فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۷ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هفدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت هفدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت هفدهم

آخر شب، یلدا و هدیه مشغول صحبت بودن، هدیه میگه عقل حکم میکنه بچه رو بندازی، یلدا میگه تو با اسماعیل و ابراهیم حرف زدی که مدام وسط این بازی داری یه کاری میکنی، چرا؟ هدیه میگه چون دوستت دارم، نگرانتم، سخته فهمیدنش، یلدا میگه چرا صلاح منو بیرون این دو دوتا چهارتا نمی بینی؟ هدیه میگه چون بدبختی، تنهایی، تو می‌خواستی از این جماعت گرگ انتقام بگیری؟ حالا باید برای هر روزت التماس کنی، یلدا میگه من به کسی التماس نمی کنم، من از خونه تو اومدم بیرون چون نمیخوام آویزون کسی باشم و بترسم، من داره حالم از خودم بهم میخوره، هدیه میگه منم حالم از تو بهم میخوره، من کی التماس کردم و ترسیدم، هر روز تو این شهر زنهایی مثل من و تو دارن زیر دست و پای ابراهیم له میشن، یلدا میگه نمیخوام گوش کنم و برام مهم نیست که شما بهم چی گفتید، بیا برو بیرون، صدای زنگ میاد، زری در رو باز میکنه شیوا میاد داخل، شیوا میگه بچه توی شکمت مال عماده، یلدا میگه تو هم اینطوری فکر می کنی؟ شیوا میگه تو بگو چطوری فکر کنم؟ عماد پشیزی برام مهم نیست ولی نگار هست، یلدا میگه ازم میخوای چیکار کنم، شیوا میگه میخوام بری دادگاه عماد و ابراهیم شهادت بدی حتی اگه به نفع عماد باشه، یلدا میگه من از این بازی کشیدم بیرون، شیوا میگه اگه چیزی رو که می خوام بهم بدی میشی دوست نزدیک و مهمم، فکر کنم اونقدر هم بهت محبت کردم که الان بتونم یه درخواست اینجوری داشته باشم، یلدا میگه پس الان همه دنبال حساب کتاب محبت هاشونن، شیوا میگه بودنت تو اون دادگاه برام مهمه، میرافشار و ابراهیم بازی های خودشون رو دارن، تهش آقام از پسش برمیاد پس بفهم کجا وایستادی، یلدا میگه آقاتون قبلا ما رو کشیدن تو ماشین و تهدیدهای لازم رو کردن، من دارم میمیرم یه بچه تو شکمم بسمه، شیوا میگه اونروزها که میومدم باهات برای دوا دکترت فکر می کردم یه طفل معصومی هستی که گیر قالتاقی مثل عماد افتادی، اما بعد که دیدم داری با این پدر و پسر چیکار می کنی دیگه خیلی هم مطمئن نبودم قربانی تو باشی، هدیه میگه خیلی دیگه داری تند میری نبین هرچی از دهنش در میاد بهم میگه اما من مثل شیر پشتشم، یلدا میگه پاشید برید بیرون، هدیه میگه بفرمایید شیوا خانم، بعد یواشکی به یلدا میگه هرچی میگه گوش بده داره درست میگه، شیوا هم میگه به حرفام فکر کن تو دشمن زیاد داری یه چندتا دوست اطرافت باشه بد نیست،من و بابام میتونیم دوستای خوبی واست باشیم، هدیه و شیوا از خونه زری میرن بیرون.

اسماعیل میره سر خاک مادرش و قرآنی که یلدا بهش داده بود رو باز میکنه و جمله یادگاری رو میخونه، بعد میره مزون هدیه، هدیه بهش میگه که یلدا دیگه پیش من زندگی نمیکنه.

میرافشار و شیوا بیرون دادگاه تو ماشین منتظر می‌مونن ببینن یلدا میاد یا نه، عماد میرسه و میره داخل ساختمون، بعد هم شریعت و ابراهیم میرسن، ابراهیم میره سمت عماد و بهش میگه وکیل قلابی فکر کردی کسی هستی برای خودت، اگه تا امروز کاری بهت نداشتم به حرمت میرافشار بود که حکم کرده بود دست بهت نزنم اما الان حکمش رو شکسته، عماد میگه هنوز هم داری اشتباه میزنی تو از اتفاقاتی که بیخ گوشت میفته هم خبر نداری، از دختره خوردی روت نمیشه بگی، منم خوردم پسرت هم، تو میتونی تا قیامت فکر کنی که همه اینا نقشه من بوده اما بدون این چاهی بود که عروسی برات کَند.

یلدا میرسه و شیوا میره پیشش میگه که ما تو ماشین هستیم، داخل که میشه، عماد میگه بفرما عروست هم که اومد، ابراهیم میگه دختره عجب جیگری داره که اینجا آفتابی شده.

هدیه با اسماعیل صحبت میکنه میگه که تو پسر خوبی هستی ولی حرف گوش نمیدی باور کن بعدا وجدان درد می گیری، اسماعیل میگه تو این ماجرا تنها چیزی که وجود نداره وجدانه، هدیه میگه اگه پشیمونی نداری پس اینجا چیکار داری، اسماعیل میگه میخوام اونو ببینم، هدیه میگه تو همین الانم براحتی اسمش رو بزبون نمیاری، پس برات مهمه و دوستش داری، اسماعیل میگه تو رو خدا رمانتیک بازی در نیارید که حالم داره بهم میخوره از این حرفها، هدیه میگه تو منو نمیشناسی که اگه می شناختی میفهمیدی رمانتیک بودن تو زندگی من هیچ جایی نداره، به یه شرط بهت آدرس میدم که یه چیزی رو از طرف من براش ببری.

عماد میره سمت یلدا میگه به به عروس خانم، گفته بودم قصه من و تو به این زودی‌ها تموم نمیشه، اتفاقا شادوماد اومده بود پیشم کلی تجدید خاطره کردیم، شب خوبی بود، خودتو بدبخت کردی، یلدا میگه فکر کردی اگه اینجام واسه خاطر احضاریه است، عماد میگه تو فکر میکنی من نمیدونم میرافشار فرستاده تو رو که از جیک و پوک من سردر بیاره؟ عین عقاب میپایمت، آب بخوری میفهمم، اگه ابراهیم بره پایین مطمئن باش ت. میری پایینتر، الان هم میای تو دادگاه و همه معاملات رو تصدیق میکنی میری، یادآوری میکنم که امضات پای همه ورقه ها هست ابراهیم هم زور داره هم پول، اما تو چی، حالا هم که عاشقی از سرش افتاده و نقش پدرشوهر رو داره بازی میکنه.

ابراهیم وقتی می بینه عماد داره با یلدا حرف میزنه به شریعت میگه من هرچی به این پسره میگم این دو تا دستشون تو دست همه قبول نمیکنه. شریعت میگه اینا میخوان برن رو اعصاب شما. همون لحظه اسامی رو میخونن که وارد اتاق قاضی بشن، همون لحظه سرمد از اتاق میاد بیرون و هرچی ابراهیم صداش میکنه محل نمیده، سرمد میاد پایین و به میرافشار میگه اضحارات مکتوب وزیر به دست قاضی رسید، از طرف ما قاضی روشن شد، بین ویسی و اعتماد هم بستگی به حرفهای اون خانم داره که چی بگه.

قاضی داخل دادگاه اضحارات وزیر رو میخونه و از عماد میخواد که حرف بزنه، عماد میگه قبلا طبق دستور خانم افروز بعنوان شاهد احضار شده بودن، الان ایشون بعنوان شاهد اومدن، افروز میگه تضامین آقای ویسی برای زمانی بود که اگه کل مسیر به انتها میرسید و آقای ویسی چیزی رو که طبق قرارداد بین دو طرف باید انجام میدادن رو انجام نداده بودن یا عامدانه از تعهد شونه خالی می کردن این تضامین بابت جبران خسارات فعال بشه، طبیعتا الان که ساخت و ساز کارخونه به ده درصد هم نرسیده‌ عملا آقای ویسی تعهدی برای ارز نیمایی نداشته که بخوان از تعهدشون شونه خالی کنن که بخواد تضامین برای آقای اعتماد فعال بشه، شریعت میگه صحبت ما هم در نوبت قبل همین بوده، عماد میگه اضحارات این خانم قبول نیست، قاضی تعجب میکنه که چرا؟ ایشون به درخواست شما به دادگاه احضار شدن، ایشون الان دارن خلاف منافع منطقیه خودشون صحبت میکنن طبیعیه که ما بیشتر توجه کنیم اتفاقا، عماد میگه اتفاقا رابطه سببی ایشون با جناب ویسی باعث میشه که صداقت اضحاراتشون محل سوال بیشتری بشه، خانم افروز به آقای ویسی محرم ایشونن، بنده هم تا قبل این دادگاه اطلاع نداشتم، برای دادگاه هم تمامی اسناد قابل بررسیه، قاضی میگه خانم افروز این محرمیت بعد از بستن قرارداد با آقای ویسی اتفاق افتاده؟ یعنی الان خانم افروز همسر آقای ویسی هستن؟ عماد میگه همسر خودشون یا همسر پسرشون یه خورده توضیحش سخته، افروز میگه من این حرفها رو گفتم چون نمیخواستم دروغ بگم وگرنه به منفعتم بود چیزهای غیر این رو بگم، من از این مرد متنفرم ولی هرچیزی که گفتم واقعیت داره، من توسط این آقا تضمین این قرارداد شدم. عماد میگه همه اضحارات این خانم کذبه، ابراهیم عصبانی میشه و بلند میشه سمت عماد که شریعت جلوش رو می گیره.

هدیه میره داروخونه و یه سری دارو می‌خره به اسماعیل میده و میگه زحمت بکشه بده به یلدا، واسه سردردهاشه الانم که بارداره نمیتونه هر دارویی رو بخوره، اسماعیل میگه بازی جدیده؟ هدیه میگه نه، بازی یه جایی تموم میشه زندگی جدی شروع میشه الان شما دقیقا همونجا وایستادید.

یلدا از دادگاه میخواد بیاد بیرون، ابراهیم میگه من آدمایی مثل تو رو خوب میشناسم نمیدونم با عماد میخواهی چه پرده جدیدی رو کنید، با مظلوم نمایی هیچ کاری از دستت برنمیاد مثل آدم برو این نطفه رو بنداز و برو محضر خلاص، زندگی منو پسرم رو به آتیش کشیدی به آتیش می کشمت.

یلدا از دادگاه میاد بیرون و حالش بد میشه میاره بالا شیوا میره کمکش.

اسماعیل میره کافه پیش بیتا، بهش میگه من نمیتونم تنها برم پیش یلدا، بیتا میگه اینکه من بیام فکر خوبی نیست، تو مشکلت یلدا نیست تو باید با خودت کنار بیای، حرفهای هدیه خانم هم درسته نمیدونم چرا میترسی، این قصه، قصه ازدواج تقلبی و بچه ناخواسته و عشق ناشناس نیست، این قصه، قصه خودته میدونم سخته پس پاشو بهونه نتراش. تو برات عجیب نیست بین اینهمه چیز که یلدا میتونسته برای یادگاری بزاره پیشت قرآن رو گذاشته، پاشو برو و خودتو از برزخ بیار بیرون.

اسماعیل میره سمت خونه زری خانم، زری میگه خیلی طولش دادی بیای، اون اتاق یلداست میتونی بری اونجا تا بیاد، اون الان دادگاست، پشیمونیش فقط تویی و یه چیزی هم رفته تو مغزش که این بچه عشقه، بخاطر همین میخواد نگهش داره. اسماعیل میره اتاق یلدا، داروها رو میزاره و قرآن رو هم روی جانماز و چادری که تو اتاق پهن بود میزاره متوجه عکس خودش و یلدا میشه که روی جانماز بود، زری میاد میگه الان شیوا خانم زنگ زد که یلدا جلوی دادگاه حالش بد شده بردنش بیمارستان، اسماعیل سریع خودش رو به بیمارستان میرسونه، شیوا بهش میگه دکترش اومده بالا سرش نگران نباشید، اسماعیل میگه واقعا نمی‌فهمم اینجا چه خبره، شما و یلدا، نکنه اینم یه پرده از بازیه، یعنی شما الان همه چیز رو میدونی و اکی هستی، شیوا میگه من موقعی فهمیدم که دیگه کاری از دستم برنمی اومد، دکتر میاد میگه چند ساعت باید بمونه تا به شرایط عادی برگرده اما واقعا این حجم از لجبازی برای درمان واسم عجیبه، دکتر به اسماعیل میگه من واقعا نمی فهمم شما بخاطر جنینی که هنوز کامل نشده اینطوری با جون زنت بازی میکنی؟ اسماعیل میگه من متوجه حرفتون نمیشم، دکتر میگه بهتره بشید، بچه ده باره دیگه میتونه بدنیا بیاد اما اگه اتفاقی برای زنت بیفته شما سمت بد ماجرا هستی.

ابراهیم برمیگرده دفترش از عصبانیت میگه حیف که دستم بسته است وگرنه دیه آدمها کمتر از طلبشونه اینروزها، شریعت ابراهیم رو به آرامش دعوت میکنه.

اسماعیل به شیوا میگه من میخوام برم، شیوا میگه شما میتونید راضیش کنید درمانش رو شروع کنه شما پدر بچه اش هستید، اسماعیل میگه احتمالا میخواد با این کار از من و پدرم انتقام بگیره، واسه شما چرا اینقدر مهمه، نکنه شوهرتون این اطرافه؟ شیوا میگه شما خودتون میدونید درستش چیه، الانم اصلا حوصله شنیدن کنایه ندارم، زخمی تر از این حرفهام، اسماعیل میگه بهتره از سر خیرخواهی با من صحبت نکنید، من به درد دشمنم راضی نیستم چه برسه به این خانم، البته ایشون برای من کم نذاشته الانم من پی امضا کردن برگه توافق طلاقم این بچه رو هم بندازه به نفع همه هست، پول مهریه اش رو هم اونقدری هست که هم خرج درمانش رو بده هم تو این بیغوله ای که هست زندگی نکنه، یلدا بهوش میاد و اسماعیل رو صدا میکنه، شیوا میگه پس بهتره برید این حرفها رو خودتون بهش بگید اینطوری بهتره تا اینکه از زبون زن دوست پسر سابقش بشنوه، اسماعیل میگه زبون شما هم کم از زبون عماد نداره ها، شیوا میگه عین زبون شما، زبونت یه جیز میگه دلت یه چیز دیگه، من با بددلترین آدما زندگی کردم اولش بابام، بعدم اون به اصطلاح شوهرم، اون کاری رو کن که دلت میگه. شیوا میره و اسماعیل میره سمت یلدا، یلدا میگه مرسی دعواتون، اصلا برای چی اومدی اینجا؟ منکه گفتم همه چیز رو امضا میکنم و هیچی هم نمی خوام برو بسلامت.

اسماعیل میره پیش دکتر و ازش همه چیز رو میپرسه، دکتر بهش توضیح میده که اینطوری داریم زمان مهار تومور رو از دست میدیم.

دکتر میاد بالا سر یلدا و بهش میگه شوهرت آدمه خوبیه، یلدا میگه شوهر سابق، دکتر میگه کاری به رابطتون ندارم اما این مسیر رو تنها نمیتونی بری، من روزی هزار نفر رو می بینم ولی از واکنش آدمها میتونم بفهمم کی اهمیت میده کی نمیده، این پسر بهت اهمیت میده، یلدا میگه خیلی پیچیده تر از این حرفهاست دکتر، شما هم منو مجبور به حرف زدن نکنید. دکتر میگه تو زندگیم تا بحال این حجم از لجبازی رو ندیدم البته لجبازی یا خودکشی، یلدا میگه خودمم میخوام همینو بفهمم بخاطر همین این تصمیم رو گرفتم، دکتر میگه به قیمت جونت؟ یلدا میگه جونم که بی ارزشترین چیزیه که دارم.

یلدا از اورژانس میاد بیرون و اسماعیل رو می بینه بهش میگه مگه نگفتم برو، دیگه حرفهات برام مهم نیست دست از سرم بردار، ولی اگه بخوای حرفهایی رو که جلوی قاضی بهم زدی رو دوباره بگی باید روم بشه دوباره تو چشمای اون پرستارها نگاه کنم، اسماعیل میگه من شوهرم هنوز، وایستا برم ماشین رو بیارم. اسماعیل ماشین رو میاره اما یلدا سوار تاکسی میشه و میره.

اسماعیل میره جلوی خونه زری منتطر یلدا، یلدا میرسه و میگه از کجا فهمیدی من اینجام، اسماعیل میگه میخوام راجع به خودت باهات حرف بزنم، من امروز با دکترت حرف زدم، یلدا میگه بیخود حرف زدی ادای اینو درنیار که برات مهمه، اسماعیل میگه چرا من نباید میدونستم، مخصوصا الانکه، یلدا میگه الانکه حامله ام، بتو چه، بالاخره دوره میفتم گردن یکی میندازم مهم اینه گردن تو و بابات نندازم، نترس وارث تو نمیشه. اسماعیل میگه الان اگه بخوای بچه رو نگه داری ممکنه، یلدا دوباره میپرسه وسط حرف و میگه ممکنه بمیرم، مگه تو و بابات همینو نمی خواستید؟ نکنه میترسی نمیرم بچه بیفته وبال گردنت؟ نترس من نمیرمم بابات و عماد سرم رو زیر آب میکننه، اسماعیل میگه چرا نمیزاری حرف بزنم، الان که همه چیز تمومه میخوام یه چیزی بگم منهای اینا، یلدا میگه چرا نمیفهمی دیگه برام مهم نیست ماجرای زندگی و بچه ام فقط به خودم مربوطه، با بلند شدن صدای یلدا چند نفر از رهگذران به خیال لینکه اسماعیل مزاحم یلدا شده میریزن سر اسماعیل و میزننش، اسماعیل میگه خصوصیه زنمه، دیگه یلدا میگه ولش کنید شوهرمه، زری و خانم ها میان بیرون و کتک زن ها میرن، اسماعیل با صورت و دهن خونی میگه من میگم شوهرتم قبول نیست تو میگی قبوله؟ زری به اسماعیل میگه بیاد داخل و حرف بزنه.

عماد تو ماشینش تموم ماجرا رو می بینه و با داخل رفتن اسماعیل، عماد هم میره و …

دانلود قسمت هفدهم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا