دانلود قسمت ۴ سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت چهارم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت چهارم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
قسمت چهارم سریال «کوری» روز جمعه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلم نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و تهیهکنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلمنت می باشد.
مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان، امیر نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، مجید نوروزی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکانفر و … بازیگران این اثر هستند.
خلاصه داستان سریال کوری
در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»
خلاصه داستان سریال کوری قسمت ۴
یونس تو اداره به اتاقش میره تا با شمس که احضار شده صحبت کنه و بهش تسلیت میگه بابت مرگ نوید، بعد میگه نمیدونم چرا هر دفعه کار شما به شعبه من میخوره، شمس میگه پسرم بی احتیاطی کرد و بخاطر خوردن مشروب تقلبی خودشو خونواده اش رو بدبخت کرد، اما جالبه برام شما بجای اینکه بگردید کسی که این مشروبها رو درست کرده رو پیدا کنید از من و خانواده ام بازجویی می کنید، یونس میگه از کجا معلوم کسی از خانواده شما این مشروب فروش رو نشناسه؟ مثلا همین دامادتون، شمس میگه اون ترسوتر از ایناست که بتونه همچین موضوعی رو از من مخفی کنه، یونس میگه یا مارال فرخ، شمس میگه اون مدیر ارشد کارخونه است، یونس میگه مثل اینکه خیلی هم با پسرتون صمیمی بوده، شمس میگه اون جزئی از خانواده منه و از چشمام بیشتر به اون اعتماد دارم، یونس میگه شما دیگه چرا، شما که میدونید اعتماد زیاد مثل الکل تقلبی میمونه ممکنه بزنه چشمتون رو گور کنه، شما میخواهید رضایت بدید میل خودتونه اما من پیگیر پرونده ام و پیداش می کنم، به هرحال جون یکسری آدم دیگه هم در خطره، شمس میگه من به اندازه کافی داغ دیدم نمی خوام زندگیم نقل دهن مردم باشه، شما هر جور میتونید پرونده رو راست و ریس کنید، یونس با کنایهرمیگه چشم شما دستور بدید، شما برید به مراسمتون برسید و به آشناهاتون بگید اگه کسی چیزی میدونه حتما اطلاع بده، شمس میگه فقط امیدوارم پرونده چندسال قبل من رو این پرونده تاثیر نزاره، یه جورایی پرونده شخصی نشه، یونس میگه اونکه ۱۵ سال قبل زندگیش به باد رفت من بودم نه شما، شمس میگه جسارت نکردم به هر حال اونموقع شما طرف ما رو گرفتی یعنی طرف حق رو، یونس میگه الان هم طرف حق رو می گیرم، تا ته این پرونده هم میرم.
شیدا همراه با آوا میرن گاراژ یکی از دوستای قدیمی پدرش که ماشین قدیمی محسن رو سرویس کنه تا بتونن ازش استفاده کنن.
تو کارخونه یه سری از داروها تاریخ هاشون با شماره سریالش نمی خونده، میثم به کارگرش میگه از اول هم خودت بودی باید گردن بگیری یا بریزی تو دریا، این داروها الان نایابه یکم زرنگ باش کسی دنبال تاریخش نیست اگه کارت رو درست انجام بدی سر سال میتونی شرکت خودت رو بزنی اما رو ما نمیتونی حساب کنی اگه افتادی خودت افتادی اگه پاشدی خودت پاشدی، کارگرش نیگه اگه اتفاقی افتاد چی؟ میثم میگه کی تو بازار سیاه دنبال دارو میگرده؟ کسی که دستش به جایی بند نیست، بدبخته و مریض داره، بخدا اگه کمکش کنی دعات هم می کنه پس جنمت رو به حاجی نشون بده.
پرونده خودکشی که زیر دست یونس بود بالاخره مشخص شد خودکشی نبوده و قتل بوده اونم توسط دختر مقتول، سر ارث و میراثی که پدرش به برادرهاش داده بود و می خواست اونم سهمش مثل برادرهاش باشه. یونس بهش میگه می ارزید بخاطر دوزار بیشتر؟ دختر میگه برادرهام رضایت میدن، یونس میگه نه اونا از خداشونه تو نباشی بقیه ارث رو هم خودشون بردارن، الان نمیفهمی، بعدا میفهمی بابا یعنی چی.
شیدا از آوا میپرسه رانندگی بلدی، آوا میگه آره گواهینامه دارم، حالا چی شد یاد ماشین دایی افتادی؟ شیدا میگه واسه تو درستش کردم، ماشین مال تو. آوا تو داشبورد یه عکس پیدا میکنه عکس محسن و بچگی آوا بود، شیدا میگه یادش بخیر اینو آخرین سیزده بدری که رفتیم باغ همکار یونس گرفتیم، هنوز هم میرید اونجا؟ آوا میگه نه دیگه نرفتیم یعنی کلا هیچ جا نرفتیم، دایی محسن چی نمیتونه بیاد ایران، شیدا بغض میکنه میگه نه نمیتونه بیاد، آوا عذرخواهی میکنه میگه چی شد مامان نمی خواستم ناراحتت کنم، بعد از تو داشبورد یه نوار کاست پیدا میکنه و میذاره تو ضبط و روحیه اشون عوض میشه.
بهزاد تو اتاقش اظهارات مارال رو میخواد بنویسه، بهش میگه دارم برات پرونده تشکیل میدم بگو چی بنویسم، متهم، مطلع و یا مشارکت در قتل؟ مارال میگه اگه میخواهید پرونده رو ببندید بندازید گردن یکی دیگه، بهزاد میگه گردنت هست خانم، شما مدیر اجرایی اون کارخونه بودی، آقای شمس همه کارمنداش رو دعوت کرده بود عروسی پسرش یا شما نور چشمی بودی؟ مارال میگه اینکه آقای شمس بیشتر از بقیه به من اعتماد داره جرمه؟ بهزاد میگه آخرین بار که نوید شمس باهات تماس داشته کی بوده؟ مارال میگه یادم نیست، بهزاد روز و ساعت دقیقش رو میگه، حدود ۵ دقیقه با مقتول حرف زدی دقیقا یه ساعت قبل اینکه بمیره چی میگفتید؟ مارال اول وانمود میکنه که نمیدونه، بعد میگه من با این خونواده حرف میزنم طبیعیه از مکالمه چیزی یادم نمیاد، بهزاد میگه شب عروسی داداشش زنگ بزنه به شما طبیعیه؟ کاریه یا خارج کاره؟ بهزاد میگه الان ناراحتی نوید مرده؟ مشروب رو تو خریدی براش؟ تو بازداشتگاه بودی؟ سه شب اینجا نگه دارمت همه چیز یادت میاد من آلزایمری نگه داشتم یادش اومده، مارال میگه اون شب عروسی آقای شمس دیر اومدن نوید زنگ زد ببینه همه چیز هست یا نه، بهزاد میگه دیدی داره یادت میاد بیشتر از این هم یادت میاد کم کم، خب بگو مشروب رو از کی خریدی، مگه خودت نمیخوری شاید ساقیتون مشترک باشه، مارال میگه الان هر کی تو این شهر مشروب بخوره متهم پرونده است؟ بهزاد برگه و خودکار رو جلوی مارال میذاره و بهش میگه تمام مکالمه هایی که با نوید داشتی رو مو به مو اینجا می نویسی، مارال میگه من ده ساله دارم برای آقای شمس کار میکنم ایشون خیلی به من لطف دارن اگه میخواستم کاری کنم زودتر از اینها می کردم، بچه هاش رفیق های منن، چی گیر من میاد بخوام اینکار رو کنم، بهزاد میگه من میرم بیرون شما همه مکالمه رو مینویسی برگشتم خواستم بخونم باید ۴ دقیقه و ۴۶ ثانیه طول بکشه و گرنه ده شب نگهت میدارم اینجا.
یونس صبح به بهونه رسوندن آوا به دانشگاه بهش میگه به حنا گفتم وسایلش رو جمع کنه بیاره اینجا، تو که مشکلی نداری؟ آوا میگه نه راحت باشید، تو که نظر منو میدونی، یونس میگه ما که تا آخر عمر نمیتونیم دور از هم زندگی کنیم بالاخره باید یه فکری کنیم، آوا میگه کاش میذاشتی چهلم آقاجون بگذره، یونس میگه مطمئن باش اگه آقاجون هم بود مخالفت نمی کرد، آوا وسط راه به بهونه اینکه مسیرمون یکی نیست پیاده میشه.
خانواده ریحانه تو اتاقش برای عیادت اومده بودن، حسین پیام های ریحانه رو براش می خوند و میگفت تو و نگین چقدر بددهنید، ریحانه میگه همه پیامها رو بخون، اما حسین که نمیخواست، مسخره بازی در میاره و تبلیغها رو میخونه ریحانه عصبانی میشه گوشی رو میده مادرش میگه تو بخون، شهاب میره عیادت اما پرستارها نمیذارن بره دیدن ریحانه، حسین میاد و با شهاب دعواش میشه، مادر ریحانه با صدای بلند پیام ها رو میخونه تا ریحانه صدای دعوا رو نشنوه، اما ریحانه میگه مامان چیزی نگو صدای شهاب میاد. پدر و برادر ریحانه نمیزارن شهاب بیاد، بعد میرن پیش ریحانه و میگن یه بیمار با پرستارها دعواش شده بود، ریحانه حرف پدرش رو باور نمیکنه و میگه من میخوام شهاب رو ببینم، این حق رو که دارم، نکنه چون مشروب خوردم از نظر شما هیچ حقی ندارم، شما به شهاب حرف نمیزنید چون من آبروتون رو بردم تو رو خدا تنها دلخوشی منو ازم نگیرید بابا.
شمس به دفتر کارش برمیگرده و کارمندا برای یادبود پسرش گل و خرما گذاشته بودند و تسلیت میگن، شمیم میاد اتاق شمس و درباره میثم به پدرش میگه، شمس میگه تو دو روز نیست برادرت مرده، ریحانه کور شده رو تخت بیمارستانه بعد اومدی میگی شوهرم هرز میپره؟ شمیم میگه هرز میپره و منم میدونم اما مشکل من اینه که چرا شما ازش حمایت می کنید، شمس میگه چی میگی من دخترم رو ول میکنم پشت اون الدنگ رو می گیرم؟ من میگم بخاطر هیچ و پوچ زندگیت رو به آتیش نکش، حالا دو روز دیر اومده تلفن جواب نداده یعنی داره با کسی دیگه است، شمیم میگه من فقط اومدم بهتون بگم شما از دست من ناراحت نباشید من خودم ته این قضیه رو درمیارم، شمس میگه یه چند روز صبر کن خودم ته توش رو درمیارم انتظار نداری که تو این خر تو خری بیفتم دنبال شوهر تو، شمیم میگه نه ولی انتظار ندارم که تمام وقتتون رو با مارال بگذرونید، شمس عصبانی میشه میگه این چه طرز حرف زدن با باباته، من تاوان کدوم گناه رو میدم که شما شدین بچه من؟ اون از شهاب که یه بار نیومد اینجا یکی بگه این پسرشه، اونم از تو، یه نوید برام مونده بود که اونم رفت زیر خاک، شمیم میگه یکم آروم من غلط کردم، من اومدم از شما کمک بگیرم مثل اینکه اشتباه کردم، شمس میگه بزار چند روز بگذره آروم بشیم خودم ادبش می کنم.
یونس میره دادگاه امیر همسر سابق حنا، قاضی میگه شما شهریور از همسرت جدا شدی، ایشون هم دی ماه ازدواج کرده، اگه تو سند داری برام رو کن، در غیر این صورت یونس فلاحت همین الان میتونه از شما شکایت کنه و اعاده حیثیت کنه، یونس میگه من شکایتی ندارم فقط ایشون تعهد بدن سمت من و خانواده من نیان، امیر عصبانی میشه میگه تو چقد وقیحی من ول کنت نیستم، ته این ماجرا رو در میارم، من امضا نمیکنم، قاضی مجبورش میکنه که امضا بزنه.
شمس به ریحانه میگه بره خونه پیش شهاب، خودش میره مهد دنبال پارسا، متوجه میشه دزدگیر ماشینش روشن شده میره میبینه که شیشه سمت راننده شکسته شده، شیدا که اونجا بود میاد جلو میگه من دیدم یه موتوری با آجر زد به شیشه ماشینتون، صورتش رو هم پوشونده بود رفت، تو روخدا بیایید منزل ما آبی، چیزی بخورید فدا سرتون قضا بلا بوده، شمس میگه نه ممنون شما بفرمایید، شیدا میره و شمس برمیگرده مهد، اما مربی میگه پارسا خیلی وقته اومده بیرون، کیفش هم اینجاست، شمس عصبانی میشه که چرا بچه رو ول کردید نوه من کجاست، کل مربی ها اطراف مهد رو می گردن اما خبری نمیشه، شمس به پلیس خبر میده، یونس و گروهش میان و یونس از بهزاد میپرسه چرا به ما ارجاع دادن، بهزاد میگه چون کارت عروسی تو کیف بچه بوده، یونس میگه پس حدسمون درست بوده تسویه حساب شخصی بوده، بهزاد میگه باز خوبه کار خودی بوده مشروبها تو شهر پخش نشده، یونس از دوربین ها میپرسه، بهزاد میگه هاردها رو بردن، یونس میگه مگه میشه پس تو مهد همدست دارن، بهزاد میگه کار هر کسی میتونه باشه، شهاب میاد میگه من چندتا آشنا دارم شاید بتونن کاری کنن، یونس تعجب میکنه از حرف شهاب، شهاب میگه بالاخره باید کاری کنیم باید ببینیم کی مشروب داده به داداشمو زنم، شمیم میگه قاتل برادرم رو که پیدا نکردید، بچه ام رو پیدا کنید، یونس میره پیش شمس میگه هنوز هم فکر می کنید ما نباید پیگیر پرونده باشیم؟ شمس میگه هر چی بخوان میدم تا نوه ام برگرده نمیخوام با پلیس بازی جون نوه ام به خطر بیفته، یونس میگه اینا اگه پولی بودن تو عروسی این کار رو نمی کردن، تسویه حساب شخصیه، تو این مدت پیغامی چیزی نداشتید؟ شمس به دورغ میگه نه. یونس میگه اگه به کسی مشکوکی حتما بگو هر کسی بود، شمس میگه یکیشو که خودت بهتر از من میشناسی. یونس میره تو فکر.
شیدا با یه شماره تماس میگیره اما گوشی خاموش بود، بعد میاد داخل اتاق از مارال که پارسا تو بغلش بود میپرسه چی شد؟ مارال میگه خوابید!
مارال به شیدا میگه تو دیدی امروز خودش اومده باید بی خیال میشدی؟ شیدا میگه تو دوباره داری حرف خودت رو میزنی هیچ چیزی به اندازه این بچه نمیتونه گیرش بندازه، مارال میگه تو رو دید نشناخت؟ شیدا میگه نه اونقدر درگیر شیشه شکستن بود که نفهمید، مارال میگه منو که می شناسه، شیدا میگه بهتر اگه نمی شناخت که چجوری بچه رو میوردیم پیشت می موند، مارال میگه ما نمیتونیم اونو تهدید کنیم اون همه جا آدم داره گیرمون میندازه، شیدا میگه هیچکاری نمیتونه بکنه، مارال میگه پارسا که منو میشناسه لو میده، شیدا میگه تا بخواد تو رو لو بده ما از ایران رفتیم نترس، مارال میگه من اگه می خواستم بترسم تو بازجویی ترسیده بودم، الان منو و تو اینجا نبودیم، شیدا میگه نگران نباش نمیذارم اتفاقی برات بیفته، من به محسن قول دادم، مارال میگه کی میخوای به شمس زنگ بزنی؟ شیدا به گوشی مارال زنگ میزنه اما با صدای محسن، مارال جواب میده میگه اینکه محسنه، شیدا میگه فکر کن خودشه، اگه خودش بود چی بهش میگفتی؟
مارال میگه میگفتم دلم برات تنگ شده. شیدا میگه دل منم برات تنگ شده، برای تو، خودم ، برای محسن…



