فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۳ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت سوم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت سوم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداخته‌اند می‌توان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.

خلاصه داستان سریال کلاغ

یک مرد میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.

خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت سوم

زمان قبل

جلال روزی رو یادش میاره که اولین بار سایه بعنوان مسافر سوار ماشینش شد، نگاه های سایه بهش رو که دید به خودش گفت (فهمیدنش برام سخت نبود که بدونم دارم وارد یه پرونده سخت میشم اما نمی ترسیدم)

زمان حال

مراسم تشییع جنازه ابراهیم با حضور خانواده خودش و خانواده جلال و افراد نظامی و سیاسی و همکارانش تو یه روز برفی انجام شد، اما جلال هنوز بیخبر تو بیمارستان بود.

جلال رو تخت بیمارستان وقتی چشماشو باز کرد(دلم میخواست داد بزنم و بپرسم سایه کجاست؟ چیکار کرد؟ ولی نپرسیدم باید پنهونش می کردم) می پرسه ابراهیم کجاست؟ بهش میگن بلند شو لباساتو رو بپوش. پرستارها مانع بردن جلال میشن اما افراد نظامی به زور جلال رو از بیمارستان خارج می کنن. جلال چندباری سراغ ابراهیم رو میگیره، اما فقط بهش میگن که بهروزی دستور داده که یکراست ببریمت پزشکی قانونی، تا یکی از خرابکارها رو شناسایی کنی.

وقتی به پزشکی قانونی میرسن حسام از جلال می پرسه که فهمیدی چندنفر بودن ما فقط جنازه یه نفر رو تو درگیری پیدا کردیم، جلال میگه باید بگردیم دنبال اون موتور سوار. جلال دوباره سراغ ابراهیم رو میگیره، حسام بالاخره به جلال مجبور میشه بگه که ابراهیم تو صحنه درگیری کشته شد. جلال از حسام می خواد تا گزارش تجسس رو بده بهش بخونه اما حسام میگه نمیشه، من کاره ای نیستم دستور بهروزیه که برسونمت خونه، تو با این حالت نمیتونی تنها بری. جلال مجبور میشه قبول کنه.

روز بعد جلال میره سر صحنه حادثه ( به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که تو این خیابون آروم گمت کنم الان کی مراقبته حالت خوبه، کِی قراره از خودت بهم خبر بدی من تنهام سایه انگار نبودنت جز من برای هیچ کسی مهم نیست تازه تنهاتر هم میشم چون بعد از ابراهیم نمیتونم راجع به تو با کسی حرف بزنم تو حالا بجز راز من پرونده شخصی منم بستی)

جلال میره اداره، درخواست میکنه پرونده رو بهش بدن اما قبول نمی کنن. مجبور میشه بره جلوی خونه سایه اونقدر صبر میکنه تا اینکه دختر مادام وارد خونه میشه فکر میکنه سایه است، دنبالش میره صداش میکنه سایه؟ مادام میاد و میگه جلال تویی ترسیدم، دخترش رو میبره خونه و از جلال هم می خواد که بیاد داخل، بهش میگه من فکر کردم که رفتید سفر، اتفاقی بین شما افتاده؟ اون هنوز بچه است بیشتر هواشو داشته باش، جلال میپرسه تو این مدت اتفاق مشکوکی نیفتاده کسی بیاد بره؟ مادام میگه دیروز تلفن خیلی زنگ زد مجبور شدم کلید بندازم برم تو جواب دادم گفت باباشه اونم نگران سایه بود، مجبور شدم بگم چند روزه خونه نیومده، آدرس اینجا رو پرسید بهش دادم، خودش کجاست؟ جلال میگه نمیدونم اما حتما پیداش می کنم، یه قرار میذارم سایه پیدا شد همون روز نهار میاییم خونه شما بعدش چای هم می خوریم.

جلال میره پایین وقتی می خواد کلید بندازه بره داخل، یه صداهایی از خونه می شنوه، اسلحه اش رو در میاره وارد خونه میشه و با اومدن گربه اش فکر می کنه که صدای گربه بوده اما دوباره که صدا میاد وارد اتاق خواب میشه و با بهروزی روبرو میشه، بهش میگه شما اینجا چیکار میکنید؟ بهروزی برای گربه شیر تازه میریزه و می خواد برای جلال چای دم کنه، بهش میگه من عاشق چای هایی هستم که تو میخری، جلال میگه میخرم براتون، اما بهروزی میگه نه بعضی چیزها لذتش به اینه که خارج از خونه ات بخوری. جلال برای بهروزی چای دم میکنه. بهروزی میگه اینجا جزء خونه های امن سازمانی نیست شخصی اجاره اش کردی؟ تو چه ماموری شدی جلال وفادار، از جیب خودت برای سازمان خرج می کنی، جلال میگه همیشه همین کار رو می کنم، از جیب خودم خرج میکنم بعد فاکتور میدم، من روشم همینه. بهروزی داد میزنه مرده شور خودتو و روشتو ببره، اگه این دختره جاسوسیت رو کرده باشه چی؟ حالا هم که معلوم نیست کجا گم و گور شده، تو تریاکی شدی جلال، ماموری از محرمانگی هرچیزی میتونه حرف بزنه که بتونه قبل از هر چیزی بند تومبونش رو سفت نگه داره، جلال میگه موضوع اصلا اونطوری که به نظر میاد نیست، قرارمون با رابط لو رفت، من از اولم به شما گفتم که ابراهیم نیاد تو پرونده و سر قرار نیاد، بهروزی میگه توی ماشینت یه نارنجک پیدا شده ضامنش هم کشیده نشده، جلال میگه سایه با یه نارنجک اومد سراغمون و گفت دستور داره نارنجک رو بندازه تو ماشین ولی اینکار رو نکرد، بهروزی میگه چه قشنگ مهربون، چرا اینکار رو نکرد؟ جلال میگه نمیدونم شاید روش اونو جواب داده، بهروزی میگه یه بار دیگه بگی روش روش میدم با این کتری زبون پزت کنن، این آدم خرابکار یکسال باهات در ارتباط بوده حالا اینکه اطلاعات پرونده رو به سازمان ندادی بماند، بعد قرار میشه اینطور ترور کنه بعد منصرف میشه بعد به ما میگی قصه تو رو باور کنیم، الان دختره کجاست؟ جلال میگه نمیدونم، بهروزی میگه وقتی داستان میگی باید یه ته هم داشته باشه، یه هفته وقت داری دختره رو پیدا کنی من باید گزارشش رو بنویسم به بالادستی ها بدم این نارنجک هم شده قوز بالای قوز، اول دختره رو پیدا میکنی بعد باهات کار دارم، جلال میگه چه کاری؟ بهروزی میگه شخصیه خونوادگیه فکرت رو مشغول نکن.

جلال از خونه سایه میاد بیرون، بارون میومد میره جلوی خونه ابراهیم با دیدن اعلامیه فوت و بنر ترحیم توانایی رفتن به داخل خونه اشون رو نداشت با خودش میگه فردا حتما بهشون سر میزنم شایدم پس فردا. برمیگرده خونه، از شهناز میپرسه پرونده جدید رو کی آورد خونه؟ شهناز میگه حسام، جلال دوباره می پرسه تو این مدت کسی نیومد بره تو اتاقم مثلا بابات بیاد؟ شهناز میگه بابام برای چی باید بره تو اتاق تو؟ جلال توضیح نمیده و میگه همینطوری، اما شهناز ناراحت میشه و میگه خوشم نمیاد عین سوژه هات ازم سوال جواب می کنی.

موقع خواب جلال میره تو اتاق و شهناز میگه چقدر خدا بهمون رحم کرد، بعد از اتفاقی که برای ابراهیم افتاد بچه ها خیلی وحشت کردن، بیا یه کاری کن یه چند روز مرخصی بگیر همه با هم بریم ویلا شهسوار، جلال میگه روم نمیشه رفیقم کشته شده ملیحه بفهمه نمیگه شوهرم کشته شده اینا رفتن ویلا، بابات هم یه کاری بهم سپرده باید جمعش کنم، هر چی شهناز اصرار میکنه که خب دو روز مرخصی استعلاجی بگیر جلال میگه نمیدن قضیه جدیه بذار تموم بشه همه با هم یه سفر خوب میریم.

با گذشت چند روز جلال شده بود همون جلال سابق، ( همه چیز شده بود مثل روزهای قبل از دیدن سایه اما هیچ چیز مثل سابق نمیشه مخصوصا اگه یه زخم عمیق رو سینه ات باشه)

جلال به مراسم ختم ابراهیم میره، بهروزی میرسه و میگه اون روزایی که تو توی تخت بیمارستان بودی من به خیلی ها جواب پس دادم، جلال میگه من که گفتم پیداش می کنم، بهروزی میگه هفته داره تموم میشه دست دست نکن.

جلال تو خونه به عکس سایه نگاه میکرد، شهناز میاد، جلال عکس رو داخل کتاب میذاره، شهناز براش نوشیدنی الکلی میاره و میریزه، جلال میگه وضعیت من رو که می بینی برام خوب نیست، شهناز میگه بخور می خوام باهات حرف بزنم، اول خودش می خوره، میگه این بده که امروز تمام اون مدتی که پا به پای ملیحه گریه می کردم از ته دل خوشحال بودم که جاش نیستم و تو زنده ای، از خودم بدم میاد که خوشحالم تو جای ابراهیم کشته نشدی، این غم چشمات داره منو دیوونه میکنه تو تاحالا اینقدر غمگین نبودی، حرف بزن جلال تا آروم بشم. جلال میگه خوبم، شهناز با گریه میگه بیا بریم تو اتاق تا صبح حرف بزنیم. (جلال: اینهمه احساس متضاد خارج از توان من بود چجوری میتونستم تحملش کنم فقط یه معجزه میتونست نجاتم بده)

صبح وقتی جلال از خونه خارج میشه، همون موتوری یه پاکت میاره و میندازه تو خونه اش. شهناز موقع بردن بچه ها به مدرسه پاکت رو میبینه باز میکنه و عکسای جلال و سایه با هم رو می بینه …

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کلاغ

دانلود قسمت سوم سریال کلاغ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا