دانلود قسمت سوم سریال اعتراف می کنم/ خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت سوم

سریال «اعتراف می کنم» روزهای دوشنبه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلمنت پخش میشود. این سریال به تهیه کنندگی نیما حسنینسب و رضا فتحاللهیپور اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.
اولین قسمت از سریال «اعتراف می کنم» با مضمون جنایی روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت سوم سریال اعتراف می کنم به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
مهدی هاشمی، پوریا پورسرخ، علیرضا ثانیفر، بهار کاتوزی و روژان رضوانیان از بازیگران ثابت این سریال هستند. همچنین لیلا زارع، مانیا علیجانی، مریم سعادت، حامد بهداد، ستاره پسیانی، بابک حمیدیان، شبنم دادخواه، آزاده صمدی و پاشا رستمی بهعنوان بازیگران مهمان در قسمتهای مختلف این مجموعه حضور دارند.
خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت سوم
خواب زمستانی
مادر نگار بهش ویس میفرسته که راضی شو فراز بره خدمت، اونجا میفهمه که تو خیر و صلاحش رو می خواستی، نگار جواب میده نمیدونم چرا اینقدر پیغام میفرستید، من راضی نمیشم اما شما که به خواسته خودتون رسیدید، من اینجا بیکار نیستم هی زنگ و ویس میدید ماجرای فراز برای من تموم شده نمی خوام چیزی ازش بشنوم.
جهانگیر به شاهرخ میگه یه اتاق بازجویی با کلی امکانات درست کردید اونوقت من رو میندازی تو این اتاق که هیچی نیست بازجویی کنم؟ شاهرخ میگه شما خودت اصرار کردی امروز باشه، جهانگیر میگه آره ولی نه همزمان، درسته نادر مروت متهم اصلی همین پرونده است اما نباید بازجویی اینجا باشه، شاهرخ میگه اگه دو تا اتاق بازجویی می ساختم می گفتی باید سه تا باشه، جهانگیر میگه ماشاالله متهمها دارن هی بیشتر میشن، دیگه اومدیم بگو بیاد، بیاد می فهمم کیه، شاهرخ میگه منم جز این فکر نمی کنم.
شاهرخ به همکارها میگه متهم اصلی پرونده قتل وحید دستان رو دارن میارن، پیامهای گوشی دختره رو چک کردید؟ چیزی نبود قبلی ها جا انداخته باشن؟ نگار میگه چیزی نبود اما دوباره چک میکنم. سیاح میگه کی با من میاد تو، شاهرخ میگه من باید برم پایین کارهای ترخیص مادره رو انجام بدم، شیوا بره، شیوا هم میگه من همین طرف بمونم بهتره.
سیاح تنها میره داخل اتاق بازجویی، متهم خودش رو معرفی میکنه صبا دستان دختر وحید دستان، کسی که دو ماهه کشتنش ولی هیچ کس کاری براش نکرده، من به همکارهاتون هم گفتم کلاس دارم باید زود برم. سیاح میگه پس میرم سراغ مسئله اصلی، شما میدونستی پدرتون دو سال قبل از محل کارش اخراج شده بود، صبا میگه بله ولی مادرم نمیدونست چون اگه میدونست قشقرق بپا می کرد، این چه ربطی به پرونده داره، سیاح میگه تو این مدت آخه مبلغ زیادی رو برای شما واریز کردن یه ماشین هم براتون خریدن، صبا میگه هر پدری ممکنه برای دخترش ماشین بخره یا از زنش یه چیزهایی رو قایم کنه، باید کشته بشه؟ شما خودتون از کسی چیزی قایم نمی کنید؟ گاهی قایم کردن مراقبت کردنه، سیاح میگه از کی؟ صبا میگه از کسی که دوستش داری، مثلا اگه اون طرف از فهمیدنش ناراحت بشه، شما اگه بهش نگید خیانت که نکردید دارید ازش مراقبت می کردید، بنظر من اصلا این چیزها مهم نیست، دوماه پیش همکارهاتون ازم پرسیدن به کسی شک دارم یا نه، من اونموقع حالم خوش نبود کسی به ذهنم نرسید، بابام یه دوست سابقه دار داشت که قیافه اش تابلو بود، منیژه که فهمید سابقه داره به بابام گفت دیگه حق نداری با این رفت و آمد کنی، بچه محل بچگی های بابام بود، قیافه اش مثل آدم بدهای تو فیلما بود، دو متر قد داشت دستای بزرگ داشت، اسمش نادر مروت بود. سیاح میگه چه جالب اتفاقا همین دیروز ما ایشون رو دستگیر کردیم.
نگار میره بیرون از اتاق میبینه نادر رو دارن میارن، به جهانگیر میگه دکل مخابرات رو آوردید اینجا؟ جهانگیر میگه کوتاهش می کنم.
صبا بلند میشه و میگه من میتونم برم، سیاح میگه شما میدونستید پدرتون و آقای مروت با هم کار می کردن، صبا میگه بله بابام گفته بود، سیاح میپرسه چیکار می کردن؟ صبا میگه مسافرکشی می کردن روی ماشین کار می کردن، سیاح میگه ولی تا اونجاییکه ما مطلعیم رو ماشین کار نمی کردن، اونا حداقل یکسال پیش درگیر سرقتهای کوچیک و بزرگ و خلاف های دیگه بودن، صبا میگه اینا رو نادر بهتون گفته؟ سیاح میگه لازم نبود ایشون بگه، بعد از همکارها میخواد فیلم رو آماده کنن، فیلمهای سرقت رو میذارن، سیاح میگه تشخیص نادر و پدرتون خیلی هم سخت نیست، البته نادر بخاطر سوء سابقه ای که داشته خیلی زود دستگیر میشه اما اسمی از پدرتون نمیاره، بعد از آزادی هم یه مدت خلاف نمیکنه اما چند روز پیش توی یه دزدی که تنها رفته بوده دستگیر میشه، نادر بخاطر قمار و مصرف مواد مخدر همه پول زیادی که از اینکار بدست میورده رو از دست میده، صبا میگه پس همه چیز معلومه، نادر که عملیه بخاطر پول میزنه بابامو می کشه، بعد هم فرار می کنه چون دلیلی نداره بخواد قایم بشه، سیاح میگه شما اینطور فکر می کنید؟ صبا میگه من بیشتر فکر می کنم اگه اونموقع بابام و نادر رو گرفته بودید الان بابام زنده بود.
جهانگیر تو اتاق دیگه از نادر بازجویی میکنه که وقتی وحید رو کشتی بعدش چیکار می کردی؟ نادر میگه من خلافکارم دزدم آدمکش نیستم، وحید همکار من بود، جهانگیر میگه فیلمهاتو دیدم با قمه رفتی تو شکم مردم، نادر میگه باور کنید اون قمه نبود تایلیور بود، جهانگیر میگه پولهارو چیکار می کردید؟ نادر میگه من میزدم به زخم و دوا، وحید هم میداد به دخترش و دامادش. جهانگیر میگه حرف نزن اونکه دوماد نداشت؟ نادر میگه نمیدونم دامادش بود یا زید دخترش، یه بار هم اومد واسه من لاتیش رو پر کرد من بخاطر وحید چیزی نگفتم، وگرنه من با این هیکل از اون زپرتی بخورم.
شیوا به نگار میگه این به مادرش میگه منیژه؟ وقتی هم ازش حرف میزنه عضلات لب و دهنش یه جوری میشه که نشونه نفرته، حتی یکی دوبار فکش رو منقبض کرد، شاهرخ میگه از مادره متنفره، بنظرت میخواد به ما اینو بفهمونه، اما من با مادره صحبت می کردم از هیچی خبر نداشت، حتی از خونه شمال شهر که اجاره کرده بودن هم خبر نداشت، شیوا میگه کنترل گرها اینطوری هستن که هر چی اطلاعات بهشون بدی دامنه کنترلشون رو وسیع تر می کنن، بخاطر همین آدمهایی که با اینا تو رابطه هستن سعی می کنن مخفی کاری کنن، بخاطر اینکه اطلاعات کمتر کنترل کمتر.
سیاح میگه خب همین کنترل گری میشه انگیزه، شیوا میگه به شرطی که منیژه کشته شده بود، اینطور آدمها خودشون رو وقتی نشون میدن که بخوان کسی رو کنترل کنن، اتفاقا این دختر هم خوب از مادرش یاد گرفته خوب کنترل کرد، سیاح میگه الان رو می گی؟ شیوا میگه آره به سوالها مسیر میداد، نصفه کاره میذاشت سوالاتو، مدل نشستنش حتی، لحظه ای که بلند شد اصلا خم شد روی تو، سلطه فیزیکی، عین ایرادی رو که از مادره می گیره خودش داره اعمال می کنه. می خواد قوی و سلطه گر باشه.
نگار میگه چرا آروم و قرار نداره؟ چون سردشه اینطوری می کنه؟ از قبل بازجویی همینطور بود هی بیشتر میشه، اولش فکر کردم چون نشسته خسته شده اما انگار هی بیشتر سردش میشه، راستی امروز این اصلا کلاس نداره، کلاس هاش روزهای زوجه.
نگار میخواد درخواست نقطه زنی گوشی یکی رو بگیره، شاهرخ میگه بنویس بده پیگیری کنم، من عادت ندارم تو مسئله ای که بهم ربط نداره دخالت کنم ولی از اونجایی که مادرت خودش تماس گرفت درمورد برادرت فراز، ظاهرا یه دانشگاه خوب هم قبول شده، مادرت میگفت فراز دوست داره ایران بمونه اما تو تشخیصت اینه بره کانادا و تحصیلش رو ادامه بده، سر این قضیه درگیری دارید، نگفته بودی تو خونه یه پا سرهنگی برای خودت، من میخواستم بگم، نگار تشکر میکنه و نمیذاره حرفش رو ادامه بده، جهانگیر میاد و از نگار میخواد که بگرده ببینه صبا نامزد، شوهر یا کسی به اسم پژمان منصوری داره؟
اینبار شیوا همراه سیاح میره داخل اتاق بازجویی، سیاح میگه مادر شما میدونه که کلاس زبان میرید؟ صبا میگه آره مگه جرمه، مگه همه کلاس زبان نمیرن؟ سیاح میگه آخه زبان استانبولی؟ حالا میدونه؟ صبا میگه نه بهش نگفتم چون ماجرا درست میکنه، سیاح میگه فکر کردم نگفتید چون نمیخواستید بدونه چرا دارید زبان میخونید؟ صبا میگه چرا؟ سیاح میگه برای رفتن از ایران، به هرحال راه فرار خوبیه، صبا میگه از چی باید فرار کنم؟ سیاح میگه از اون خونه، ما میدونیم امروز کلاس زبان ندارید، صبا میگه کلاس فوق العاده است، سیاح میگه پدرتون با رفتنتون موافق بود یا نه؟ صبا میگه با چیزی مخالف نبود بیشتر از زنش می ترسید، سیاح میگه یعنی مادرتون؟ صبا میگه اون اصلا از چیزی خبر نداشت، سیاح میگه البته از خیلی چیزهای دیگه، شما ازدواج کردید؟ صبا میگه این دیگه از کجا اومد؟ سیاح میگه دروغ میگید به ما؟ پژمان منصوری چه نسبتی با شما داره؟ صبا میگه اصلا چیز خواستی نبود؟ چند باری باهمدیگه رفتیم و اومدیم بابام مخالف بود منم تمومش کردم، سیاح میگه باباتون مخالف بود یا از مادرتون میترسید؟ صبا میگه منیژه خیلی رو این قضیه حساس بود چون می خواست خودش برای من انتخاب کنه، شما منیژه رو نمیشناسید، به هرحال قضیه تموم شده، سیاح میگه برای پژمان هم همینقدر راحت بود، صبا میگه چرا کلید کردید رو پژمان، سیاح میگه پس برای پژمان یه رابطه بوده اما برای شما یه چیز، صبا میگه پژمان پسر خوبی بودش با اینکه ۷،۸ سال از من کوچیکتر بود، بهم میگفت همه کار برام میکنه، سیاح میگه شاید این ترس از مادرتون بهونه بود، صبا میگه نه، سیاح میگه پس به پدرتون حق می دید، صبا میگه که زندگیم رو خراب کنه؟ سیاح میگه خودش که نمی خواست، صبا میگه کاش خودش می خواست، اینطوری میگفتم خودش مخالفه اونوقت راضیش میکنم، نه اینکه از اون بترسه، سیاح میگه اونوقت تو آدم قدرتمندی نبودی، پدرت از مادرت چیزهایی رو قایم می کرد که تو اطلاع داشتی و همین به تو قدرت میداد و اجازه میداد که تو ازش حق السکوت بگیری، تموم اون پولها ، صبا عصبانی میشه میگه شما حق ندارید با من اینطوری رفتار کنید، سیاح میگه از دست بابات عصبانی بودی؟ صبا میگه معلومه که عصبانی بودم، یه آدم ترسو که عملا دو تا زندگی داشت، داشت زیر فشارش میترکید و زندگی منم داشت خراب می کرد، حتی حاضر نبود بخاطر من جلوی اون زنیکه، صبا که متوجه میشه چه حرف زشتی زده عذرخواهی میکنه، سیاح میگه حق دارید، ما اتاق رو فعلا ترک می کنیم.
سیاح و شیوا میان بیرون، شیوا میگه خب به من می گفتی می خوای اتاق رو سرد کنی، سیاح میگه تو مگه به من گفتی می خوای ادای نوشتن رو در بیاری؟
جهانگیر میگه این پژمان اومده به نادر گفته یه پولی میدم بیای باهام همکاری کنی و بیای مادر صبا رو بزنی، با صحنه سازی تصادف موتور می خواستن از دستش خلاص بشن، شاهرخ میگه اتفاقا مادره بهم گفت چند وقت پیش تو مسیر برگشت از آرایشگاه تصادف کرده، اتفاقا یه موتوری بهش میزنه اما اونم میخوره زمین یه موتوری دیگه میاد و کاورش می کنه اما شناسایی نشدن، میتونن اینا باشن.
نگار تاریخ واریزی ها به حساب صبا و تاریخ بستری شدن منیژه رو نشون میده که تو یه هفته بوده با ۶ روز اختلاف، چند روز بعد هم صبا درخواست المثنی میده برای پاسپورتش که عنوان کرده مفقود شده.
شاهرخ میگه پس پژمان و نادر میرن منیژه رو بکشن اما موفق نمیشن، اونوقت وحید دستان متوجه میشه و همه رو از چشم صبا می بینه و واریزی هاش رو قطع میکنه، صبا هم میبینه چاره ای نداره که از کشور خارج بشه، جهانگیر میگه این نادر نوچه وحید بوده سه بار دستگیر شده اما اونو لو نداده، حالا بیاد زنش رو بکشه؟ قابل قبول نیست، شیوا میگه پس یعنی پدر و دختر خواستن مادر رو بکشن. سیاح میگه الان پژمان کجاست؟ شاهرخ میگه شما بازجویی رو ادامه بدید تا من برم حکم جلب پژمان رو بگیرم بیارمش.
نگار یه سری پرینت پیام های پژمان رو به یه سایت به اسم مشکل میاره به شاهرخ نشون میده و میگه مربوط به یه سایت حقوقیه که پاک شده، شاهرخ از حالت های نگار میگه شما چرا مشکوک میزنید، نگار توضیح میده که رفته سایت حقوقی رو هک کرده تا ببینه کامتنی که پاک شده چی بوده، شاهرخ وقتی کامنت رو می بینه میگه با اینکه بازی در میاد، بعد میره به سیاح نشون بده.
اینبار سیاح با جهانگیر شایگان وارد اتاق میشه، سیاح از صبا میپرسه پژمان کجاست؟ صبا جواب نمیده، جهانگیر میپرسه تو قتل پدرت تو چقد نقش داری؟ صبا میگه اینکه نمیدونم پژمان کجاست، یعنی بابام رو کشتم؟ سیاح میگه شما میدونستی نادر با کمک پژمان می خواستن مادرت رو بکشن؟ جهانگیر میگه نادر مهمترین شاهد داستانه، صبا میگه پس شما حرف شاهد عملی رو قبول دارید؟ جهانگیر میگه به هرحال قاضی باید تشخیص بده، صبا میگه یه موتوری تو پیاده رو میزنه به یه آدم حواس پرت، جهانگیر میگه نادر گفته بابات در جریان کار بوده، صبا میگه پس یعنی همه توطئه کردن منیژه رو بکشن؟ من خبر ندارم، سیاح میگه پس چرا رفتار پدرت با تو عوض شد، صبا میگه شما بیشتر از من خبر دارید تو خونه ما چی میگذره، سیاح بنظرم میگه تو و پدرت خواستید کلک منیژه رو بکنید، برای این کار چه کسی بهتر از پژمان که حاضره هر کاری برات بکنه، ولی خوب نقشه خوب پیش نمیره، منیژه یه چند روزی میره بیمارستان، از اونجا به بعد واریزی ها قطع میشه، پاسپورتت گم میشه، البته حدس میزنم پدرت ازت گرفته، صبا میگه قصه قشنگیه، ولی من توش هیچکاره ام، سیاح میگه باشه پس میریم از اول، پژمان کجاست؟ صبا میگه نمیدونم، سیاح میگه نمیدونی یا نمیخوای بگی، چون اگه بگی کجاست همه چیز رو لو میده، جهانگیر میگه یعنی پژمان اونیکه باید می کشته نکشته اما اونیکه نباید رو کشته، صبا میگه شما که همه چی رو میدونید چرا از من می پرسید، یه داستان تخیلی.
سیاح میگه پس بزار این کامنت رو برات بخوانیم، کامنت این بود؛ آقای وکیل اگه کسی به قتل اعتراف کنه بهش تخفیف میدن؟ و این کامنت که اگه دختر مقتول رضایت بده چی؟ جهانگیر میگه تا وقتی پژمان پیدا بشه بازداشتی. سیاح میگه چند دقیقه پیش رد گوشیش که خاموش بود رو زدیم، الان بچه ها تو راهن.
صبا میگه من فقط میخواستم از اون خونه بزنم بیرون و از دست منیژه راحت بشم، نمی خواستم کسی بمیره، پژمان پسر خوبی بود، اون تصادف فکر پژمان بود من مخالف بودم، هی میگفت زندگی بدون منیژه راحتتره، درست می گفت فقط گفتم به من نگو کی و کجا، جهانگیر میگه کی به بابات گفت؟ صبا میگه نادر گفت، بابام موافق بود، اما نفهمیدم اونروز که رفت بیمارستان منیژه چجوری بابام رو تو مشتش نگه داشته بود، اونشب بابام اومد خونه یه آدم دیگه بود، صبح بیدار شدم دیدم زل زده بهم، گفت من سی سال بود بدون منیژه نخوابیده بودم، تو میخواستی اونو ازم بگیری زندگی منو داغون کنی، من نمی خواستم پژمان بابام رو بکشه، خودش هم نمیخواست، اون رفت ازش پول بگیره که از ایران بریم نمیدونم چی شد، با هم درگیر شدن بابام رو هول میده میخوره زمین سرش میخوره زمین. بعد از بابام همش میرفت یه جاهایی قایم میشد، یه روز اومد گفت همش فکر میکنم پلیس دنبالمه، من رو یه جا قایم کن. من گفتم یه دختر تنهام تو رو کجا قایم کنم؟ اول بردمش پشت بوم اما ترسیدم منیژه بفهمه، بعد پیغامهایی رو که به وکیل داده بود بهم نشون داد، بهش گفتم کار احمقانه نکن، گوشیتو خاموش کن تا بفرستم بری، کی باور می کرد من اونو نفرستادم سراغ بابام، فکر کردم چند روزی بمونه تا ردش کنم بره، اما هی میگفت بدون تو نمیرم، سیاح میگه میگفت! مگه الان اونجا نیست؟ فرار کرده؟ بچه های ما برسن زنده پیداش می کنن، صبا با گریه میگه یه شب رفتم براش شام بدم گفت سردمه گشتم گاز پیکنیک پیدا کردم روشنش کردم، دیروز رفتم نهارش رو بدم صداش کردم خواب بود، گفتم پژمان، تکونش دادم دیدم نفس نمیکشه، عین یه بچه خوابیده بود، نمیدونستم چیکار کنم زنگ زدم اورژانس، اما لال شده بودم کی باور می کرد من بچه مردم رو تو انباری خفه نکردم، امروز میخواستم برش دارم ببرم یه جا دیگه، که شما زنگ زدید بیام اینجا.
سیاح پایان مصاحبه رو اعلام میکنه.
صبا میپرسه از اینجا یکراست منو میبرن زندان؟ بعد هدیه پنج سالگی اش رو که پدرش بهش داده بود رو از کیفش در میاره میگه میشه اینو با خودم ببرم، خیلی دوستش دارم، جهانگیر میگه اگه به من بود که میذاشتم، اما بعید میدونم.
همه رفته بودن، جهانگیر به نگار میگه تو چرا نرفتی؟ نگار میگه میرم، امروز مهمونی سربازی رفتن برادرمه، جهانگیر میگه شاهرخ یه چیزهایی بهم گفت، تو هم خوب تر و فرزی امروز کارت خوب بود، نگار میگه بخاطر همین شما منو انتخاب کردید.
لینک دانلود قسمت سوم سریال اعتراف می کنم
https://filmnet.ir/contents/sconJrB/Criminal-Persian-Style-S01E03-1404



