فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت دوم سریال اعتراف می کنم/ خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت دوم

سریال «اعتراف می کنم» روزهای دوشنبه به‌صورت اختصاصی در پلتفرم فیلمنت پخش می‌شود. این سریال به تهیه کنندگی نیما حسنی‌نسب و رضا فتح‌اللهی‌پور اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.

اولین قسمت از سریال «اعتراف می کنم» با مضمون جنایی روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دوم سریال اعتراف می کنم به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

مهدی هاشمی، پوریا پورسرخ، علیرضا ثانی‌فر، بهار کاتوزی و روژان رضوانیان از بازیگران ثابت این سریال هستند. همچنین لیلا زارع، مانیا علیجانی، مریم سعادت، حامد بهداد، ستاره پسیانی، بابک حمیدیان، شبنم دادخواه، آزاده صمدی و پاشا رستمی به‌عنوان بازیگران مهمان در قسمت‌های مختلف این مجموعه حضور دارند.

خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت دوم

درباره الی

سیاح تلفنی با دلارام صحبت می کنه و میگه ایران مادرم برگشته، حدود دوازده روزی میشه، دایی میگفت مریضه، دلارام میگه میخواد ببینتت؟ سیاح میگه نپرسیدم، دلارام میگه پس برای همین اومده، تو چی، میخوای ببینیش؟ سیاح میگه نمیدونم، دایی به تو زنگ زد چی بهش گفتی؟ دلارام میگه چی میگفتم، میگفتم یکماهه داریم جدا زندگی می کنیم؟ به هیچ کس نگفتم، سیاح زیر لب میگه ۲۳ روز، چندتا کتاب لازم دارم برای اینجا میام بردارم، قبلش بهت خبر میدم، دلارام میگه منم خونه نرفتم هروقت خودت خواستی برو، اگه کاری بود درباره مامانت بگو.

الی و مادرش رو تحویل دکتر حقی میدن، جهانگیر به سیاح میگه حال می کنی با این پرونده؟ سیاح میگه اگه دختره چیزی ندونه دستمون به جایی بند نیست، جهانگیر میگه مگه میشه ندونه.

اتاق و دوربین ها آماده میشه، مادر الی میگه چه ضرورتی داشت ما رو بیارید اینجا، ما امشب مسافریم چمدون هامونو نبستیم اگه از پرواز جا بمونیم تقصیر شماست، شیوا میگه نگران نباشید ما خیلی وقتتون رو نمی گیریم.

ماهرخ مادر الی میگه دخترم تو این قضیه کم آسیب ندیده، جهانگیر میگه این دخترِ عزیزِ ما فقط به عنوان مطلع اینجاست، ماهرخ میگه مگه اون پرونده هنوز بسته نشده، خانواده اش که راضی شدن دیه بگیرن رضایت بدن، جهانگیر میگه بله ولی فرضیه های جدیدی اومده وسط، ماهرخ میگه خب چه ربطی به دختر من داره، زمانیکه پدرش دستگیر شد الی اصلا ایران نبود و آلمان پیش من بود، لطفا دوباره براش کابوس درست نکنید، جهانگیر میگه بله ما پرونده رو خوندیم.

مصاحبه شروع میشه با حضور جهانگیر شایگان و شیوا حقی، در حضور الینا فروزان بعنوان مطلع و مادرش ماهرخ بیات، جهانگیر از الی می پرسه که پدرت هرروز میرفت مطب و تو هم میرفتی باهاش؟ الی میگه هر روز میرفت بجز جمعه ها، من گاهی روزها از مدرسه میرفتم پیشش، جهانگیر میگه تو دوست داشتی بری یا پدرت اصرار می کرد؟ ماهرخ میگه پدرش اصرار می‌کرد چون دوست داشت الی یه پزشک بشه مثل خودش، من پزشکی رو گذاشتم کنار تصمیم گرفتیم تا وقتی الی بره مدرسه من کار نکنم، الی میگه خودم دوست داشتم برم، جهانگیر میگه تو مطب چیکار می کردی؟ الی میگه یه سری کارهای ساده انجام می‌دادم مثل آماده کردن وسایل، ویزیت مریض ها و میفرستادمشون داخل، جهانگیر میگه پس مریض ها رو می شناختی؟ شیوا میگه رفتار پدرت با مریض ها و بچه ها چطور بود؟ الی میگه باهاشون حرف میزد و خوب بود، شیوا میگه شده بود پدرت رفتار متعارفی یا معذب کننده داشته باشه؟ الی میگه نه، هیچ رفتاری نداشت.

نگار متوجه میشه الی داره با انگشتاش رو میز چیزی می کشه، دوربین رو زوم میکنه، شاهرخ هم بیشتر دقت میکنه.

جهانگیر عکس دختری رو نشون میده، الی میگه قیافه اش یادمه، پارسال قبل از اون اتفاق اولین بار که آوردنش نه حرف میزد نه نفس می کشید، بعدش که خوب شد با بابا و من شوخی می کرد، مادرزادی آسم داشت، شیوا میپرسه صنم اولین بار با کی اومد مطب؟ الی میگه با مادربزرگش اومد که پادرد داشت، بابا براش دارو نوشت، چند روز بعد رفتیم دم خونشون بابا بهش یه کارتن روغن و برنج داد به مادربزرگش، شیوا میگه برات عجیب نبود که بابات اینقدر زود با صنم صمیمی شد؟

الی به آلمانی به مادرش یه چیزی میگه، ماهرخ میگه دخترم حالش خوب نیست باید بره دستشویی، جهانگیر میگه از این به بعد فارسی با هم حرف بزنید، الان تموم میشه میرید، ماهرخ میگه مگه قاتل گرفتید؟ شاهرخ به سیاح میگه اینطوری مادره لج میکنه همکاری نمیکنه. نگار هم میگه این دختر حالش بده.

جهانگیر به سوالاتش ادامه میده و میگه، هیچ موقع پیش اومده بود که پدرت با صنم رفتاری کنه که مثل همیشه نباشه، الی میگه نه، جهانگیر دوباره میپرسه صنم زیاد میومد مطب؟ الی میگه یکی دوبار تو هفته میومد، جهانگیر میگه شده بیاد اما تو نباشی، الی میگه نمیدونم، شیوا میگه پدرت با همه مهربون بود و براشون کادو میگرفت؟ الی میگه مهربون بود اما فقط برای اونا که فقیر بودن کادو می گرفت، جهانگیر میگه از کجا می فهمید که فقیرن؟ الی میگه روی در نوشته بودیم، اوناییکه ندارن پول ویزیت ندن، جهانگیر میپرسه مریض ها همراه داشتن یا باید تنها میرفتن داخل؟ الی میگه اگه تنها میومدن تنها میرفتن داخل؟ جهانگیر میگه مریض ها مگه بچه نبودن پس چجوری تنها میومدن داخل، الی میگه نمیدونم. جهانگیر میگه بابات برای چی زنگ میزد بهشون، الی میگه زنگ میزد حالشون رو بپرسه، جهانگیر میگه جلوی تو میزد؟ ماهرخ زیر لب میگه مرتیکه مریض معلوم نیست چیکار می‌کرد بعد ادای ژان والژان در میورد، الی به آلمانی یه چیزی میگه، شاهرخ میگه چی گفت؟ سیاح میگه نمیدونم هرچی بود معلومه خوب نبوده، جهانگیر میگه الان یه عکس میندازن رو مانیتور ببین می شناسی؟ الی میگه نمیشناسم، جهانگیر معرفی میکنه مینا تیموری، شیوا میگه مینا اینجا ۶ سالش بود، اطراف مطب بابات فال میفروخته، یه مشکل پوستی داشته که هی روی دستش بزرگتر میشده، الی میگه از این آدمها زیاد میومد مطب من همشون یادم نمیاد، شیوا میگه میشه بیشتر فکر کنی، مینا ۵۵ روز قبل از اتفاقی که برای صنم افتاد غیبش زده بود، ما باید بدونیم بابات می شناختتش یا نه، مینا بفاصله ۲۰۰ متری مطب فال می‌فروخته از قضا پدر الی هم خیر بوده هم پزشک اطفال، جهانگیر یه عکس دیگه نشون میده و میگه این عکس از جیب پدرت پیدا شده، اون ورقه های فاله، ماهرخ میگه از کجا معلوم اینا مال مینا باشه، شیوا میگه همه که روی فالشون نقاشی نمی کشن، ولی دوستای مینا میگن عادت داشته بالای فالها نقاشی می کشیده، میخواسته فالهاش خوشگل باشن، الی میگه من باید برم دستشویی، جهانگیر میگه هرجا دوست داری میتونی بری فقط قبلش باید بگی مینا رو میشناختی یا نه؟ تنها دلیلی که اینجا هستی شناسایی این دختره، بگو برو خونه، ما عجله نداریم تا شب هم طول بکشه صبر می کنیم بگی، شما عجله داشتید. شاهرخ به سیاح میگه یه پیغام بفرست بگو تمومش کنه، جهانگیر به صحبت هاش ادامه میده که اون طفل معصوم باید الان ۷ سالش بود معلوم نیست الان زنده است یا نه؟ من که میدونم که تو می شناسی منتها با این پنهان کاری داری در حقش ظلم می کنی. ماهرخ ازش می خواد که بس کنن اما جهانگیر بیشتر ادامه میداد، حرفهایی زد که باعث شد الی حالش بیشتر بد بشه، شیوا پیغام رو به جهانگیر نشون میده و مجبور میشن استراحت بدن. تا جهانگیر میخواد بره، الی شروع میکنه به حرف زدن و میگه هر روز ازش فال میخرید گاهی همه رو با هم، میبردتش گردش، شهربازی و براش غذا می خرید مینا همیشه گشنه بود، خیلی بابام رو دوست داشت، بابام هم همینطور.

جهانگیر و شاهرخ میرن تو اتاق بایگانی، شاهرخ به پدرش میگه آقاجون این بچه است شما طوری دارید باهاش برخورد می کنید انگار با دزد سابقه دار طرفی، روز اول که قبول کردی بیای اینجا صدتا شرط گذاشتی من همه رو گفتم چشم، در مقابل من فقط یه شرط گذاشتم اونم چی بود؟ جهانگیر میگه من اگه میخواستم با روش شیک و پیکه شما به حرف بیارمش اون چیزی نمیگفت، بد شد الان به پروازشون می رسند؟ حالا یه تشر کسی رو نکشته، شاهرخ میگه قاتل پدره هستا نه دختره، این دختر با این سن کمش داره مشت مشت قرص اعصاب می خوره شرایط نرمال نداره، جهانگیر میگه مادره اونقدر نگران بچه اش نیست که تو هستی، شاهرخ میگه من جای شما میرم داخل، جهانگیر میگه من ازش زهره چشم گرفتم میدونم چجور ادامه بدم، شاهرخ میگه این یجا رو بابام نباش بزار قانونش رعایت بشه، میشه؟

شیوا، ماهرخ رو صدا میکنه تا باهاش خصوصی صحبت کنه، سیاح هم برای الی چای میاره اما الی نمیگیره، سیاح بهش میگه آدمها وقتی تو سن تو هستن فکر می کنن دنیا چیز مهمیه، یکی بهشون خندید فکر می کنن دوستشون داره، یوقت یکی بهت میگه حواسم بهت هست ول نمیکنه بره و واقعا حواسش هست، بعد بزرگ میشه میفهمه دنیا اینجوریا هم نیست، الی چای رو از دست سیاح میگیره و میگه بابای تو هم سریال تیلره؟ سیاح میگه نه ولی یه مادری داشتم تو سن تو که بودم یهو ول کرد رفت، اولش همه کار کردم تا برگرده ولی بعدا دنیا بهم یاد داد که نمیشه اون چیزی رو که دوست داری پیشت نگه داری، الی میگه سیگار داری؟ سیاح میگه نه، الی میگه پس پاشو برو، سیاح میگه چرا چون سیگار ندارم، الی میگه چون دروغ میگی، کسی که یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده یا می خواد بوی سیگارش بره یا می خواد مخ بزنه، تو کدومشی؟ ماهرخ الی رو صدا میکنه، الی چای رو به سیاح میده و بلند میشه میگه میشه همیشه اونیکه دوست داری رو پیش خودت نگه داری، فقط باید بلد باشی، الی و ماهرخ و شیوا وارد اتاق میشن.

سیاح میاد و از نگار میخواد بره تو سایت مدرسه الی.

شیوا از الی میخواد هرچیزی که درباره مینا میدونست و گفته رو بنویسه و بعد برن تا به پروازشان برسن، الی به سختی با دست چپ مینویسه، شیوا و شاهرخ ازش میخوان تا اگه مشکلی داره بگه، ماهرخ میگه تاندون دست راستش آسیب دیده مجبوره با چپ بنویسه و خیلی سخته براش، پارسال قبل اینکه بیاد پیش من شیشه دستش رو برید، اگه زود رسیدگی می کرد شدید نبود، الی میگه لیوان از دستم افتاد شکست خواستم تیکه هاش رو جمع کنم برید، شاهرخ میگه عجیبه پدرت نفهمیده، الی میگه خودم نذاشتم بفهمه، زخمم رو بستم الکی نگران نشن.

جهانگیر گواهی جدید پزشک قانونی رو میخونه نوشته بود قاتل از دست راست استفاده کرده اما ضربات ضعیف ولی پر تعداد بوده و به گردن مقتول وارد شده، جهانگیر میگه دکتر که چپ دسته.

نگار به سیاح میگه پیدا کردم، ۲۶ فروردین غیبت با گواهی پزشکی، این همون تاریخیه که مینا گم شده، تاریخ قتل صنم هم غیبت الی با گواهی پزشکیه. به شاهرخ نشون میدن، شاهرخ میگه مطمئنید؟ سیاح میگه مطمئن که نه ولی تاریخ غیبتهاش با گم شدن مینا و قتل صنم میخوره، احتمالا داشته بازیمون می‌داده. نگار میگه این خانم کالا دراماکویینه، تو دو سال سه تا مدرسه عوض کرده.

شاهرخ ادامه مصاحبه رو با حضور شیوا و سیاح ادامه میده، شاهرخ درباره مدرسه الی می پرسه که کی تصمیم می‌گرفت الی کدوم مدرسه بره، ماهرخ میگه تموم تصمیم گیری های الی قبل از اون اتفاق با پدرش بود، شاهرخ میگه سخت بود وسط سال مدرسه عوض کنی؟ الی میگه آخراش بود اونقدر هم با دوستام حال نمی کردم، شاهرخ میگه چرا قبلا به فکرتون نرسیده بود الی رو ببرید پیش خودتون، ماهرخ میگه من میخواستم اما پدرش موافقت نمی کرد، میخواست الی همیشه پیش خودش بمونه، خیلی سر حضانت مسئله داشتیم و دادگاه هم همیشه به نفع اون رای میداد، شاهرخ میگه براتون سوال پیش نیومد که چرا یکدفعه نظرش عوض شده، ماهرخ میگه خسته شد برای یه مدتی الی رو فرستاد پیش من، خودش هم میخواست بیاد پیش من، می‌گفت برای من بی تابی میکنه، برای همین موافقت کرد.

از الی میپرسه الی خانم چی شد تصمیم گرفتی بری پیش مادرت؟ با پدرت مشکل داشتی؟ رفتارش چطور بود؟ الی میگه خوب بود مشکلی نداشتیم، شاهرخ میگه چیکار کردی اجازه داد بری آلمان؟ ماهرخ میگه فرستادن بچه پیش مادرش جرمه؟ شاهرخ میگه جرم نیست ولی یکم عجیبه، در جائیکه دستش زخمی شده و نیاز به پزشک داره.

نگار صفحه الی رو میاره و عکساش رو میبینه بعد به یه عکس دونفره میرسه از الی و پدرش، به جهانگیر میگه این عکسا رو انگار بریدن سرهنگ، انگار یکی تو عکس بوده نخواستن باشه، جهانگیر میگه میتونی بریده نشده اش رو پیدا کنی؟ نگار میگه تلاشمو میکنم.

سیاح از الی میپرسه خانمی به اسم صحرا کاتب می شناسی؟ الی میگه آره پارسال منشی بود تو مطب، بابا اخراجش کرد چون بدرد نمی خورد، سربه هوا بود فراموشکار بود، سیاح میگه پس چرا دو روز بعد بابات از دوستش خواسته تو مطبش استخدامش کنه اونم به عنوان منشی، دکتر پوررضا، شاهرخ میگه اتفاقا بعد اون رفت و آمد پدرت به مطب دوستش بیشتر شده، اون خام هم ادعا می کرده که تو هفته یکی دوبار بابات رو می دیده، الی میگه بابام می‌رفته اونجا کمک، ماهرخ میگه اینم جواب اون سوالتون، پرسیدید چرا الی رو فرستاد پیش من، برای اینکه وقت کافی داشته باشه برای منشی بازی، الی دوباره به آلمانی یه چیزی به مادرش میگه مثل بسه دیگه، بعد میگه دروغ میگید من پدرم رو خوب می شناسم اون به من دروغ نمیگه، شاهرخ میگه باشه پس تو از خونه ای که بابات برای این خانم اجاره کرده خبر داشتی، الی اضحار بی اطلاعی میکنه، شاهرخ میگه برگه های فال مینا رو از جیب شلوار پدرت تو خونه اون خانم پیدا کردیم، سیاح میگه بعید بود که متوجه نشده باشی، مدیر مدرستون میگفت خیلی باهوشی و درست خوبه و بازیگر خوبی هم هستی، امروز متوجه شدم پات می لنگه چی شده؟ ماهرخ میگه قبل اینکه بیاییم تو دستشویی خورد زمین پاش پیچ خورد، سیاح میگه اونوقت کدوم پات؟ شیوا میگه فکر میکنی بابات چرا رابطه اش رو از تو پنهون کرده؟ سیاح میگه شاید از کسی میترسیده، ماهرخ میگه ما دیرمون شده یعنی چی این سوالات؟ شاهرخ میگه بنظرم پروازتون رو کنسل کنید، شیوا یه پیغام نشون الی میده میگه این پیغام رو یکی برای دوستت آتنا فرستاده، یادته؟ الی میگه اون دوست من نیست، نمیدونم کی این پیام رو فرستاده، پیام رو میخونن، یه پیام هشدار بود که پاتو از رو دمم بردار وگرنه آخرین باره که روی پات راه میری، الی میگه من هیچی نمیدونم، شاهرخ میگه ولی یه گزارش هست که میگه تو و آتنا ۲۰ دیماهه دو سال پیش با هم درگیری فیزیکی داشتید، شیوا میگه روز قبلش تو و بابات آتنا رو رسوندید خونه، الی میگه آره کسی نیومده بود دنبالش، شیوا میپرسه چی شد دعواتون شد؟ الی میگه زیادی از بابام تعریف می کرد، شیوا میگه دوستات گفتن تو جمع تهدیدش کردی می کشیش، بابات فهمید چی گفت طرف اونو گرفت، بخاطر همین دوباره پیام دادی بهش تهدیدش کردی، سیاح میگه بعدش چرا یک هفته نرفتی مدرسه؟ اینجا نوشتن غیبت به دلیل معده درد، ماهرخ میگه بس کنید، تا کی باید تو ساختمونهای این مملکت به اسم قانون بچه ام رو از دست بدم؟ من یه مادرم مگه من چی خواستم جز زندگی راحت که برای بچه ام درست کنم، بزارید خودمون تصمیم بگیریم من بچه ام رو از اینجا می‌برم هیچ کس هم نمیتونه کاری کنه، همونطور که از دهن اون قاتل کشیدم بیرون، الی که تنفسش بهم ریخته بود به مادرش میگه به بابای من نگو قاتل.

نگار بالاخره عکس اصلی رو پیدا میکنه و میگه آدم حذف شده میناست، جهانگیر میگه عکس رو بنداز رو اسکرین.

الی میگه همیشه همینطور بود، من دخترش بودم اما اون طرف بقیه رو می گرفت، تحمل میکردم چون دوستش داشتم اما اون کثافتا چی؟ بابام میگفت اگه کور بشه چی، خب بشه چی میشه مگه، بمیره اصلا تو بابای منی اونا خودشون بابا دارن که نگرانشان بشه، همیشه باید یه بلایی سرم میوردم تا منو ببینه، باهام مهربون بشه، ولی من همه چیز رو درست کردم، شیوا میگه پس برات خیلی سخت بوده که هم با صنم مهربون بوده، هم مینا. الی میگه مینا همیشه گرسنه بود همیشه تو کیف من دنبال خوراکی بود، بابا بهش میگفت بجای فال فروختن سر چهارراه بیا بشین پیش الی، بوی گند میداد، بابا هرچی برای من میخرید و منو می‌برد برای اونم میخرید و میبرد، دلش می‌خواست اونم دکتر بشه، ماهرخ بادالتماس میگه الی دهنت رو ببند هیچی نگو.

سیاح میگه بخاطر همین بهش درس میداد، الی میگه بهش گفتم وقتایی که مریض داری خودم میبرمش پارک بهش درس میدم، خیلی خوشحال شد، شاهرخ میگه از روزیکه گم شد بگو.

الی میگه اون اطراف رو دیده بودم، ظهرها اونجا که وصل میشد به کانال کسی نبود دو سه روز رفتیم تو پارک، بی استعداد بود بابام هرکاری براش کرد هدر داد، منم تمومش کردم، بابام هرچی پیگیرش شد پیداش نکرد، بعد از اون همه چیز خوب بود تا اینکه صنم پیداش شد، اون چون از مینا بدبختتر بود عزیزتر هم شد، وقتایی که من کلاس داشتم میرفت مطب مریض ها رو مرتبتر از من می چید، دقیق و باهوش بود، بابام بهم میگفت الی تو بمون خونه استراحت کن صنم اینجاست کمک میکنه، میگفتم خودم دوست دارم بیام، میگفت باشه بیا ولی لازم نیست کاری کنی، منم یه روز قبل اینکه بابام بیاد باهاش کاری رو کردم که حقش بود، هر چی میزدم نمیمرد آخرم اونقدر زدم که دستم پاره شد، بعدش بابام خیلی باهام مهربون شد، گفت نمیزاریم کسی بفهمه به همه میگیم شیشه بریده، بوسم کرد، حاضر شد بخاطر من بمیره.

بعد از اعترافات الی، همه آماده رفتن میشن، نگار میره پیش سیاح که مشغول کشیدن سیگار بود میگه پس پروژه عطر زدن منتفیه، رفیق خوبی هست حالا، سیاح میگه خیلی، نگار یه جعبه از کیفش درمیاره به سیاح میده و میگه این خلسه برای این بوده نه؟ زیر صندلی بود پیداش کردم، رو جعبه نوشته بود از طرف مادرت ایران. نگار میگه نگران نباش توش رو ندیدم، سیاح میگه مهم نیست، نگار میگه خیلی ضایع ست بگم سخت نگیر، سیاح میگه آره.

نگار میره و سیاح جعبه رو باز میکنه توش یادگاری های کودکی سیاح بود، عکس و کفش و نوار کاستی که صداش رو ضبط کرده بودن. دایی زنگ میزنه و سیاح میگه فکرهام رو کردم نمیام اگه بخوام بگم چرا قد یه کتاب حرف دارم اما بخوام بگم غیر از کلمه هیچ هیچی به دهنم نمیاد، من خیلی وقته مادر مرده ام، تو این دنیا هم نمیشه مرده ها رو زنده کرد، به مامان بگو اون بچه ای که تو خاطرش هست تو خاطره ها جامونده، شکایت منم پیش دلارام نکن، چراشو هم بعدا بهت میگم.

سیاح جعبه رو برمیداره اما قبل از رفتن میندازه تو سطل زباله و میره …

لینک دانلود قسمت دوم سریال اعتراف می کنم

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال اعتراف می کنم

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا