دانلود قسمت ۵ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت پنجم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پنجم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانتهآ پناهیها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمیگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب
خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زنها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا میکند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشنترین شب، پا به تاریکی میذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی میدزدیم و زندگی رو به مرگ بازمیگردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانهها در حرکت است.
خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۵
زمانیکه سمیر و نیلوفر تو رستوران مشغول خوردن غذا بودن، پیشخدمت با طاها صحبت میکنه و طاها مقداری پودر داخل نوشیدنی سمیر میریزه و میگه که باعث میشه عموی من چند ساعتی بخوابه، سمیر به طاها زنگ میزنه و میگه از آشیان چه خبر، طاها بهش میگه که گم شدنش به کارهای خبرنگاری ربط داره، طاها هم تاکید میکنه که حتما دلارها رو امشب بهش برسونه تا فردا با خبرهای خوب بیاد سراغش.
سروش که میفهمه نیلوفر ازدواج کرده میره دم خونه سمیر زنگ میزنه، به زور وارد خونه میشه و به رحیمه میگه که نامزدم نیلوفر چند روز پیش اومده اینجا و از اون روز اوضاع زندگیمون بهم ریخته، میخوام بدونم اینجا چه خبر بوده. رحیمه میگه چرا از خودش نمیپرسی؟ سروش میگه خودش چیزی نمیگه، من مطمئنم شما تهدیدش کردید، رحیمه میگه نامزد تو وقیح تر از اینهاست هنوز جوهر عقدش خشک نشده مجبورش کن طلاق بگیره، اون روزیکه میگی، شوهر من با نامزد تو عقد کرده الانم نیستن، سروش با شنیدن این حرفها شوکه میشه.
سپیدار به نوید اطلاع میده که نیلوفر دیشب نیومده خونه، نوید عصبانی میشه که چرا زودتر نگفتی، به تجنگی هم زنگ میزنم خاموشه.
نیلوفر میاد خونه استاد، بهش میگه همه چیز علیه منه من به زور زنش شدم و ازش متنفر بودم اما چرا باید اینکار رو بکنم؟ امروز قرار بود یه ردی از آشیان بهم بده. استاد میگه من بهش زنگ میزنم اگه برداشت میفهمیم زنده است، اما گوشی تجنگی خاموش بود.
تجنگی با سر و صورت خونی میره خونه خودش، رحیمه میگه چه بلایی سرت اومده، سمیر میگه یعنی باور کنم تو هیچی نمیدونی؟ فقط دعا کن تو توی این بازی نباشی، رحیمه میگه میخوای رامین ببرتت بیمارستان؟ سمیر صورتش رو پاک میکنه و میگه رنگه.
سمیر به طاها زنگ میزنه که نیلوفر صحنه کشته شدن منو دیده فرار کرده، بعد تعریف میکنه که دیشب چه اتفاقی افتاده براش، هیچ کس جز خودم آدرس اون خونه رو نداشته، هر کی بوده خوب میدونسته چیکار کنه تمام دوربین های اونجا رو قطع کرده، تمام کلیدهای قفل رو داشته، ممکنه این دختره با اون یارو همدست بوده، اون یارو مال این حرفها نیست، هر کی بوده میخواسته منو تحقیر کنه، ( نشون میده تمام این کارها رو طاها انجام داده) طاها میگه شاید کار باباش باشه میتونی ازش شکایت کنی، هرچند که از نمایشش نمیشه شکایت کرد.
نیلوفر از استاد میخواد که بره دم اون خونه، خودش هم پشیمون بود که فرار کرده، استاد میگه میخوای بگم سروش بیاد پیشت؟ اما تیلور قبول نمیکنه، استاد میگه تو هم مثل سایه ای هر چند که اون وحشی تر بود، نیلوفر میگه شما چطور بدون سایه زندگی می کنید؟ استاد میگه به سختی، آدم وقتی بچه اش رو گم میکنه خودش رو هم گم میکنه.
استاد با ماشینش میره بیرون و طاها از این فرصت استفاده میکنه میاد زنگ خونه رو میزنه و خودش رو معرفی میکنه، به نیلوفر میگه در رو باز کنید من نمیخوام شما قربانی سیاهکاری عموی خدابیامرزم بشید، نیلوفر میپرسه مرد؟ بعد در رو باز میکنه و میگه باور کنید کار من نبود. طاها میگه میدونم اما مشکل اینه که همه شواهد علیه شماست، من از طریق تلفن همراهتون رد شما رو زدم، وقتی من تونستم پلیس هم میتونه.
سمیر میره سراغ نوید و سراغ نیلوفر رو میگیره، بهش میگه تو حتما تو جریانی، مسعود این نقشه رو چیده تا زن منو از خونه ام فراری بده، اما نوید میگه ما خودمونم دنبالشیم هر چند سمیر باور نمیکنه.
طاها به نیلوفر میگه من مطمئنم استادت رفته به پلیس خبر بده، بعد با حرفهاش ته دل نیلوفر رو خالی میکنه و سوار ماشینش میکنه گوشیش رو هم میندازه دور تا هیچ کس پیداش نکنه، استاد که برمی گرده میبینه نیلوفر نیست بهش زنگ میزنه اما گوشیش خاموش بوده.
استاد حرفهای دخترش رو موقع رفتن بیاد میاره که چطور نتونسته راضی اش کنه بمونه، اما سایه راضی نمیشه بمونه و با اصرار میخواد تنها بره جائیکه هیچ کس نشناستش.
طاها نیلوفر رو میبره به سینمای خانوادگیش، نیلوفر میگه دارم دست به دست میشم، از تجنگی به دکتر پرنیا از دکتر به شما، طاها میگه میدونم سخته اما من کمکت میکنم فردا برین لب مرز یه گروهی هست که میخوان برن ، من خودمم باهات میام تا مطمئن بشم، فعلا میریم استانبول بعدش میریم اروپا. نیلوفر کتاب هزار و یک شب رو اونجا میبینه میگه این اینجا چیکار میکنه؟ طاها میگه اون مردی که عموم اجیر کرده بود میخواست بفروشتش من ازش گرفتم. نیلوفر میگه من برای دومین باره شما رو میبینم، شاید اصلا با شما نیومدم، شاید ترجیح بدم برم زندان واسه کار نکرده اعدام بشم، ولی میخوام بدونید من یکی رو خیلی دوست دارم، نمیدونم چرا اینو به شما میگم اما فکر میکنم یه نفری که اینطوری داره یکی رو نجات میده حس انسان دوستی کافی نیست، حتی نفرت از عموتون هم کافی نیست، طاها میگه یعنی فقط عشق میتونه باشه؟ نیلوفر میگه من نباید بهتون توهین میکردم، طاها میگه شما امشب استراحت کنید فردا تصمیم بگیرید منم اگه کمکتون می کنم در قبالش چیزی ازتون نمی خوام.
آشیان میاد تو خیال نیلوفر و بهش میگه اینجا نمون برگرد، نیلوفر میگه نه، آشیان میگه این اولین باره حرف منو گوش نمیکنی خودش یه نشونه است که بزرگ شدی، با من بیا، نیلوفر دنبال آشیان میره پایین وارد سالن سینما میشه و تصویر کلبه رو میبینه.
دو نفر میان پیش طاها که بازیگر بودن، طاها بهشون میگه نقش پلیس رو باید بازی کنند و بگن حکم جلب نیلوفر مدبر رو دارن.
طاها میاد به نیلوفر میگه نترس اما پلیس جای ما رو پیدا کرده، حتما پلاک ماشین رو با دوربین دیدن ردمون رو زدن، نیلوفر که حسابی ترسیده بود میگه یه کاری کنید، طاها میگه سرنوشت من و تو رو بهم گره زده اگه منو پیدا کنن فکر میکنن همدست توام، بعد با نیلوفر از در پشتی فرار میکنن.
استاد پرنیا میره باشگاه اسب سواری تجنگی تا باهاش حرف بزنه، به تجنگی میگه زن شما یه دختربچه معصومه که گمشده، شماره شمارو داد که اگه اتفاقی براش افتاد بیام سراغتون، هیچ کس ازش خبر نداره، تجنگی میگه چه خوبه آدم استادی مثل شما داشته باشه اینقدر پیگیر باشه، نگران نباش حالش خوبه، تو دنبال چی هستی؟ پرنیان میگه دنبال نیلوفر، اگه پیدا نشه پای پلیس میاد وسط، تجنگی میگه من بچه نیستم گولم بزنی خودت هم میدونی نیلوفر فرار کرده، پرنیان میگه تا نفهمم تو اون خونه چه خبر بوده هیچی نمیگم، من تنها جیزی که میدونم اینه که شما مرده بودی اما الان زنده اید، اومد پیش من ترسیده بود فکر کرده بود شما رو کشتن آدرس داد رفتم دم اون خونه، برگشتم غیبش زده بود، وسایلش و لباساش هم مونده بود الان نه پیش شماست نه من، تجنگی میگه اون به تو پناه آورده بود چرا غیبش زده؟ حرفات بوداره، تو آدم مسعودی یا مادر سروش؟ پرنیان میگه نیلوفر گمشده، چند وقت قبل خواهرش گمشد، دوست خواهرش به طرز عجیبی تو کماست، منم صبرم تموم شده چون یه مادرم، چون دختر منم چند وقته گمشده، اینا ممکنه بهم ربط داشته باشند. تجنگی میگه من قول داده بودم خواهرش رو پیدا کنم اون کسی که باعث فرار نیلوفر شده رو هم پیدا میکنم، سعی میکنم حرفهای تو رو هم باور کنم اما حواسم بهت هست من به زمین و زمان شک دارم، پرنیان میگه برای پیدا کردنش رو من حساب کن و میره.
طاها ، نیلوفر رو سوار ماشین میکنه و میگه باید از تهران بریم، نیلوفر میگه من باید اینجا باشم آشیان رو پیدا کنم، طاها میگه کی گفته آشیان اینجاست؟ سمیر به من گفت آمار آشیان رو در بیارم آخرین چیزی که میدونم اینه که رفته استانبول. نیلوفر یه آدرس میده و از طاها میخواد که برن اونجا، نیلوفر میخواد بره پیش سروش، سروش وسایل خونه اشون رو بار کامیون کرده بود تا از اونجا برن، طاها نمیذاره که نیلوفر بره جلو.
سمیر از آدماش میخواد که نیلوفر رو براش پیدا کنن از دم خونه باباش تا لب مرز همه جا رو بگردن.
پرنیان به سروش زنگ میزنه و میگه بیاد کارش داره.
سمیر میره دفتر روزنامه محل کار آشیان و خودش رو معرفی میکنه و میگه نیلوفر معتقده آشیان رو دزدیدن من چطور میتونم به مدارکی که خانم مدبر جمع کردن دسترسی پیدا کنم؟ همکار آشیان میگه شما نمیتونید اینکار رو کنید، سمیر میگه من همسرم گمشده و ممکنه به گمشدن خواهرش ارتباط داشته باشه.
همون لحظه یه چندتا عکس از نیلوفر و طاها بدست سمیر میرسه که میگن لب مرز ازشون انداختن، سمیر بدون هیچ حرفی دفتر روزنامه رو ترک میکنه و با عصبانیت میره خونه و مستخدمای خونه اش که یه خواهر برادر بودن رو اخراج میکنه، چون فکر میکنه اونا آمارشو به طاها میدادن، رحیمه میگه چرا این بدبختها رو از خونه بیرون میکنی؟ سمیر میگه تو رو که نمیتونم بیرون کنم، اینا باید تاوانش بدن. رحیمه میگه من تصمیمم رو گرفتم از این خونه میرم، سمیر میگه این شوخیش اصلا قشنگ نیست چون من جدی میگیرم اونوقت ناجی افسانه ایت نیست بیاد به دادت برسه چون یه جایی رفته دستت هم بهش نمیرسه، سمیر میگه زنگ بزن به طاها بپرس چطور اومده تو خونه من تو زعفرانیه و با کی همدست بوده و کلید خونه منو از کی کش رفته، میدونستم یه رو زهرش رو میریزه ولی زود بود، هنوز جاداشت واسه دوشیدن من، ولی یه کاری میکنم له له بزنه، رحیمه با بغض میگه نکن اینکارو بزار یه نفر باشه که منو بخواد، سمیر میگه بد میوه ممنوعه ای رو گاز زده، رحیمه میگه میوه ممنوعه کیه؟ سمیر میگه زنم!
آدمه سمیر زنگ میزنه که یکی گفته طاها و زنتون دارن میرن استانبول، سمیر میگه هر چقدر پول میخواد بهش بده و بگو که من هردوشون رو سالم میخوام.
استاد به سروش تعریف میکنه که چی شده، سروش ناراحت میشه که چرا به من نگفتید، استاد میگه شرایط نیلوفر بحرانی بود، اون نمیدونه تجنگی زنده است بخاطر همین داره فرار میکنه، یکی که نفر سومه به تجنگی رو دست زده و اون مثل مار زخمی شده، سروش میگه من دیگه توانایی نفر سوم رو ندارم، چه دلیلی داره که همه شهر دنبال نیلوفر باشند، پرنیان میگه میتونه هزار و یک دلیل داشته باشه، مربوط به آشیان باشه یا حتی عشقی باشه، سروش میگه همه چیز زیر سر تجنگیه.
نشون میده که نیلوفر و طاها نزدیک مرز شدند و مسیری رو باید پیاده برن، بین راه یه جا برای استراحت بود که میشینن منتظر، اما نیمه های شب طاها به نیلوفر میگه باید از گروه جدا بشن و تنها برن…





