دانلود قسمت ۲۱ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت بیست و یکم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت بیست و یکم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت ۲۱
ابراهیم به عماد میگه اگه از همون اول مثل الان مثل بره رام بودی حرف گوش می کردی چی میشد، عماد میگه بره ای که سرش رو بخوان ببرن دیگه فرقی نمیکنه خام خام بخوان بخورند یا گوشتشو کباب کنن، از همون شبی که اومدی و دندون نشون دادی باید می فهمیدم باید میفهمیدم که پشتمو بهم بستی. عماد هر چیزی که لازم بود رو امضا میکنه، میرافشار میگه عماد زنگ میزنی به اون یارو تو دبی، بهش میگی از این به بعد به خط من و ابراهیم باید باشه، داستان پول و ساختمون و ساخت و ساز هم به فرمول من پیش میره، قاموس من میگه باید تو رو به کلی باید از رو زمین برداشت، بخاطر این سربراهی هایی که کردی نمیذارم هیچی دستتو نگیره یه بخور و نمیر میذارم کف دستت، چون بعید میدونم با این کثافتکاری هایی که کردی با شغل وکالت بتونی نونی دربیاری هرچند کثافتکاری هات یکی دوتا نیست که. عماد میگه کثافتکاری من یا به خط و ربط شما بوده یا ایشون. ابراهیم برگه هایی که شریعت برای پس گرفتن شکایت عماد تنظیم کرده بود رو بهش نشون میده و میگه ببین کم و کسری نداره، میرافشار میگه یه چیز دیگه ای هم مونده، بعد برگه ای رو به عماد میده، عماد میگه اگه امضا نکنم؟ میرافشار میگه امضا که می کنی.
یلدا رو به بیمارستان میرسونن، هدیه به عماد زنگ میزنه و میگه شانس آوردی جلو دستم نیستی وگرنه خرخره ات رو میجویدم، دیگه بلایی مونده سر این دختره نیاری، یکیو فرستادی دختره رو تو خیابون با بچه تو شکمش بکشن، آخه آشغال مگه تو خودت پدر نیستی؟ اینقدر احمقی که همونی که فرستادی اسماعیل رو ناکار کنه فرستادی برای یلدا، ایندفعه رو نمیذارم قِصر در بری بلایی سرت میارم که نگو، می کشمت.
پلیس از هدیه و بیتا میپرسه شوهر این خانم کجاست؟ بیتا میگه بهش زنگ زدم میان، اما به هدیه میگه الان گوشیش خاموشه، هدیه درباره اطلاعات بیمار، به دکتر میگه که یلدا سه ماه و نیمه بارداره، دکتر شریفی هم وجود تومور رو تشخیص دادن، دکتر تعجب میکنه که چرا دکتر شریفی با وجود تومور اجازه دادن یلدا باردار بشه.
عماد از حرصش تو آشپزخونه لیوان رو میندازه زمین و دستش رو میبُره، بعد با همون حال میره برگه وکالت طلاق رو امضا میکنه و میگه فقط بخاطر نگار و ادامه میده که من و اون دختره(یلدا) دیگه تو این جریان تعهدی ندادیم، ابراهیم میگه نه فقط تو این معامله وگرنه حساب من و تو و اون دختره هنوز سر جاشه، مو لای درزش نمیره، عماد میگه که امشب با اون دختر حسابتو صاف کردی، خوب بلدی از جیب بقیه خرج کنی فاکتورش رو به حساب بقیه بزنی، کاش میگفتید اول حرفهای تو کوچه بزنیم بعد من این برگه ها رو امضا می کردم، میرافشار میگه حرفهایی که من نباید بشنوم رو پیش من نزنید، حرفهای توی کوچه رو ببرید تو کوچه، عماد پس فردا میای میریم بانک همه امضاهای تو و ابراهیم رو می کنیم من و ابراهیم، برگه اظهاریه که پول از منه دادم به دکتر، بهش زنگ میزنم تمام قراردادهایی که به اسم عماده برگرده به اسم من، ابراهیم میگه از اول هم باید همینکار رو می کردیم، عماد میگه بدون من نمیتونی کار رو پیش ببری.
با رفتن میرافشار، ابراهیم میگه حالا لب بترکون ببینم چه خبره؟ عماد بهش میگه که چه بلایی سر یلدا اومده و میپرسه چرا صبر نکردی کار تموم بشه، ابراهیم میگه من عادت ندارم با محضر و امضا کارم پیش بره، کارم رو با سبک خودم انجام میدم، عماد میگه اگه میخواستی به سبک خودت انجام بدی چرا منو خراب کردی؟ ابراهیم میگه آدم باید حسابش رو با دنیا و آدمهاش خودش صاف کنه. حالا که شما عرضه اش رو نداشتی و اگه داشتی نمیذاشتی این پسر ازگل من دراز بشه دنبال این دختر بخاطر عشق جاودانه اش، عماد میگه احتیاج نبود امشب اینجا باشی کار با میرافشار هم در میومد ولی تو اومدی چون می خواستی یه چیزهایی رو قایم کنی، ابراهیم میگه دیگه دیره، تلفن ابراهیم زنگ میخوره از کلانتری بود.
اسماعیل بخاطر تصادف و درگیری با مامور تو کلانتری بود، اموالش رو صورت جلسه می کنن.
عماد به ابراهیم میگه چرا منو نمیزنی خلاصم کنی؟ ابراهیم میگه زدم بعدا صداش در میاد، عماد میگه مصداق خیلی چیزها بعدا در میاد که من ازش خبر ندارم و تو هم خبر نداری، ابراهیم میگه من کاری به کار تو ندارم، عماد میگه ولی من کار دارم من آخرین شانسم رو از دست نمیدم، بعد با هم دست به یقه میشن و ابراهیم بعد از کلی بد و بیراه گفتن به عماد میره کلانتری.
ابراهیم به مامور کلانتری میگه بچه من غلط کرده با مامور دولت درگیر شده، من خودم گردنم از مو باریکتره ولی این بچه بیست و سه، چهار سالشه، تازه زنشم بهش خیانت کرده شما بزرگتری بهش حق بدید، پلیس میگه به هرحال پرونده اش باید بره دادسرا، ولی با تعهدی که دادید با قاضی کشیک هماهنگ کردم میتونید ببریدش، ماشین هم میمونه تو پارکینگ تا تکلیف درگیری با مامور مشخص بشه.
ابراهیم با اسماعیل از کلانتری میاد بیرون و بهش میگه غم به دلت نیار ماشین رو ساختن برای همین کار، یکی بهترش رو برات می خرم، تو که غروبی حالت خوب بود چی شد با این مامور درگیر شدی؟ اسماعیل میگه به شریعت بگید قرار محضر طلاق رو بزاره، میدونی هر کی شما رو دست کم بگیره احمقه چون همیشه به اون چیزی که خواستی رسیدی ولی خدا کنه اتفاقات امشب به شما ربطی نداشته باشه چون هر کی منم دست کم بگیره احمقه البته دور از جون شما، ابراهیم میگه اگه فکر میکنی از طرف من تحت فشاری که این دختره رو طلاق بدی گور پدر من، این قضیه دادگاه تموم بشه همه رو میفروشم بره. اگه دلت با اون دختره است برو باهاش زندگی کن منم میرم یه طرفی، اسماعیل که گوشیش رو تازه تحویل گرفته بود روشن میکنه پیامک براش میاد از طرف بیتا، که من بیمارستانم یه اتفاقی افتاده. اسماعیل سریع با بیتا تماس می گیره و هدیه میگه بهش بگو بیاد، اسماعیل به ابراهیم که میپرسه کجا میری بیا ماشین هست اهمیت نمیده و سریع یه ماشین میگیره میره بیمارستان.
هدیه همه چیز رو به اسماعیل تعریف می کنه که چه بلایی سر یلدا اومده و میگه که بیتا دیده همونیه که صورت تو رو خط انداخته باهاش درگیر شده. اسماعیل میگه ای عماد بی ناموس من می کشمش، می خواد بره اما هدیه به مامور پلیس میگه آقا بگیرینش ایشون شوهر خانم افروزه، اسماعیل میگه من امشب تموم بلای دنیا سرم اومده برو تا کار دست خودم ندادم، پلیس میگه می فهممت ولی با این حالی که میری تهش سیاهیه، بیا برو بشین، همکارم رفته محل تصادف از اهالی استشهاد بگیره، فامیلتون هم که طرف رو دیده از تو فقط یه کار برمیاد که وایستی پیش خانمت بزاری ما کارمون رو انجام بدیم، این برگه ها رو امضا کن پرونده بیفته به جریان.
هدیه به اسماعیل میگه حالتو درک می کنم، اما هیچ کس به اندازه من نیست که بخواد خفت و مرگ عماد رو ببینه، ولی تو الان باید اینجا باشی باید وقتی یلدا چشماشو باز میکنه بهش بگی که چه بلایی سرمون اومده و آرومش کنی، اسماعیل میگه مطمئن نیستم که اون آدم منم.
ابراهیم میره خونه و از عصبانیت جعبه جواهری که برای یلدا خریده بود رو پرت میکنه تو آینه و می شکنه.
اسماعیل و هدیه میرن پیش دکتر، دکتر میگه من به کمک جراح رحم رو تخلیه کردم ولی کورتاژ بدون مشکل انجام شده و بخاطر شرایطی که داشتن خونریزیشون بیش از حده و بخاطر همین کار سخت شده، عکس و اسکن هم انجام شده و دو تا دنده های پایینشون شکستگی داره. سطح هوشیاری بسیار حیاتیه و شرایط ایشون فرق داره و مسئله سقط و تصادف نیست، هدیه میگه شما چرا مارو گیج می کنید؟ دکتر اسلامی میاد توضیح میده که شرایطش خیلی بده و ظاهر قضیه امشب خودش رو نشون داده که تومور به کل شبکیه آسیب زده، یه تصمیم غلط ممکنه به قیمت جونش تموم بشه، انتقالش به جای دیگه تو این شرایط عین خودکشیه، اگه دکتر شریفی میومد خوب بود، هدیه میگه این وقت شب دکتر شریفی رو بیارم اینجا میشه ایشون رو ویزیت کنه. دکتر میگه حتما.
اسماعیل میره یلدا رو ببینه، هدیه هم با شیوا تماس میگیره، شیوا هم با دکتر شریفی تماس می گیره و میان بیمارستان.
اسماعیل از سی سی یو میاد بیرون و شیوا رو میبینه که داره با هدیه صحبت می کنه چطوری این اتفاق افتاد؟ بهش میگه چرا از شوهرت نمی پرسی که هر کثافتی رو هم میزنیم اول اسم اون میاد بیرون، اگه یلدا از روی اون تخت سالم پا نشه زنده اش نمیزارم.
اسماعیل میره پایین بیتا میاد پیشش و میپرسه خبر جدید؟ اسماعیل میگه بچه از دست رفت از این به بعدش چه اتفاقی بیفته نمیدونم، اصلا نمیدونم چه بلایی سرش اومده. ابراهیم به اسماعیل زنگ میزنه اما جواب نمیده، بیتا میگه به بابات گفتی؟ اسماعیل میگه اون الان کیفش کوکه بزار حالش رو بهتر نکنم، من شک ندارم یلدا اومد تو کافه اون حرفها رو زد همش بازی ابراهیم بوده من این آدم رو می شناسم، این آدم وقتی مهربون میشه میگه پسرم اگه دختره رو می خوای طلاقش نده، میدونم یه داستانی هست، خودش و اون وکیلش و اون عماد یه کاری کردن که یلدا اومد اون حرفها رو زد، بیتا میگه تو چرا حالا گوشیت خاموش بود، چرا بی ماشینی؟ اسماعیل میگه مهم نیست به درک، هدیه بهم گفت اگه نبودی همه چی بدتر میشد دمت گرم، بیتا میگه اصلا نمیتونم تصور کنم چطوری میشد. اسماعیل میگه تو این قصه هیچ کس نمیدونه چی میشه. تو مطمئنی این همونی بود که چاقو زد رو صورت من؟ بیتا میگه صد خودش بود.
ابراهیم با اون طرف قرار میذاره و بهش پولش رو میده و میگه من بلدم چطور تو صدتا سوراخ قایمت کنم پیدات نکنن، اگه کار رو دربیاری خط پای چشم پسرم رو باهات صاف میکنم، طرف میگه کار تموم شدست همش رو هم انداختم گردن اون عماد بی معرفت.
هدیه به اسماعیل میگه شیوا هیچ دخلی به این قضیه نداره اگه این نبود من نمیتونستم دکتر شریفی رو پیدا کنم، اسماعیل میگه بعد این امه اتفاق چجوری زنگ زدید به زن عماد؟ هدیه میگه راست میگی اصلا نمی فهمی، بخاطر یلدا به زن عماد که سهله به اون عماد و ابراهیم هم رو میزنم، نمی بینی شرایطمون رو؟
شیوا به دکتر شریفی التماس میکنه و میگه من همه چیز رو براتون فراهم میکنم تا بتونید یه کاری بکنید. دکتر شریفی میگه من باید با دکتر اسلامی و گروهش مشورت کنم نمیشه همینطوری، من آسیستان خودم رو می خوام، نمیتونم با گروهی که نمیشناسم این عمل مهم رو انجام بدم. شریفی در ادامه میگه تو این چند وقته بیشتر از کار پدرتون پیگیر این خانم بودید، میدونم فامیلشون نیستید آدمها برای دوست معمولی، این چه عذاب وجدانیه که با شما این کار رو میکنه؟ شیوا میگه عذاب وجدانی نیست، فکر کنید دارم ظلمی که شوهرم در حق این دختر کرده رو جبران می کنم یا حداقل سعی خودم رو می کنم، شریفی میگه چه ظلمی؟ هرکسی هرکاری کرده مسئولیتش با خودشه، شیوا میگه من یه دختر نوجوان دارم می فهمید.
عماد تو خونه اش بود و حالش بدجور خراب بود مدام سیگار می کشید و ظرف میشکوند، لباسش رو پاره می کرد، گریه می کرد و به خودش آسیب میزد.
دکتر شریفی با دکتر اسلامی و گروهش مشورت می کنه و اونا میگن وضعیت بدن بیمار هنوز آمادگی یه عمل ۵ ساعته رو نداره.
عماد تصمیم می گیره پرده اتاق رو دربیاره و یک طرفش رو به بالکن و یک طرفش رو دور گردن گره بزنه و خودش رو باهاش پرت کنه و خودکشی کنه…



