتر ببرمش پاسپورت المثنی بگیرم، وقتی آناهیتا جواب نمیده نگران میشه، میره بیمارستان عیادت محمود آقا، از مادرش سراغش رو می گیره، اونا هم بی خبر بودن بهش زنگ میزنن آناهیتا میگه بیرونم، محمود آقا میگه از صبح منصورخان زنگ میزنه بهت حواب نمیدی چرا؟ اومدن اینجا. آناهیتا قطع میکنه گوشی رو. منصور خودش زنگ میزنه و آناهیتا جواب نمیده، خداحافظی میکنه و میره سمت ماشین، از مدرسه بهش زنگ میزنن منصور سراسیمه میره. پلیس رو تو حیاط مدرسه میبینه، آناهیتا با گریه میگه ایلیا نیست اصلا معلوم نیست از مدرسه بیرون رفته یانه، مسئولان مدرسه میگن که سر ساعت زنگ خورده همه رفتن، گردن ما نندازید، پلیس فایل دوربین ها رو میبره کلانتری تا همه رو چک کنه، صدف هم همه جا رو میگرده منصور گریه صدف رو می بینه میگه برای من بازی در نیار بگو بچه رو کجا قایم کردی؟ صدف میگه من چرا باید اینکار رو بکنم؟ منصور میگه بهمون دلیل که پاسپورتش رو قایم کردی، صدف میگه بیا برو اصلا حوصله ات رو ندارم.
منصور و صدف و آناهیتا میرن کلانتری، فیلم دوربین مداربسته مدرسه رو چک می کنن، می بینن ایلیا تنها از بین بچه ها جلوی در مدرسه میره سمت چپ. پلیس عکس و مشخصات ایلیا رو میگیره تا به کلانتری های هم دیگه اطلاع بده بعد میپرسه شما دشمن ندارید؟ منصور میگه من مشکلم با این خانمه، من میخوام از ایران برم اومده پاسپورت بچه رو برداشته خود این خانم بچه رو قایم کرده. صدف میگه پاسپورت دست من نیست، جناب سروان این بازی جدیدشه، پلیس تازه متوجه میشه که صدف و منصور با هم زندگی نمی کنن، میگه به هر کی شک دارید میتونید شکایت کنید، منصور میگه من به یه آقا پسری شک دارم به اسم رها، اونم داره مزاحمت ایجاد میکنه از من اخاذی کرده اصلا فکر می کنم بچه رو اون برده، آناهیتا میگه به اون بیچاره چیکار داری؟
منصور با مامورها میرن آموزشگاه، رها تنها بود، پلیس میپرسه اون اتاق هم کلاسه؟ رها میگه نه اما اگه میشه اونجا رو نگاه نکنید، پلیس بیشتر شک میکنه. مامورها میرن در رو باز میکنن می بینن پدر رها داره چای میخوره، بهش میگن اومدیم بازدید کنیم، رها به پدرش میگه نگران نباشید با من کار دارن چند دقیقه دیگه میرن، پدرش میگه اگه این آقایون دنبال اونن بده بهشون برن، همون چیزی که پشت قاب گذاشتی، من اونروز از تو حیاط داشتم می دیدم. پلیس تابلو رو برمیداره می بینه پاسپورت روی دیواره…




