فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۸ سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت هشتم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هشتم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

قسمت هشتم سریال «کوری» روز جمعه به‌صورت اختصاصی در پلتفرم فیلم‌ نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوان‌زاده و تهیه‌کنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلمنت می باشد.

مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان و امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکان‌فر و … بازیگران این اثر هستند.

خلاصه داستان سریال کوری

در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»

خلاصه داستان سریال کوری قسمت ۸

شیدا به مارال زنگ میزنه تا حال پارسا رو بپرسه، مارال که حال خودش حسابی خراب بود میگه پارسا تازه بیدار شده، اما من دیگه نمیتونم اینجا بمونم، نمیتونم اینقدر استرس داشته باشم، شیدا میگه باز شروع کردی یکم صبر کن دیگه آخراشه، مارال میگه کارای تو که آخر نداره، شیدا میگه بسه دیگه ما همه حرفهامونو با هم زدیم برو حاضر شو بری سر کارت وگرنه شمس شک میکنه، اینجوری که میگی شمس دیشب ترسیده بود حتما اعتراف می کنه تو هم سعی کن راضیش کنی، به نفع خودت و اون بچه ست.
حنا با عصبانیت ماشین رو از هامون می گیره و برمی گردن مهد کودک، مینو رو با صدای بلند صدا میکنه و میگه اینو کی داده به بچه من؟ مینو میگه داد نزن من اومدم دیدم داره با هامون بازی میکنه باباشه چیکار می کردم؟ حنا میگه به تو چه که باباشه، من دو ساله نزاشتم این بچه رو ببینه، میتونم درک کنم چطوری به من تلفن نمی‌کنه اما نمیتونم درک کنم دوست ده ساله من چطوری به خودش اجازه میده یه همچین چیز مهمی رو از من پنهون کنه، مینو میگه بخدا من فقط دلم سوخت، مینو میگه برای کی؟ برای هامون یا امیر؟ یه چیز رو یادت نره تو از من برای این بچه دلسوزتر نیستی؟ من بیشتر از تو صلاحش رو میدونم.
رئیس قوه قضائیه آقای حجازی به ساختمون محل کار یونس میاد، شعبانی و همکارها میان پیشواز، کلی جمعیت دورشون جمع میشه اما بالاخره موفق میشن وارد اتاق بشن.
سهیل که به زندان افتاده بود همسرش میاد ملاقاتش، میگه که داروهای پسرش بدستش رسید و با آقا میثم اومده و همونم داروها رو بهش داده، اما دست تنها از خرج و مخارج داروهای سرش برنمیاد، سهیل میگه که نگران نباش تا اینجا هستم لنگ نمی مونی.
میثم با یه قلدر تو اتاق ملاقات زندان صحبت می کنه وقتی که میره، طرف میاد و سهیل رو تهدید میکنه که اگه چیزی درباره شمس بگی جنازه ات رو میندازم بیرون و بعد هم کلی کتکش میزنه.
شعبانی به حجازی میگه چه بیخبر و سرزده اومدید کاش از قبل می گفتید تا آمادگیش رو داشته باشیم، حجازی میگه یه کار واجب پیش اومده بود که باید میومدم، دیروز بندرعباس، شعبانی میگه بله همون ۲۵ نفری که مسموم شدن، حجازی میگه تا امروز ۸ نفر فوت کردن هفته پیش کرج بوده بعد از اون شیراز، بعد از اون ۷۷ نفر یا دیالیزی شدن یا کور شدن یا مردن، یونس میگه ما هم که دلمون خوشه چهارتا ساقی دون پایه رو دستگیر کردیم، حجازی میگه از وقتی که شما باند ساخت جنسای تقلبی رو زدید فعلا تو تهران اتفاقی نیفتاده، من میخوام شما بشید مسئول پرونده مبارزات مشروبات الکی کل کشور، یونس میگه من به آقای شعبانی قبلا گفتم این قضیه باید ریشه ای حل بشه یکی دو مورده مگه، من چیکار میتونم بکنم؟ حجازی میگه با تجربه ای که شما دارید حیفه که کارهای عادی رو حل کنید شما باید مسائل بزرگتر رو انجام بدید

یونس میگه من اگه دنبال پست و مقام بودم تا الان دادستان شده بودم، من تو اتاقم دارم کارم رو انجام میدم آقای شعبانی میتونن حرف منو تایید کنن، شعبانی میگه بله شما دارید یکی از بهترین بازپرس های منو ازم می گیرید، ایشون اگه تشریف ببرن نصف کارهای اینجا می خوابه، حجازی میگه لازمه که روی پرونده مهمتری کار کنن، یونس میگه من البته یه پرونده مهم دستم هست، شعبانی میگه اون پرونده متاسفانه الان بازه و ایشون باید ببندنش، حجازی میگه بله من در جریان پرونده دزدیده شدن اون بچه هستم، ولی کسی دیگه هم میتونه اون کار رو انجام بده، یونس میگه نه به این راحتی ها نیست، حجازی میگه پای جون مردم وسطه، یونس میگه جون بچه مردم هم جونه، اون بچه است، حجازی میگه خیلی هم مهمه، شعبانی میگه شما آقای شمس رو می‌شناسید اگه برای نوه اشون اتفاقی بیفته برای ما تبعاتی در پیش داره، یونس میگه کاری به آقای شمس نداریم بچه است بالاخره، شعبانی میگه اگه میشه یک هفته به ما مهلت بدید، حجازی میگه مسئله ملیه، حداکثر یک هفته. یونس و شعبانی قبول می کنن.
شمیم میره کلانتری، بهزاد میبینه و میبرتش اتاق خودش و ازش سوال میکنه چیزی شده؟ از طرف دزد پارسا تماسی داشتید؟ شمیم با گریه میگه نه، بهزاد میگه لازم نبود تا اینجا بیایید اگه اتفاقی و خبری بشه ما خودمون به همسرتون میگیم، شمیم میگه لطفا هیچ چیزی به همسر من نگید، هیچ اطلاعی بهش ندید مسئله من شوهر منه، بهزاد میگه اگه چیزی لازمه بگید توضیح بدید ما پیگیری می کنیم، فقط قبلش بدونید هر حرفی بزنید ثبت میشه مس اگه پشیمون نمی شید بگید، شمیم میگه برای من مهم فقط پسرنه.
شهاب میره می بینه خانواده همسرش دارن جهیزیه رو بار کامیون می کنن و میبرن، شهاب جلوی کارگرها رو می گیره و به سرایدار میگه زنگ بزن پلیس صاحب این خونه منم برش گردانید. حسین میگه جهیزه خواهرمه خودم آوردم خودمم میبرم، شهاب میگه بکش بیرون از زندگی من، ده روزه زنه من بیمارستانه ول کن منو، بعد با حسین درگیر میشه و حسابی کتکش میزنه.
بهزاد به شمیم میگه همه حرفهایی که اینجا گفتید بین خودمون میمونه به هیچ کس حتی به پدرتون چیزی نمی گید.
با رفتن شمیم، بهزاد به یوسفی میگه برای پیگیری تماس های میثم سلطانی یه درخواست بنویسید از همه خطهاش با ریز مکالمه ها، ببر دادسرا.
پلیس به خونه شهاب وارد میشه و میگه ما برای درگیری اینجا هستیم شما اگه شکایت جداگانه دارید پیگیر میشیم. شهاب میگه بله این آقا گوشی منو شکونده من ازش شاکی ام، پلیس میگه باید بیای کلانتری شکایت کنی و میره.
شهاب به سلگی (پدر ریحانه) میگه این رفتار درست نیست، سلگی میگه من خودم صیغه محرمیت خوندم خودمم باطلش میکنم اون دیگه زنت نیست، شما هیچ نسبتی ندارید، اون از آبروریزی تو بیمارستان اونم از اینجا من چقدر باهات مدارا کنم، هر موقع هم حالت بهتر شد بیا تکلیف این سه دونگ آپارتمان رو مشخص کن، به بابات هم بگو وزارت خونه جلوی ترخیص دستگاه ها رو گرفته دنبال منابع ارزی جدید باشه چون از دست منم کاری برنمیاد.
ریحانه از پرستار میخواد گوشیش رو پیدا کنه رمزش رو پیدا کنه بره تو واتساپ قلب قرمز سیو شده باز کنه، نگار میگه کلی چیز میز پاک شده، یه ویس هست ویس رو میزاره، شهاب تو ویس میگه دلم برات تنگ شده چند بار اومدم بیمارستان جلوی در اتاقت خونواده ات نمی‌ذارن ببینمت میگن تو از من بدت میاد و منو ببینی حالت بد میشه، اگه اینطوریه که هیچی ولی اگه اینطوری نیست جوابم رو بده، بگو هنوزم دوستم داری. یکدفعه مادرش میاد، ریحانه سریع گوشی رو میذاره کنار و نگار هم میره بیرون اتاق.

شمس به مارال میگه تو این همه بدبختی همینو کم داشتیم، مارال میگه خب نباید با سلگی اونطوری حرف بزنی معلوم بود یه کرمی میریزه، شمس میگه هرچی رو بدی بدتر میشه اگه جرات کرده اینکار رو بکنه بخاطر میثمه صدبار بهش گفتم رو نده، مارال میگه میثم بچه اش رو دزدیدن اون اصلا نمیتونه کار کنه حق داره، شمس میگه ما نگران نیستیم حق نداریم؟ این دلیل نمیشه، مارال میگه نمیشه این فیلمی که گفتن رو پر کنی، اعتراف اجباری که بار قانونی نداره، تهش هم اگه کسی چیزی پرسید میگی بخاطر جون نوه ام بوده، بخاطر جون پارسا، هرچی دیر بشه بدتره.
یونس میخواد که سهیل رو بیارن، ازش بازجویی میکنه قاچاق دارو، نگهداری، فرار از مامور، درگیری توی بند، تو اینقدر خلافکار بودی، بهت نمیخوره، پرونده ات که پاکه پاکه، سنگین شروع کردی، سهیل میگه من همون اول همه رو اعتراف کردم ناراحتید؟ یونس میگه بله، یه جای کار میلنگه، داری گناه یکی دیگه رو گردن می گیری، من مو رو از ماست می کشم بیرون، انبار مال خودته دارو رو هم خودت وارد کردی، پولش رو کی داده؟ موسی میگه به قیافه ام نمیخوره پولدار باشم، یونس میگه تو پول خرید داروی بچه ات رو نداری بعد تریلی تریلی قاچاق دارو می کنی؟ بهم داره بر میخوره فکر کردی با کی طرفی؟ الان این بندی که توش هستی بند مالی هاست، هتله برات، اگه بخوای هیچی نگی پرونده ات برمی‌گرده همونجا منم هیچ کاری نمیتونم برات بکنم، انبار مال شمسه یا نه؟ سهیل میگه شمس کی هست؟ یونس، محبی رو صدا میکنه میگه با آقا کار ندارم برش گردونید همونجا که بود، محبی سهیل رو میبره.
شمس میثم رو صدا میکنه مارال هم به منشی میگه هیچ تلفنی رو وصل نکنه چون جلسه دارن، شمس به میثم میگه ارز دستگاه ها چی شد مشکلی نیست؟ میثم نه خیالتون راحت بچه ها دارن تو وزارتخانه پیگیری می کنن، شمس میگه چقدر بهت گفتم زودتر برو سراغ سلگی نزار زیرآبی بره، میثم میگه مگه الان چی شده، شمس میگه دروغ تحویل من نده، مارال میگه جلو بار رو گرفتن همه مجوزها هم باطل شده، شمس میگه داره تلافی دخترش رو سر ما درمیاره، تو واقعا خبر نداشتی؟ میثم میگه بجون شما نه، شمس میگه برو خداروشکر کن داماد منی وگرنه همینجا چالت می کردم، برو درستش کن، برای دو تا دستگاه که من نباید برم زیر بلیط این آدمها، میثم میگه شما حل شده بدونید، شمس میگه سهیل چی شد؟ میثم میگه صبح زندان بودم حرفی نمیزنه.

بهزاد حرفهای شمیم رو به یونس انتقال میده و ریز مکالمات میثم رو هم که دراورده بود نشون میده، اینکه با مهناز سپهری بیش از ۷۰ تا مکالمه داشته تو ماه گذشته، چرا باید با مربی مهد بچه اش اینهمه تماس داشته باشه اونم دو صبح، ۴ صبح و … یونس میگه چه ربطی به پرونده داره، بهزاد میگه بنظرم دزدی هارد مهد کار سپهریه، اگه این دزدیده باشه دزدی بچه هم کار میثمه، اصلا جز میثم کی کارت عروسی میتونه بزاره تو کوله بچه؟ یونس میگه باشه ولی این چه ربطی به ریختن ریتالین مشروبها داره شب عروسی، اصلا این چه ربطی به انتقام گرفتن از شمس داره، بهزاد میگه شاید بحث انتقام نبوده، شاید ارث و میراث بوده ، بهزاد میگه الان ما کیو داریم جز میثم این مدارکش دستورش رو بزن من کار رو دربیارم، اصلا تو از کجا مطمئنی انبار مال شمسه؟ یونس ویسی که براش اومده بود رو برای بهزاد میزاره، بهزاد میگه صدا که ساختگیه ولی این کیه که تو رو میشناسه؟ یونس میگه هر جوری شده سهیل رو به حرف بیار اگه به حرف نیومد میری ناصرخسرو موسی رو میاری، یکی از این دو نفر بازد اعتراف کنن که انبار مال شمسه و تمام.
آوا میره خونه فربد، بهش میگه اومدم عذرخواهی کنم، هر پدری باشه همین کار رو میکرد، یکم باهم باشیم از سرت میپره، فربد نمیخواد آوا بیاد داخل، بهش میگه من اگه میدونستم بابات قاضیه غلط می کردم بیام سمت تو، یه دختر میاد میگه کیه فربد؟ آوا میگه این کیه تو خونه تو، میخواد با زور بیاد داخل فربد پرتش میکنه بیرون و کلی بهش بد و بیراه میگه.
مهناز سپهری رو دوباره میارن اتاق بازجویی و بهش میگن که با پدر یکی از بچه های مهد ریختی رو هم عدل همون بچه دزدیده شده، سپهری میگه من خبر ندارم پارسا کجاست؟ یوسفی میگه رابطه ات با میثم لو رفته، بچه دست میثمه؟ سپهری میگه یعنی میثم گفته من بچه رو دزدیدم؟ شما دارید پاپوش درست می‌کنید و من قبلا تو مهد تعهد دادم، دارید کاری می کنید که منو اخراج کنن، یوسفی میگه جرم شما مشارکت تو آدم رباییه کمش ده سال حبس دارید، نگران اخراجتی؟ این همه تماس میثم با شما برای چیه؟ چی می گفتید بهم، سپهری میگه هیچی؟ یوسفی به بهزاد میگه باشه من یه تماس بگیرم میام، بهزاد میگه یوسفی یه لحظه بیا، به نظرم کار این نیست، یوسفی میگه ولی میگم کار خودشه، سپهری میگه بخدا من پارسا رو ندزدیدم، بهزاد میگه بیا خودش هم میگه اصلا به قیافه اش نمی خوره ایشون نهایتا هارد رو دزدیده، بله؟ سپهری بله من هارد رو برداشتم، بهزاد میگه بیا من میگم، ما ۵ روزه دور خودمون می چرخیم یه مدرک نداریم خانم هارد رو برداشته، حالا این خانم چرا برداشته؟ سپهری میگه بخاطر اینکه اگه فیلم رو می دیدید رابطه من و میثم لو میرفت، یه بار برای من هدیه آورده بود، من نمیخواستم ببینید، یوسفی میگه چی آورده بود بگو باید بنویسم، سپهری میگه گردنبند طلا، ولی بقرآن من از پارسا خبر ندارم، سپهری میگه خونه، بهزاد میگه اگه رفتیم خونه با هارد برنگردیم پوستت رو میکنما. قرار می‌شه یوسفی تحت الحفظ با سپهری برن خونه هارد رو بیارن.
آوا با مادرش قرار میذاره، میگه فکر نمی کردم بابا بزاره دوباره بیای پیشم، شیدا میگه یونس چیکاره منه که نذاره، بعد متوجه زخم رو گردن آوا میشه و می پرسه بابات زده؟ آوا موضوع رو میگه، شیدا با آوا میاد دم خونه فربد، وقتی فربد میاد در رو باز میکنه اسپری رو تو صورتش خالی میکنه، فربد میگه وای سوختم، شیدا میگه چه غلطی کردی بعد میکشونتش و میگه بگو غلط کردم، فربد رو حسابی میزنه و بهش میگه یادت باشه دیگه با هیچ دختری اینکار رو نکنی حتی اگه پدر و مادر نداشته باشه.
شیدا به آوا میگه بیا حالا بریم یه جا حالت عوض بشه، آوا میگه من بگم کجا بریم؟ بریم سر خاک آقاجون.
ریحانه چند باری مادرش رو صدا میکنه وقتی مطمئن میشه داخل اتاق نیست یه کارد میوه خوری برمیداره میره داخل دستشویی.
شیدا وقتی می بینه آوا سرخاک آقاجونه، برای شمس ویس میفرسته که تا فردا فقط فرصت داره فیلم رو بگیره تا بتونه نوه اش رو ببینه، آوا میگه تنها کسی که باهاش میتونستم حرف بزنم آقاجون بود، تو که نبودی بابا هم که درگیر کارهاش بود، شیدا میگه الان که هستم، آوا میگه بالاخره که میری، شیدا میگه دوست داری بمونم، آوا میگه آره، شیدا میگه کاش میتونستم، ولی تو میتونی بیای پیشم، با هم میریم اونور، با هم زندگی می کنیم، آوا میگه بابا رو چجور تنها ول کنم بیام، شیدا میگه بابا تنها نیست زندگی داره زن داره، خوشحاله خودت گفتی، آوا میگه نمیدونم شاید فکر کنی بعد این اتفاقات نتونم تحملش کنم، شیدا میگه یه چند وقت میای با من اونور میبینی همه چیز رو دوست نداشتی برگرد ولی بهم اعتماد کن، بریم؟
شمس برمی گرده خونه اش، ویسی که شیدا فرستاده بود رو گوش میده و می شینه …

لینک دانلود قسمت هشتم سریال کوری

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کوری

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا