فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت اول سریال اعتراف می کنم/ خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت اول

اولین قسمت از سریال اعتراف می‌کنم با مضمون جنایی روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت اول سریال اعتراف می کنم به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال «اعتراف می کنم» روزهای دوشنبه به‌صورت اختصاصی در پلتفرم فیلمنت پخش می‌شود. این سریال به تهیه کنندگی نیما حسنی‌نسب و رضا فتح‌اللهی‌پور اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.

مهدی هاشمی، پوریا پورسرخ، علیرضا ثانی‌فر، بهار کاتوزی و روژان رضوانیان از بازیگران ثابت این سریال هستند. همچنین لیلا زارع، مانیا علیجانی، مریم سعادت، حامد بهداد، ستاره پسیانی، بابک حمیدیان، شبنم دادخواه، آزاده صمدی و پاشا رستمی به‌عنوان بازیگران مهمان در قسمت‌های مختلف این مجموعه حضور دارند.

خلاصه داستان سریال اعتراف می کنم قسمت اول

همایون شایگان تمام اتاق ها رو بررسی می کنه و از روند پیشرفت تعمیرات راضی بود، مسئول دکور به همایون میگه ما برای تأمین هزینه ها به اداره زنگ زدیم، اما همایون میگه تا الان مگه من هزینه ها رو به شما نمیدادم، دکوراتیو میگه من فکر نمی کردم بخواهید با هزینه شخصی اینجا رو درست کنید، همایون میگه شغل ما همیشه هزینه شخصی بوده، همایون میگه حالا تابلو که نزدی مربوط به پرونده های راکد هست، دکوراتیو میگه نه، همایون توضیح میده که پرونده های راکد مربوط به پرونده هایی هست که توش شاهدی نبوده و مدرکی نداشتن و به بن بست خوردن اما ظلم حاصل شده، آدمی هم که بهش ظلم شده باشه نسبت به همه چیز بدبین میشه مخصوصا به کار ما، ما باید بگردیم دنبال همچین پرونده هایی و حلش کنیم، دکوراتیو میگه خب این درست اما چرا می خواهید از جیبتون خرج کنید؟ همایون میگه یادمه بچه بودم تو محلمون دختری به اسم آرزو بود خیلی خوشگل بود وقتی سوار دوچرخه میشد تمام محل ماتش میشدن، تک بچه هم بود مادرش براش میمرد، یه روز خبر میدن آرزو گم شده، کل محل دنبالش بودن شب میشه همه چراغ بدست دنبالش بودن، عکساشو میزنن به در و دیوار دنبالش می گردن اما بعد از چند روز مردم می بینن خبری ازش نیست ناامید میشن، تا اینکه چند روز بعد خبر میدن چند تا محل اونورتر جنازه یه بچه پیدا شده، اوناییکه جنازه رو دیده بودن میگفتن هرچی که بود زیبا نبوده، معلوم نشد کی برده بوده کی کشته بود، مادرش یه شبه پیر میشه، هر روز دم غروب پنجره رو باز می کرد و اونیکه بچه اش رو کشت نفرین می کنه، من تو همون بچگی دلم براش آتیش می‌گرفت میگفتم بزار بزرگ بشم، خودم پلیس میشم قاتلش رو پیدا می کنم، قاتل آرزو پیدا نشد اما مثل این قصه تو این شهر کم نیست، کار ما اینجا همینه.

شیوا حقی و دخترش منتظر بودن، آقای سیاح میرسه و میگه اینجا جای بچه نیست، آقای شایگان هم کمی دیرتر میرسن، شیوا از استرس مشغول بازی با موبایل بود که جناب سرهنگ از راه میرسن، شایگان میخواد گروهش رو معرفی کنه که سرهنگ میگه میشناسمشون، خانم حقی، آقای سیاح و همون آرسن لوپن معروف نگار فروتن.

شایگان میگه ترجیح من برای روز اول این نبود که بریم سراغ پرونده اما دفتر جناب سرهنگ که بودیم یه پرونده ای اومد که تشخیصشون این بود که میتونه اولین پرونده واحد کار ما باشه، جریان اینه که هفته گذشته یه نفر میره با پای خودش اداره و اعتراف می کنه که سال گذشته سه نفر رو به قتل رسونده و جسدشون رو هم مخفی کرده، دو نفر اتباع و یه نفر هم بزرگ شده پرورشگاه، به اسناد هویتیشون دسترسی نداشتیم تا بفهمیم کی هستن، اما تو تحقیقات اهالی شهادت دادن که یک نفر از این افراد کشته شده، پس نه جسدی هست نه مدرک و نه شاهد، تنها چیزی که داریم قاتله، که گفته اعتراف میکنم فقط جلوی بازپرسی که بتونه از زیر زبونم حرف بکشه، اگه کسی پیدا نشه تا فردا آزاد میشه، البته اقرار کرده اگه آزاد شدم بازم آدم میکشم. یک ساعت دیگه میرسن.

اسحاق دماوندی، سروان سابق، پلیس اخراجی دست بسته میارنش، تو زمان خدمتش آدم ترسناکی بوده طوریکه زمانی که داشته بازجویی می کرده یکی از متهم هاش رو میکشه، تو این چند روز هم هر روشی که بکار بردن رو خنثی کرده. سیاح میگه حالا چرا فکر کردید ما از پسش برمیاییم، سرهنگ میگه به همون دلیل که شما رو اینجا جمع کردیم.

اسحاق رو میارن تو اتاق بازجویی، بقیه پشت دیوار آینه دار منتطرن تا مکالمات رو بشنون، سیاح و شایگان وارد اتاق میشن و بازجویی رو آغاز می کنند.

اسحاق میگه اینجا کاپوچینو هم میدن، شایگان میگه آب هست، اسحاق میگه اینجا اونقدر شیکه آدم هوس میکنه اعتراف کنه، شایگان میگه خب اعتراف کن، اسحاق میگه آخه هوسی نیستم، سیاح میگه چرا این آدمها رو برای قتل انتخاب کردی؟ تو آدمهایی رو انتخاب کردی که نبودنشون رو کسی نفهمه، اسحاق میگه تو فکر میکنی فرقی هست بین این آدمها و بقیه؟ سیاح میگه مثل اینکه برای تو فرقی داشته، اسحاق میگه فرقش برای من اینه که گیر نیفتادم، سیاح میگه دفعه اول هم نبوده که در رفتی، دفعه اول وقتی بوده که پلیس بودی، البته اینجا نوشتن تصادفی بوده، ولی من میدونم که تصادفی نبوده، چون میدونم یه نفر تو بازجویی زیر دستت کشته بشه ولی بخاطر یه رشوه ۵۰۰ هزار تومنی اخراج شده باشه یعنی چی، میتونم بفهمم ۲۵ سال کار کرده باشی هنوز ستوان بمونی یعنی چی؟ یعنی انگیزه، میدونم برای اینکه برگردی به همه ثابت کنی از همه باهوش‌تر بودی کجاها ممکنه بری، بعد از اینهمه سال برگشتی تا حال همشون رو بگیری قشنگه، اسحاق میگه یعنی همش برای حالگیری بوده؟ سیاح میگه تو بگو برای چی بوده؟ برای ورود داشتن باید شناسنامه داشته باشی، تا حالا نشده حالت از اینهمه شلوغی گرفته باشه، سیاح میگه یه کارگر افغانی جای تو رو تنگ کرده بود؟ آصف تمام مدت به هر ایرانی که بگی فحش میداد، از همه ایرانی ها متنفر بود، سیاح میگه اونوقت تو هم عِرق ملیت گل کرد بیهوشش کردی بردی ته همت با اسلحه شکاری از پشت بهش زدی؟ دومی از چی متنفر بود؟ شایگان میگه گفتی می‌خواستی طعم خوش زندگی رو بهش نشون بدم، بردیش حموم و براش از کویتی ها لباس گرفتی، اونو برای چی کشتی، ولش می کردی دیگه ، اسحاق میگه من کسی رو بخاطر اینکه ادبش کنم نمی کشم بخاطر بی هویتی هست که می کشم، سیاح میگه اینقدر هویت میکنی خودت واکسن زدی؟ اسحاق میگه کرونا یه فرصت طلایی بود که گذشت، نصف این آدمها برای این دنیا لازم نیستن، سیاح میگه اونوقت میخوای بگی تو توی این دنیا لازمی؟ اسحاق میگه چرا نمی پرسی جسدها رو کجا چال کردم و خلاص؟ شایگان میگه مگه قبلی ها ازت نپرسیدن؟ مگه بهشون جواب دادی؟ اسحاق میگه خوشم میاد رو بازی میکنی، بزار درباره سومی بگم که چیزی ازش نپرسیدی، سیاح میگه مرضیه آتشی، اسحاق میگه جمعه شب بود همه جا سفید بود و برف میومد، راه افتادم سمت تخت طاووس، حدود یک بود که خاله ها کم کم پیداشون میشه، اومد سوارش کردم طرف لویزان گفتم من خونم دوره تو هم که جا نداری، رفتیم جاده خاکی، همه جا تاریک بود، کم کم دید دارم گلوشو فشار میارم ترسید، جدی شد من همینطور فشار میدادم زبونش از حدقه زد بیرون و تموم شد. از ماشین اومدم بیرون، با جزئیات گفتم، شهر پر از آدم‌های نامرئیه، کشتمش تا خلاصش کنم، سیاح میگه یه بار دیگه بگو، می خوام بدونم چطور آدمی که پشت اون آینه تو اتاق نشسته رو کشتی، اسحاق جا میخوره، سیاح میگه خانم مرضیه آتشی که هم زنده است هم توی اون اتاقه، چرا هویتش رو دزدیدی و جای مقتوله خودت جا زدی؟ اسحاق میگه واقعا اونجاست؟ سیاح میگه اینجارو نخونده بودی که مرضیه خورده به یه باند جعل اوراق، با شناسنامه اش کار می کردن، باند لو میره و رئیس باند همه اعضا رو لو میده ، من داشتم رو پرونده اش کار می کردم دیدم گفتی این آدم رو کشتی بخاطر همین ازت خواستم بیای اینجا، حالا این برگه رو امضا میکنی و میگی دروغ گفتی منم قول میدم بگم خیلی آدم باهوشی بودی.

اسحاق میگه تو با مرضیه حرف زدی؟ گفت من مرضیه آتشی ام، میشه بگی دقیق چی گفته؟ سیاح میگه دقیقا گفت که تو رو نه دیده و نه می شناسه، اسحاق میگه وقتی داشت اینا رو میگفت کسی دیگه هم بود که حرفاش رو ترجمه کنه؟ آخه اون عربه و تو هم فارسی بلد نیستی، اینقدر وایمیستاد کنار خیابون تا یه عرب بیاد، من چون عربی بلد بودم رفتم جلو و باهاش آشنا شدم، ما کلا دو دسته پلیس داریم پلیس های موفق پلیس های بازنده، تو جزء بازنده هایی، پلیس های موفق قوی هستن و دستور میدن، تو وجدانت ناراحته، معلوم نیست عصرها چی میزنی الان هم منتظری بازنشست بشی تا با حقوق کمت زندگیتو بگذرونی، یه پلیس موفق بیارید تا من باهاش حرف بزنم وگرنه من چیزی نمی گم. شایگان توقف مصاحبه رو اعلام می کنه.

سیاح میره دستشویی تا حالش جا بیاد، میاد بیرون، شیوا میگه من متمرکز حرکات بدنش بودم، این آدم وقتی بحث دستشه کاملا مسلطه، انگار تمرین کرده اومده اما وقتی یه وقفه ای پیش میاد تسلطش رو از دست میده، سیاح میگه اون فقط یه حقه بازه، شیوا به سرهنگ موفق میگه بنظرم تو اون اتاق درگیری دو نفر آدم با پیش فرضهای ثابت بود که هر کدوم میخواستن برنده باشن، بعد به سیاح میگه شما از اول هم می‌خواستی ثابت کنی این آدم حقه بازه، نمیخواستی فکر کنی که داره طفره میره، سیاح میگه سرهنگ من فیلم‌های بازجویی این آقا رو می خوام، سرهنگ میگه آوردن خودش خیلی راحت‌تر بود برامون تا فیلمهاش، شیوا میگه این بیمار میتونه اسکیزوفرن باشه بخاطر واکسن و کرونا که می گفت، یا میتونه یه قاتل ایده اولوگ باشه، زبان بدنش نمی‌گفت که داره دروغ میگه، این آدم انگار هرچی میگه درسته اما خودش آدم دروغیه، سیاح میگه هر روانشناس دیگه هم جای شما بود همین اطلاعات رو به ما تحویل میداد، فرضیه های کلی، اطلاعات زرد، شیوا میگه بله معمولا هر کسی هم که از روانشناسی چیزی نمیدونه همینو میگه، سیاح میگه شما هم چیزی از مسائل پلیسی نمیدونید، شیوا میگه شما هم پشت میز اشیا گمشده بودی کار پلیسی نکرده بودی، سیاح میگه چون من صبح گفتم اینجا جای بچه نیست دارید بی احترامی می کنید؟ شیوا میگه من بی احترامی کردم؟ سرهنگ میگه اینجا جای دعوا نیست. نگار میگه این یارو سِوِنه، من همه اطلاعات این یارو رو توی نت بررسی کردم هیچی ازش نیست انگار مال ماقبل نت بوده، ولی شاید چون عین سونه اونو دیده میخواد مثلش باشه، ما بجای اینکه بپرسیم چرا کشته باید بپرسیم چی شده اومده خودش رو معرفی می کنه، شایگان میگه بد نمیگی، سرهنگ میگه الان این یارو وقت کرده فکر کنه برامون بد میشه ها، سیاح می خواد بره داخل اما شایگان ازش می خواد این دفعه خانم حقی بیاد، هر چی شیوا میگه من تجربه ندارم، شایگان گوش نمیده.

اسحاق با دیدن شیوا به شایگان میگه شما آدم وارد و بامزه ای هستید، فکر کنم از معدود مردایی هستید که زن رو وارد بازی می کنن، شایگان دکتر شیوا حقی رو معرفی میکنه و میگه که جایگزین سیاح شده، اسحاق میگه کارت خوبه یه روانکاوی که تابحال پاشو تو اتاق بازجویی نذاشته رو آوردی جلوی من نشوندی، اسحاق شروع میکنه از شیوا سوال‌هایی میپرسه که هیچ ربطی به پرونده نداره، شایگان بهش تذکر میده که بازپرس اونها هستن اما اسحاق ادامه میده به سوالاتش، اسحاق با متوجه شدن بارداری شیوا میگه اگه زمان بارداری زنهایی رو که کشتم رو می دیدم نمیذاشتم که بچه ایی رو بدنیا بیارن، شیوا میگه تو روانشناسی اولین چیزی که به ما یاد میدن توجه به نفس کشیدنه چون فرد نمیتونه کنترلش کنه، از همون اول که حرف بچه شد داشتم به ریتم تنفس شما دقت می کردم، همه ما یه چشم سوم بیرون از خودمون داریم، که از طریق اون بخودمون نگاه می کنیم، مثلا برای بچه ها این چشم سوم پدر و مادرشونن، تو ولی قهرمان نبودی، اونهمه سال کار کردن اخراج شدن، پشت همه این ماجراها پدری رو می بینم که داره تلاش میکنه تصویرش رو تو چشم بچه اش اصلاح کنه، اسحاق میگه تو چیزی از رابطه من و پسرم نمیدونی، شیوا میگه نه نمیدونم ولی اینهمه حساسیت به بچه و ریتم تنفس، آخرین بار کی پسرت رو دیدی؟ اسحاق میگه پسر من به حل معمای تو کمکی نمیکنه، شیوا میگه اتفاقا کمک میکنه ببینم کل این بازی چیه، اسحاق میگه خرابش کردی، داشتی درست پیش می رفتی کم کم می خواستم جای جسدها رو بگم ولی عجله کردی زود ذات خودت رو لو دادی، ذاتت نفر دوم بودنه چون زنی، شیوا میگه من دارم آدمی رو جلوم می بینم که چون توی هیچی خوب نبوده توی بدی اول شده، اسحاق به شایگان اشاره میکنه و میگه مشکل من با تو افرادی مثل اینه، جدیت می گیره خیال کنی خبریه، من میتونم یه لگد بزنم تو شکمت همینجا بچه ات رو سقط کنی، شایگان میگه بشین سر جات، من شاید نتونم جای جسد رو ازت بکشم بیرون ولی همین الان میتونم زنگ بزنم یک کیلو شیشه و هفت تا بادکنک بیارن بکنم تو حلقت وایستم بالا سرت، هفتاشو که پس دادی زنگ بزنم دادگاه بفرستنت بالای چهارپایه، اینجا مثل آدم حرف بزن.

شیوا از اتاق میره بیرون، شایگان هم پشت سرش، شیوا میره آشپزخونه تا حالش بهتر بشه، سیاح میگه بنظرم نباید دوباره بفرستیمش داخل، اما شیوا میاد میگه من آماده ام، نباید بزاریم حرفش درست در بیاد.

اسحاق میگه زن های کمی رو دیدم تو اینجور شرایط دوباره برگردن، شیوا میگه مشکل از تجربه کمه شماست، نه از زنها، اسحاق میگه ازت خوشم اومد می خوام باهات معامله کنم، ازت سوال میکنم اگه جوابت درست بود از روی نقشه میبرمت بالا سر جنازه ها، چرا دلت خواسته با این بچه تو شکم و با این سن و سال بیای کارآگاه بشی بشینی جلو آدمی مثل من؟ شیوا میگه من ۱۸ سالم بود خیلی خوشحال بودم تازه کنکور داده بودم، یهو توی یه کوچه خلوتی یه آقایی مثل سایه رسید بهم دست کرد تو موهام منو کوبید تخت دیوار من گفتم مرگم همینه و تموم شد بعد یهو تو من یه چیزی زنده شد و یارو رو هل دادم و دویدم تا سالها نمیتونستم تو هیچ کوچه ای تنها برم، یه مرد از کنارم رد میشد بند دلم پاره میشد دلم می خواست قدرت داشتم اینطور آدمها رو حبس کنم تا نتونن این بالا رو سر کسی بیارن، اون ترس من شد آرزوی من، من بخاطر این الان اینجام. اسحاق به شایگان میگه لطفا برو نقشه تهران رو بیار، شایگان میگه مصاحبه فعلا متوقف میشه. شایگان به شیوا میگه بفرمایید، شیوا میگه فکر نمی‌کنم آقای دماوندی هوس لگد پرونی داشته باشن، شایگان مجبور میشه تنها بره نقشه رو بیاره، با ماژیک میزاره رو میز، اسحاق یه دایره روی نقشه میکشه، بعد میگه بعد از هر سوال دایره کوچکتر میشه، شروع میکنه سوال دوم رو بپرسه، میگه تا بحال به کشتن کسی فکر کردی؟ شیوا میگه آره ولی بعد با یه فکر دیگه جایگزینش کردم بدنیا آوردن کسی، احساق میگه نه کشتن اون یارو، شیوا به نقشه اشاره میکنه و میگه معامله، سیاح وقتی این صحبت ها رو از پشت اتاق بازجویی میشنوه به نگار اشاره میکنه که بیاد بیرون کارش داره، نگار به بهونه آب میره بیرون، سیاح به نگار میگه تو میتونی همه چیز رو هک کنی؟ نگار میگه شما با من مشکل دارید؟ سیاح میگه ما قراره با هم همکار باشیم، اگه قراره با هم کار کنیم باید با هم باشیم، نگار میگه من به کلمه باید آلرژی دارم، سیاح میگه پس جای خوبی نیومدید، نگار میگه روز اولی که اومدم نگفتن بهم که رئیس قراره شما باشید، سیاح میگه روزی هم که من اومدم گفتن همکارت یه هکره که افتاده زندان، اشتباه گفتن بهم؟ وقتی بهم گفتن چی هک کردی خوشم اومد، من از کسایی که گوش آقازاده ها رو میبرن خوشم میاد، نگار میگه پس بی حساب شدیم حالا چیو باید هک کنم، سیاح میگه یه کم غیرقانونیه اما پای من، من یه دوستی دارم … سیاح به نگار توضیح میده که باید چیکار کنه.

اسحاق به شیوا میگه آفرین تا بحال هیچ ماموری اینقدر به جواب نزدیک نشده بود، شیوا میگه کل این بازی با قوانینش رو تو طراحی کردی، از کجا معلوم شاید باختت هم جزئی از این بازی باشه، اسحاق میگه میخوای این بازی رو به نفع شما تغییر بدم؟ میخوام اعترافی بکنم، جسد چهارمی هم درکاره، اگه بگید کیه و چیه این دایره آخر رو هم می کشم، شایگان میگه دوباره بازیت گرفته، اسحاق میگه نمی‌خواهید جمع کنید بابا. شایگان دستور توقف مصاحبه رو میده.

شیوا با سیاح میگه فکر کنم این جسد چهارم خرگوش تو کلاهه، سیاح از حرفهای صبحش عذرخواهی میکنه، شیوا هم همینطور، سیاح میگه کارت خوب بود، شیوا میگه میدونم.

نگار تمام تلاشش رو میکنه از طریق نت بتونه اطلاعاتی از اسحاق دماوندی پیدا کنه.

شیوا به سیاح میگه دارم شبیه مامانم میشم، برای من که درس خوندم و نمیخواستم این راه رو برم بَده، سیاح میگه این جنگیه که تمومی نداره اینکه شبیه پدر و مادرمون نباشیم.

سیاح به شیوا میگه تو اتاق بازجویی یه چیزهایی به چشمم خورد، با یکی از دوستام تماس گرفتم بهم گفت یه نفر به اسم اسحاق دماوندی می‌شناخته که ۱۴ ساله مرده، داستانش عین همینه باباست، من اول فکر کردم که این اگه کسی رو کشته قاتل این پرونده ها رو کشته، یعنی پلیس ها نفهمیدن این اسحاق دماوندی واقعی نیست، نگار میاد و میگه بالاخره شد.

شایگان به اسحاق میگه این جسد چهارم یا میتونه برای یه بدبختی باشه که تو دوران کرونا به مردم واکسن میزده یا جسد پسرت باشه، آمارش رو در اوردم، پسرت یه مدته گم شده، اسحاق میگه یعنی فکر میکنی من پسرم رو کشتم؟ شایگان میگه چرا که نه، اسحاق میگه خانم شیوا شما چی فکر می کنید؟ شیوا میگه من حتی اگه نخوام هم به تنفس دیگران دقت می کنم، اونموقع بهش دقت نکردم اما بعد که بهش فکر کردم دیدم وقتی اسم پسرتون میاد ریتم تنفس یه نفر دیگه بجز شما تو این اتاق تغییر کرد، اون بیرون یکی میگفت تو یه کتابی نوشته پدرها به پسرها گره زدن رو یاد میدن، البته موافق نیستم چون من خودم صبح به دخترم گره زدن رو یاد میدادم، ولی یه چیزی قطعیه که پدر و مادرها گره زدن رو یاد بچه هاشون میدن، گفته بودم تو این ماجرا پدری رو می بینم که داره تصویر ذهنی پسرش رو تغییر میده و پسری رو هم دیدم که داره خودش رو به پدرش ثابت می کنه، چقدر ممکنه که دو نفر که اصلا همدیگه رو نمی شناسن یه همچین گره خاصی رو به کفششون بزن، گافتون این بود، چطور فکر نکردید که تغییرش بدید، ( دوربین گره کفش های اسحاق دماوندی و شایگان رو نشون میده که یک شکل بودن) شایگان میگه دلیل نمیشه که.

سیاح در حالی که چندتا لیمو شیرین برش زده بود با یه لیوان میاره داخل اتاق، شایگان میگه لطفا بدون هماهنگی وارد نشید، سیاح لیموها رو آب می گیره، همون لحظه اسحاق و شاهرخ هر دو عطسه می کنن چون به لیمو حساسیت داشتن، سیاح میگه معذرت می خواهیم آقایون شایگان از آشنایی با هر دوی شما خوشبختیم، شایگان میگه از کجا فهمیدید، شیوا میگه سندرم فیریز یکی از ۳۲ سندرم ارثیه که دقیقا از پدر به پسر منتقل میشه، خیلی نایابه اما به اسید واکنش نشون میده که البته خودتون بهتر میدونید.

اسحاق میگه آقایون لو رفتیم، سیاح تصاویری که نگار از شناسنامه شایگان و پدرش هک کرده بود رو نشون میده و میگه مجبور شدیم تا فیه خالدونتون رو در بیاریم، جهانگیر شایگان، شاهرخ شایگان.

شاهرخ میگه من از جزئیات اتفاق بی خبر بودم اما نقشه جناب سرهنگ و پدرم بود و من دستشون رو باز گذاشتم و میدونستم که شما از پسش بر میایید، جهانگیر میگه شاهرخ از بچگی دروغگوی ناشی بود اگه جزئیات رو میدونست لو میداد، سرهنگ میگه رفیقم کارگردان سینماست سه هفته با آقا جهانگیر تمرین کرد تا کار رو در بیاره. شیوا میگه کار جناب سیاح بود، سیاح میگه البته کار تیمی بود، حالا این اسحاق دماوندی واقعی ۱۴ ساله مرده؟ جهانگیر میگه بله و جسدها هیچ وقت پیدا نشد، سرهنگ میگه تو خونه اش تریاک جاسازی کرده بود به همین جرم انداختیمش زندان، هم بندی هاش اذیتش می کردن اونم خودش رو خلاص کرد، اکثر هم بندی هاش مجرم های پرونده های خودش بودن. حالا شما از فردا میتونید کار واقعیتون رو شروع کنید.

 شاهرخ به پدرش میگه عذاب وجدان گرفتم که چرا تو اتاق اونطوری باهات حرف زدم، جهانگیر میگه من تو او اتاق بابات که نبودم، شاهرخ میگه شما همیشه سرِکار برای من جناب سروان شایگان بودید، جهانگیر میگه شما هم جناب سرگرد شایگانید، شاهرخ میگه به هر حال خوش برگشتید، جهانگیر میگه جناب سرگرد واقعی مادر و خواهراتن که از من خواستن تو رو ببرم خونه، شاهرخ میگه به نظرت کارشون خوب بود، جهانگیر میگه بد نبود اما کم سابقه هستن، یه زن حامله که تا بحال تو اتاق بازجویی نبوده یا یه دختر دیگه که بخاطر هک انداختنش زندان، شاهرخ میگه خانم حقی بهترین روانشناس شهره، جناب سرهنگ هم از صد جا برای فروتن استعلام گرفته تا قبول کنه بیاد اینجا این دختره نابغه است، جهانگیر میگه سیاح هم یه چیزیش میشه. شاهرخ میگه به هرحال شما خوب بازجوییشون کردید، همش منتظر بودم بگن این چجور متهمیه که داره از ما بازجویی میکنه…

پایان قسمت اول

لینک دانلود قسمت اول سریال اعتراف می کنم

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال اعتراف می کنم

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا