فرهنگی و هنری

مردم اکباتان که برای پیاده‌روی می آمدند تا مرا می دیدند … | ناگفته های بازیگر تازه درگذشته سریال پاورچین | ببینید

سعید پیردوست در بخشی از خاطراتش گفته بود؛ من خودم ۲۵ سال مدیر امور عمومی کمپانی ماک بودم. ارتباط با کارکنان را خوب می‌شناختم و زیر و بم کار را خوب بلد بودم و به اصطلاح پاچه خواران را خوب می‌شناختم. خلاصه این نقش من گرفت.

به گزارش همشهری آنلاین، این بخشی از گفته‌های زنده یاد سعید پیردوست با «تاریخ شفاهی ایرنا» است که خرداد ماه ۱۴۰۲ انجام شد.

بازیگر شب‌های برره درگذشت

مرحوم پیردوست در یک روز گرم بهاری مهمان ایرنا بود و از زندگی هنری خود گفت. از چگونگی ورود خود به هنر و سینما و عادتی که به رفاقت داشت: من اصولا خود را بازیگر سینما نمی‌دانستم. می‌گفتم من و آقای(مسعود) کیمیایی یک رفاقتی داریم و من فقط در فیلم‌های ایشان بازی می‌کنم. من در حدود ۱۴ فیلم با آقای کیمیایی کار کرده‌ام که آخرین آن خائن کشی بود که مربوط به سال گذشته است. می‌دانید ما بچه‌های قدیمی زیر بازارچه عادت به رفاقت داشتیم. یعنی وقتی می‌گفتیم این رفیقمان است دیگر باید تا آخرش می‌رفتیم، حال این رفاقت تا کجا می‌رفت الله اعلم!

از دبیرستان با کیمیایی هم کلاس بود: آهسته آهسته رفاقتمان بیشتر و پای من به منزل آقای کیمیایی باز شد. خدا رحمت کند پدر و مادر ایشان را، بسیار انسان‌های شریفی بودند. من واقعا از مصاحبت با آنها لذت می‌بردم. آنها برای من فرقی با پدر و مادرم نداشتند و فکر می‌کنم آنها هم مرا مانند فرزند خود می‌دانستند.

پیشنهاد بازی در رضا موتوری

همه زندگی اش شده بود سینما: من عاشق سینما بودم و همه زندگی‌ام شده بود سینما. آقای کیمیایی هم آن موقع فیلم‌های خاصی را کار می‌کردند. یادم است ایشان یک روز مرا در خیابان دید، آن موقع داشت فیلم رضاموتوری را می ساخت. از من پرسید کجایی سعید؟ من شرایط خانوادگی‌ام طوری بود که باید کار می‌کردم و در یک بانک مشغول شده بودم. او گفت یک سر به من بزن، دوستان هستند تو هم بیا.

کیمیایی در فیلم خاک نیز نقش کوتاهی را بر عهده او گذاشت: در این فیلم فقط یک دیالوگ داشتم. من نقش قهوه‌چی را داشتم. در صحنه‌ای از فیلم آقای فرامرز قریبیان جلوی قهوه خانه می‌آید و از من یک چای می‌خواهد. من هم یک استکان چای به او می‌دهم که او می‌گوید این چرا اینقدر سرد است؟ من هم پاسخ می‌دهم که چای یک ریالی که کهنه و تازه ندارد! این کل دیالوگ من در این فیلم بود اما سعی کردم در تمام درگیری‌هایی که جلوی قهوه خانه پیش می‌آید حضور داشته باشم.

بابت این فیلم دستمزدی هم نگرفت: اصلا بحث دستمزد در کار نبود. آن موقع برای ما دستمزد معنایی نداشت. ما بیشتر عشقمان این بود که بازی کنیم و باشیم. این برایمان مهم بود.

گوزن ها؛ بهترین لحظات عمر

رفاقت با کیمیایی سرانجام پای او را به یکی از فیلم‌های ممتاز تاریخ سینمای ایران باز کرد؛ گوزن ها. آقای کیمیایی مرا صدا زد و گفت نقش خاصی برای تو در نظر گرفته‌ام که احتیاج به تمرکز بسیار بالایی دارد. من اصلا نمی دانستم ایشان چه می‌گوید. خدا رحمت کند آقای پرویز فنی زاده را. از ایشان پرسیدم من این نقش را چه طور بازی کنم؟ گفت: خیلی آرام و سنگین. وقتی کبوترهای تو را می‌گیرند گویی که فرزندانت را گرفته‌اند. من نشستم و فکر و حلاجی کردم و به این درک رسیدم که واقعا باید تمام وجود خود را برای ایفای این نقش به کار گیرم. تو گویی کبوترها به خصوص آن کبوتر دم قهوه‌ای، همه زندگی و زن و بچه من هستند. آن وقت پاسبان‌ها می‌خواهند آنها را ببرند و سلاخی کنند.

پیردوست بهترین لحظه تمام عمر خود را لحظات بازی در این فیلم دانست: در حقیقت وقتی کلید کار چرخید من دیگر سعید پیردوست نبودم، بلکه یک کبوتر باز بودم که قصد بریدن سر بچه‌هایش را دارند. آنقدر در این نقش فرورفتم که تمام آدم‌هایی که آن دور و بر بودند به من گفتند نقشت را خیلی خوب بازی کردی و تو دیگر بازیگر شده‌ای. بعد از ۵۰ سال از ایفای این نقش، شاید بتوانم بگویم آن لحظه برای من زیباترین، باشکوه‌ترین و بهترین لحظه زندگی ام بود.

موفقیت گوزن ها به زعم پیردوست تصادفی نبود: قصه گوزن ها قصه خاصی بود. داستانی بود که با مردم ارتباط داشت، با آنها حرف می‌زد و درددل می‌کرد. از طرفی قصه رفاقت بود. رفاقتی که از مدرسه شروع شده و حالا بار دیگر به جریان افتاده بود. اما این بار یکی از این دوستان تبدیل به دزد شده بود و آن دیگری تبدیل به معتاد. جالب این که بعد از این همه سال وقتی این دو به هم می‌رسند باز آن حالت مبصر، دانش آموزی مدرسه شکل می‌گیرد. مردم به این قصه‌ها عادت نداشتند. عادتشان این بود که یک فیلمی بینند که بزن و بکوب و رقص و آوازی در آن باشد و کات. اما گوزن‌ها سوای این حرف‌ها فیلمی نو بود. قهرمان‌های فیلم هم خیلی خوب بودند. همه جای خودشان بودند و بازی‌های درخشانی داشتند. برای همین این فیلم جای خودش را بین تماشاگران باز کرد و من فکر می کنم هنوز که هنوز است این فیلم جایگزینی در سینمای ایران ندارد. البته خیلی‌ها سعی کردند بیایند برخی دیالوگ‌های این فیلم را در فیلم‌هایشان تکرار کنند ولی نتوانستند و فقط ادا درآوردند.

همکاری با مهران مدیری

پیردوست بعد از انقلاب بیشتر با شرکت در سریال های طنز مهران مدیری شناخته می شود از شب های برره گرفته تا پاورچین: «یک روز داشتم از خیابان رد می‌شدم که یکی از عوامل فیلم آقای مدیری را دیدم. گفت بیا اینجا یک چایی بخوریم. آن موقع آقای مدیری داشت توکیو بدون توقف را کار می‌کرد. او مرا پیش آقای مدیری برد. آقای مدیری یک خرده مرا نگاه نگاه کرد. گفت این تست را بگیر و اصلا روی نقش فکر نکن و فقط آن را بخوان، فردا هم سری به ما بزن. ببینم چه می‌شود. من تست را خواندم. نقش یک آدم لمپنی بود که با چنگال خلال می‌کرد. رفتم و آقای مدیری گفت خواندی؟ کدام شخصیت را؟ گفتم: همان آدم لمپنی که شما گفتی آن را بخوان. گفت: می‌توانی جای او بازی کنی؟ گفتم: آقا شما باید تشخیص دهی که من می‌توانم بازی کنم یا نه؟ آقای مدیری یک تست از من گرفت و گفت خودش است. من هم در این فیلم بازی کردم و فیلم هم فیلم موفقی از کار درآمد.

همین فیلم پای پیردوست را به سریال های تلویزیونی مدیری باز کرد: موقع خداحافظی از سر صحنه توکیو بدون توقف، آقای مدیری داشت برای «پاورچین» بازیگر انتخاب می‌کرد. به ایشان گفتم: من دلم می‌خواهد در کارهای شما باشم. گفت: به خدا نقشی ندارم. گفتم: حالا شما فکر کن، اگر نقشی بود من در خدمتتان هستم. ایشان هفته بعد به من زنگ زد و گفت: من نقشی ندارم ولی رییس یک اداره است که هفته‌ای یک بار می‌آید و دو پلان بازی می‌کند و می‌رود. گفتم: آقا مهم نیست، مهم این است که من با شما باشم. گفت: خیلی خوب، باشه. من رفتم و مشغول شدم. وسط پاورچین یک دفعه دیدیم یک عده را جمع کرده اند و دارند با آنها تسویه حساب می‌کنند. گفتم حتما من هم جزو آنها هستم. پرسیدم: آقا وضعیت من چطور است؟ گفتند: اتفاقا شبکه گفته این نقش رییس باید حتما باشد و حتی زمان حضورش هم زیادتر شود.

ما دیگر الک‌مان را آویخته‌ایم

سالها تجربه پیردوست در کمپانی «ماک» به کار او آمد: من چون خودم ۲۵ سال مدیر امور عمومی کمپانی ماک بودم ارتباط با کارکنان را خوب می‌شناختم و زیر و بم کار را خوب بلد بودم و به اصطلاح پاچه خواران را خوب می‌شناختم. خلاصه این نقش من گرفت. یادم است آن موقع در شهرک اکباتان زندگی می کردم. با این که قبلا فیلم سینمایی کار کرده بودم باز هم مردم مرا نمی‌شناختند. اما از فردای پخش بازی من در این سریال، مشاهده کردم مردمی که صبح‌ها برای پیاده‌روی در اکباتان حضور پیدا می‌کنند جور دیگری با من رفتار می‌کنند. فهمیدم نقش من با مردم ارتباط برقرار کرده و آنها از بازی من خوششان آمده است. برای همین نقش را یک مقدار چرب‌تر کردم و کار خیلی خوبی از کار درآمد. پاورچین کلا کار خیلی موفقی بود. بعد از آن هم در سریال‌های نقطه چین، شب‌های بره ره آقای مدیری بازی کردم و آخرین کارم هم با ایشان مرد هزار چهره بود.

پیردوست به در پاسخ به این پرسش ایرنا که این روزها چکار می‌کنید؟ پیشنهاد کاری ندارید یا دستمزدها مناسب نیست، گفت: به دستمزد فکر نمی کنم. دستمزد فقط باید در حدی باشد که آدم بتواند اموراتش را بگذراند. بعد هم سن و سال ما دیگر طوری نیست که من دنبال کار باشم. بعد از ۸۳ سال زندگی دیگر آن توان نیست که من بخواهم با آن جولان دهم. ما الکمان را آویخته‌ایم. مهم این است که مردم به یاد آدم باشند و ما نیز مردم را فراموش نکنیم.

گله از رفیق ترین رفیق

پیردوست اما گله هایی هم داشت: آقای کیمیایی رفیق‌ترین رفیق من هستند ولی یک مقداری من از ارتباط ایشان با من غمگین و کسلم. بعد از ۶۵ سال رفاقت هر چه به او زنگ می‌زنم و برای او پیغام می‌گذارم با من تماس نمی‌گیرد و این مرا آزرده می‌کند. من نه توقع مالی و نه انتظار دادن نقش از ایشان دارم. خطابم به ایشان این است که وقتی به این زیبایی در «گوزن‌ها» رسیدن دو رفیق را به هم به تصویر می‌کشد و مدام می‌گوید رفاقت بالاتر از هر چیز است نباید یک تلفن به من بزند.

گردآوری: کولاک
شما چه نظری دارید؟ دیدگاه خود را در سایت کولاک بنویسید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا