فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۱ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت یازدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت یازدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت یازدهم

ابراهیم میرسه و در اتاق رو میزنه، اسماعیل میگه بابامه و سریع در رو باز میکنه میره بیرون، ابراهیم حالش رو میپرسه، یلدا هم فورا کتش رو می پوشه، ابراهیم میگه اگه میشه بیام به مهمونت سلام علیک کنم، اسماعیل میگه اگه میشه بعدا، هدیه هم مدام تلفن یلدا رو می گرفت بالاخره یلدا متوجه تماس میشه اما جواب نمیده، ابراهیم فکر میکنه مهمون اسماعیل بیتاست خیلی اصرار می کنه که بیاد داخل و بابت زحماتش تو بیمارستان تشکر کنه، اما اسماعیل میگه مهمونم بیتا نیست و یه دوست دیگه است، ابراهیم بی خیال میشه و میره دوش بگیره، وقتی اسماعیل میره داخل یلدا بهش میگه حرفات تا وقتی شعرن قشنگن اما وقتی زندگی میشه نه، تو حتی میترسی بابات منو ببینه، حتی اسمم رو بهش نمیگی چون می ترسی چون خودت میدونی من یه دخترم با سرنوشت عجیب و غریب، بی کس و کار سنم از تو بیشتره جز اون همه چیزم از تو کمتره، واقعیت من همون کوچه های پایین شهر و قهوه خونه ای که بهت نشون دادمه، بدهی هدیه، زندگی گرویی عماد، من اونقدر عاشقتم که نمی خوام زندگیت رو خراب کنم، اسماعیل میگه بریم می خوام ببرمت جائیکه واقعیت منم بدونی.
ابراهیم کنار استخر نشسته بود به یلدا زنگ میزنه، اما یلدا جواب نمیده.
یلدا با ماشین اسماعیل میرن بیرون، به هدیه زنگ میزنه میگه که بعدا بهش زنگ میزنه، اسماعیل یلدا رو میبره سر خاک مادرش و میگه اینجا واقعیت منه جائیکه هر کلمه شعرم از یه غم و دلشکستگی میاد که هیچ وقت نمیتونم با هیچ اشک و گریه ای آرومش کنم، اینجا اولین بار فهمیدم که یه نفر هست که بتونم دستش رو بگیرم، بخاطر همه سالهایی که هیچ کس نبود تا بتونم دستش رو بگیرم، حرفهایی رو بهش بگم که مجبور بودم سربسته تو شعرام بگم ولی خب میدونستم کسی نمی فهمه ولی فکر می کردم تو می فهمی، تو اولین نگاهی بودی که فهمیدم همیشه دنبالش هستم.
یلدا میگه پس چرا می خوای این حال خوب رو با یه خاطره بد خرابش کنی، اسماعیل میگه چرا اینطور فکر می کنی؟ یلدا میگه همین زخم روی صورتت، هربار که می بینمت به خودم و کل روزهای زندگیم لعنت میفرستم.
شب میشه و یلدا و اسماعیل هنوز سر خاک بودن، با صدای پارس سگ ها اسماعیل میگه می ترسی؟ یلدا میگه بچه که بودم تو قبرستون شهر خودمون قبل از اینکه زری پیدام کنه، بزرگترین ترسم سگ ولگرد بود، هنوزم می ترسم. دلم برای همه بچگی هایی که نکردم تنگه، برای ظلم هایی که امثال عماد بهم کردن. اسماعیل دستش رو میاره جلو و میگه چرا دستت رو نمیذاری تو دستم تا هر روز عزیزم عزیزم کنم برات، روزی هزار بار قربون صدقه ات برم تا بفهمی اضافه نیستی، که بدونی آدمی مثل اون عوضی لیاقت نداره که اسمت رو بیاره، یلدا میگه آخه تو نمیدونی، اسماعیل میگه خب بگو بدونم تو فقط میگی نمیدونی. یلدا میگه خودت میدونی چقدر دوستت دارم فقط نمی خوام دلت بشکنه، اسماعیل میگه خب نشکن، یلدا میگه دلت میشکنه این روزای عشق و عاشقی میگذره، کم میاری همین بابات منو عین پتک میزنه تو سرت. اسماعیل میگه نمیزارم بفهمه. یلدا بلند میشه و میگه پاشو بریم نمیخوام فردا هاجر خانم نفرینم کنه که پسرش رو بدبخت کردم.
شب عماد تو دفترش خواب بود شیوا میاد در میزنه عماد در رو باز میکنه می پرسه اینجا چیکار می کنی؟ شیوا میگه فکر نمی کردم دفتر باشی، عماد میگه فکر کردی شبایی که نمیام خونه یه خونه دیگه دارم؟ شیوا میگه دو شبه خونه نیومدی، نگران نگارم اون جوونه حق داره فکر کنه پدرش مدام هست، من خودم این روزها رو گذروندم دلم نمیخواد بچه‌ام بگذرونه، این انتخاب منه اما بابام اینطوری نیست، تو خودت می‌دونی، به غرورش بربخوره کسی جلودارش نیست بدون داری چیکار میکنی حواست باشه پول و اعتبارش رو به باد ندی، الانم بیا بریم نگار تو ماشین منتظره، عماد میگه نمیام نمیخوام بچه ام منو اینطوری ببینه صبح اینجا کار دارم.

اسماعیل، یلدا رو میرسونه خونه اش، بهش میگه منهای همه چیز هنوز میتونیم با هم دوست باشیم مثل همه روزایی که می شستیم حرف میزدیم ساز میزدیم، یلدا میگه بذار یه چند وقت بگذره، الان دیگه همه چیز فرق کرده، اسماعیل میگه ولی من بلدم دوست خوبی باشم.

یلدا میاد داخل مجتمع می بینه هدیه رو صندلی منتظر و عصبانی نشسته، از هدیه عذرخواهی میکنه، هدیه میگه اگه ابراهیم میدیدتت چی؟ یلدا میگه هیچی از این برزخ خلاص میشدم.

عماد با ابراهیم سر زمین برای پروژه قرار میذارن، دکتر میگه کارشناس بیارن اما عماد راضی نمیشه ولی دکتر هم بدون حضور کارشناس پای قرارداد نمیشینه.

ابراهیم از عماد سراغ یلدا رو میگیره عماد میگه شما اولین کاری که کردی پاشو از دفتر من بریدی کار دومی هم که کردی این بود که ما رو آدم حساب نمیکنه، ابراهیم میگه زنه دیگه به دل نگیر. عماد هم حال اسماعیل رو میپرسه، ابراهیم میگه خوبه ولی بروز نمیده کار کی بوده منم بیژن رو گذاشتم ته و توش رو در بیاره، مطمئن باش پیداش می کنم.

یلدا تو کافه با عماد قرار میذاره، عماد میگه خیلی بهت میاد این ورقت رو ندیده بودم، یلدا میگه قبل اینکه بشم تضمین معامله‌ که تهش پولای میرافشار رو بالا بکشی یا بعدش، عماد میگه ما با هم حرف زده بودیم تو هم قول دادی تا آخرش رو انجام بدی، یلدا میگه مثل خودت بعدش بری رو صورت اسماعیل خط بندازم، عماد میگه من نمیدونستم، یلدا میگه ولی میدونستی من چقدر می خوامش، عماد میگه من عادت ندارم التماس کنم ولی بذار این بازی تموم بشه من وسط آتیشم، نه راه پس دارم نه راه پیش، هر کاری دوست داری پنهونی بکن نذار کسی بفهمه، این بازی تموم شد برو هرکاری میخوای بکن بمن ربطی نداره، هر چقدر بخوای بهت میدم، یلدا میگه تو از یه چیز گنده‌تر ترسیدی فکر نمی‌کنم بحث اون معامله وسط باشه، تو هرموقع التماس میکنی یعنی مثل سگ ترسیدی، ترسیدی دوزاری بابای شیوا بیفته نقشه اصلی چی بوده؟ عماد سرتکون میده.

چند روز بعد

یلدا تو کافه با اسماعیل قرار میذاره و بهش میگه من خیلی فکر کردم می خوام زندگیم رو عوض کنم اگه بهت میگم بخاطر اینه که گفتی می خوای بهترین دوستم باشی، اسماعیل میگه معلومه اما کاش تو این عوض کردن من سهم بیشتری داشتم، یلدا میگه با امضای تو من میتونم همه چیزو عوض کنم، اسماعیل میگه تو مطمئنی با یه شناسنامه و کارت ملی و امضای من کارت راه میفته؟ من که گفتم اون پولو ، اما یلدا نمیذاره حرفش رو ادامه بده و میگه تو به من اعتماد داری؟ پس پاشو بریم.

یلدا و اسماعیل با هم میرن جائیکه یلدا می خواست، یلدا شناسنامه اسماعیل رو می گیره و بهش میگه من رو حرفت حساب کردم یادت باشه اومدی داخل نمیتونی زیرش بزنی، بعد خودش میره داخل، اسماعیل سر در ساختمون رو می بینه که نوشته دفتر رسمی ازدواج و خوشحال میشه و میره بالا و میگه مطمئنم. اسماعیل و یلدا برگه هایی که باید برای انجام آزمایش امضا بشه و امضا می کنن و اسماعیل میخواد که اولین وقت رو بهشون بدن. بعد برای انجام آزمایش میرن آزمایشگاه.

یلدا از اسماعیل میپرسه اگه یه روزی ازم چیزی بفهمی، اسماعیل میگه من بهت اعتماد دارم برام همه چیز تو از روزی برام مهم شد که با هم همقدم شدیم، یلدا میگه اگه بمیرم چی؟ اسماعیل میگه من اگه بمیرم چی؟ یلدا میگه منظورم اینه که اگه یه ساله دیگه بمیرم؟ اسماعیل میگه کی از فرداش خبر داره؟ سر دردات نگرانت کرده؟ یلدا میگه نه خواستم یکم ناز کنم، اسماعیل میگه اگه تو یه روزی بمیری و من بفهمم منم همون روز می میرم، فهمیدی یا نه؟

جواب آزمایش رو که میگیرن، برای ساعت ۴ هم محضر رو هماهنگ می کنن اما قبلش میرن نهار میخورن، و یلدا از اسماعیل میخواد که برن دنبال زری و هدیه برای حضور تو مراسم عقد، اما زری بخاطر درد پاهاش نمیاد و هدیه هم میزنه تو گوش یلدا، یلدا میگه فکر کردم تو و زری خوشحال میشید، هدیه میگه زری خانم میدونه پدر این پسره یه دستی دو تای من و تو رو میتونه زنده زنده چال کنه عاشق و سینه چاک شماست؟ میدونه باهاش تیپ و تاپ داری؟ یلدا میگه کدوم تیپ و تاپ؟ من با ابراهیم؟ تازه عقدمون هم قراره پنهونی باشه؟ بعدش هم که بفهمن دیگه هیچ کاری نمیتونن بکنن، من به عشقم رسیدم اونا هم واسه همیشه باختن، باید بودی می‌دیدی عماد چطور به دست و پام افتاده بود، هدیه میگه تو عماد رو با ابراهیم یکی میدونی؟ برام دیگه مهم نیست چیکار میکنی، به این فکر کردی که فردا این پسره بفهمه قرار بوده زن باباش بشی چیکار میکنه؟ رغبت میکنه بهت دست بزنه یا مثل یه آشغال پرتت می کنه بیرون، اون روز دیگه نیست. یلدا میگه این اونطوری نیست با بقیه فرق میکنه. هدیه میگه اگه این پسره پول باباش رو هم نداشت همینو میگفتی درباره اش. یلدا میگه تو اصلا از کجا میدونی من تا یه ماهه دیگه زنده ام؟ بدار حداقل اونطوری که دوست دارم زندگی کنم حتی برای یه روز. هدیه میگه این حرفها رو چه به تو، دارم میبینم روزی رو که مثل سگ زوزه بکشی، یلدا میگه تو یه آدم ترسویی چشم بهم بزنی شدی یکی مثل زری تازه اگه شانس بیاری بعد می خوای منو بکنی مثل خودت، اسماعیل دوستم داره، بی پدر و مادری اینه که آدم حرفهایی رو می شنوه از کسی که از جونش براش عزیزتره.

یلدا با حال بد میاد تو ماشین میشینه، اسماعیل ازش میخواد بخنده و امروزشون رو خراب نکنن، با هم میرن محضر، یلدا میگه مهریه‌ام ۱۴ سکه اما اسماعیل به محضردار میگه بنویسه ۱۱۰ تا چون دوست داره به اندازه مهریه مادرش باشه.

موقع خوندن عقد وقتی یلدا میخواست بله رو بگه، هدیه با جعبه شیرینی وارد میشه و یلدا میگه با اجازه خواهرم بله. اسماعیل به هدیه میگه شما خودتون میدونید که اگه یه جور دیگه بود یه عروسی می گرفتم براش کل این شهر حسرتش رو بخورن اون تقصیر نداره من اصرار کردم، هدیه میگه میدونم، اسماعیل میگه اگه امشب نمی اومدید تا آخر عمر خودش رو نمی بخشید. هدیه آروم به یلدا میگه تو چیکار کردی کاش همه اینا بازی بود و کلک اون وقت ناراحت نبودم و نمی ترسیدم، یلدا میگه ولی برای دختری مثل منم عقد حقیرانه ای بود، ببخشید که باهات اونطوری حرف زدم.

بعد از مراسم عقد یلدا و اسماعیل تا آخر شب تو خیابون‌ها با ماشین می گشتند و شادی می کردن، ابراهیم غافل از همه چیز تو خونه …

دانلود قسمت یازدهم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا