فرهنگی و هنری

دانلود قسمت ۲ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت دوم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانته‌آ پناهی‌ها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمیگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زن‌ها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا می‌کند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشن‌ترین شب، پا به تاریکی می‌ذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی می‌دزدیم و زندگی رو به مرگ بازمی‌گردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانه‌ها در حرکت است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت دوم

زمان بعد از قطع تماس تصویری با آشیان، با شنیدن موسیقی به طبقه بالا میره و با طاها درباره کاری که شروع کردن صحبت میکنه و اینکه فقط چند زن دیگه برای اتمام کارشون احتیاج دارن، طاها به زمان میگه که هروقت با آشیان صحبت میکنه رنگ صورتش تغییر میکنه، اما زمان تأکید میکنه که هیچ چیزی نباید جلوی کارشون رو بگیره، حتی عشق، میگه که تو دلیل نزدیکی به آشیان رو میدونی، اما طاها میگه عشق دلیل نمیخواد، زمان میگه باید جلوی کار آشیان رو بگیره و تا زمانیکه برگرده مجبوره بهش نزدیک بشه، طاها بهش گوشزد میکنه که آشیان خطر بزرگیه و این عشقش همه بایدها رو بهم میزنه.

سروش میخواد سوار موتورش بشه و از دانشگاه خارج بشه اما یه نفر میاد و حسابی کتکش میزنه، بعد همونکه نیلوفر رو تهدید کرده بود میاد و به سروش میگه که باید از تهران خارج بشه وگرنه زنده اش نمیزاره.

مسعود با نیومدن آشیان به خونه نگران میشه و با نوید (زیردست و رفیقش) با همه تماس میگیرن اما پلیس ماشین آشیان رو تو جاده پیدا میکنه که تصادف کرده، ولی اثری از آشیان نبوده، پدرش فکر میکنه کار طلبکارها هست و از نوید میخواد که لیست طلبکارها رو براش بیاره تا ببینه کار کدومشون میتونه باشه.

نیلوفر از نبود آشیان تب میکنه و مدام هذیون میگه.

زمان باز هم به سراغ دخترهایی که قصد خودکشی دارند میره و با بیهوش کردنشون اونا رو به مخفیگاهش میبره و به طاها میگه فقط یه نفر دیگه مونده که باید برام پیداش کنی.

سمیر به دیدن مسعود میره و بهش میگه که تو به من قول دادی اما سر قولت نموندی، ما با هم معامله کردیم. مسعود میگه معامله فسخه من پولتو پس میدم انتظار داری تو این شرایط دخترم رو بشونم پای سفره عقد؟ دختر بزرگم گم شده و پریشونیم، من باید زنده باشم تا آشیان رو پیدا کنم، نیلوفر عقد تو بشه من یه جسدم. سمیر میگه دعا کن دخترت مرده باشه چون اگه افتاده باشه دست طلبکارها باید روزی صدبار آرزوی مرگش رو کنی، مسعود عصبانی میشه و میگه شده دخترم رو با خودم ببرم زندون اما دست تو نمیدم. سمیر تهدیدش میکنه که پس باید بری زندون.

نوید با سمیر قرار میذاره و ازش میپرسه که گم شدن آشیان کار اونه یا نه، سمیر میگه تو بهتره نگران دختر خودت باشی که تو قفسه، دخترای مسعود آزادن، حواست باشه دخترت کنج قفس نمیره، تو کار خودتو درست انجام بده من هواشو دارم.

نیلوفر میره دفتر کار آشیان و از شیما درباره آشیان و گم شدنش می پرسه و از زمان، اما شیما چیزی درباره زمان نمیدونست و از اینکه آشیان با زمان ارتباط داشت شوکه میشه و از نقاشی هایی که آشیان می‌کشیده حدس میزنه که زمان همون مرد مو بلند نقاشی باشه.

طاها خیلی اصرار داره تا واقعیت داستان و علت کار زمان رو بدونه اما زمان راضی نمیشه که چیزی به طاها بگه.

مسعود حالش بد میشه و به بیمارستان میبرنش، نیلوفر مدام آشیان رو کنارش میبینه و باهاش حرف میزنه که صبور باشه، نوید محبور میشه کمی از حقیقت رو به نیلوفر بگه که پدرش بدهی داره و طلبکارها حکم جلبش رو گرفتن.

سروش واسش عجیب بود که چرا زورگیر بهش گفته تنها از تهران بره، توی وویس به نیلوفر جریان رو تعریف میکنه و ازش میخواد بگه که اون طرف از کجا پیداش کرده و فهمیده تو کدوم دانشگاهه، سروش به نیلوفر میگه این جریان یه ربطی به گم شدن آشیان داره و مطمئنم که تو توی مرکزش هستی.

نیلوفر تو گوشی پدرش وویس های سمیر رو گوش میده که گفته با نیلوفر حرف بزنه و تاریخ عقد رو بگه و اینکه پولش آماده است و در غیر اینصورت باید بره زندان.

شیما همراه با دوستاش تو جنگل کمپ میزنه و موقعی که میخواسته عکاسی کنه زمان میاد سراغش و فکر میکنه که داره خودکشی میکنه اما اون با دیدن زمان میشناستش، زمان سریع از اونجا دور میشه اما طاها از پشت میاد و با داروی روانگردان بیهوشش میکنه و دوربینش رو میدزده، موقعی که زمان میره دم ماشین طاها میاد میگه نگران نباش دختر بی خطری بود کارش رو ساختم چون اون تو رو شناخته بود، دوربینش رو برداشتم، اما زمان بیشتر ناراحت میشه و میره دنبال دختره تا نجاتش بده اما می بینه که بقیه افراد کمپ دورش جمع شدن و دیگه بی خیال میشه جلو بره.

نوید با سمیر قرار میذاره که هرکاری از من خواستید رو انجام دادم اما زدید زیر قولتون، سمیر میگه من ازت خواستم چاپخانه رو به آتیش بکشی نه اینکه چند نفر بیان اونجا شاخ و شونه بکشن من دلم میخواست کاری کنی جلوی چشم دخترش ببرنش نه اینکه بهش بگی حکم جلب باباش اومده، نوید میگه حکم دادگاه اومده نمیخوام دخترم تو غربت تو زندان بپوسه.

طاها میره بیمارستانی که شیما بستری شده تا ببینه درچه حاله، متوجه میشه که سطح هوشیاریش خیلی پایینه و امکان داره برنگرده.

دکتر به مریم خواهر شیما میگه که مغز خواهرتون بخاطر مصرف روانگردان آسیب دیده، اما خواهرش میگه محاله که شیما روانگردان مصرف کرده باشه چون اون حتی سیگار هم مصرف نمیکنه، نیلوفر که به عیادت شیما اومده بود پرستار یه سبد گل رز زرد میده بهش و میگه یه آقایی اینو برای شما اورده، نیلوفر به مریم میگه که پرستار گفته یه آقایی اومده بوده اینجا خودشو نامزد شیما معرفی کرده شاید این گلها رو هم اون اورده، شیما میگه چه نامزدیه که نمیدونه شیما از رز زرد متنفره. نیلوفر میگه اما من عاشق زر زردم.

طاها میره پیش رحیمه، براش هدیه هدفون میاره و ازش دعوت میکنه شب باهم برن رستوران اما رحیمه میگه دوست نداره وقتی سمیر به خونه میاد نباشه، طاها با اینکه ناراحت میشه اما مجبور میشه که بگه ناراحت نشده، با رسیدن سمیر میخواد بره اما سمیر بهش میگه رفت و اومدش رو باید اطلاع میداده، طاها میگه که رحیمه سفارش داشته براش گرفته اورده، بعد با ناراحتی از اونجا میره.

طاها به زمان میگه دختر پرستاره که رابطمون بوده رو پیدا نمیکنه ، زمان میگه چاره ای نداریم باید زودتر راه بیفتیم، ۴ شب دیگه ماه کامل میشه باید بریم. طاها میگه برای آخرین نفر آشیان هست، اما زمان میگه قرار نیست آشیان جزء اون زنها باشه باید یه نفر دیگه رو پیدا کنیم.

نیلوفر میاد دفتر سمیر و خودش رو معرفی میکنه، سمیر هم خودش رو از دوستان قدیمی مسعود معرفی میکنه و میگه که شما منو ندیدید اما من شما رو خیلی زیاد دیدم از دور از تو عکس، همیشه دنبال کردم اونقدر که من میشناسمت هیچ کس نمیشناستت.

نیلوفر میگه اومدم ازتون چند تا سوال بپرسم اینکه پدر من چرا سکته کرده؟ من پیغام‌های شما رو تو گوشی بابام دیدم، چرا من؟ سمیر میگه دلبستگی و خواستگاری، من میخواستم به مسعود کمک کنم، اما هر چیزی تو دنا یه بهایی داره، نیلوفر میگه من بهای چیو باید بدم؟ سمیر میگه این یه معامله سه نفرست، مسعود زندان نمیره، تو پدر و خواهرت رو دوباره بدست میاری و من به خواسته قلبیم میرسم، من تو رو خوب میشناسم دلم میخواد همه اینها رو به پدرت بگی تو چه بخوای چه نخوای باید با من ازدواج کنی…

دانلود قسمت اول سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت اول تا آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا