فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۶ سریال کلاغ + خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت ششم

پخش سریال کلاغ از روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ از پلتفرم فیلیمو آغاز شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت ششم سریال کلاغ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال کلاغ ساخته محمدحسین مهدویان می باشد، از بازیگرانی که در این سریال عاشقانه و معمایی به ایفای نقش پرداخته‌اند می‌توان هادی حجازی فر، محسن قصابیان، مهران غفوریان، حبیب دهقان نسب، مینا وحید، نیک آفرید سماواتی، مهدی زمین پرداز، سید جواد یحیوی، شادی خلیلی، محمدعلی مشکیان، نسرین بابایی، آیسان لایق، آرشیدا فرتاش و امیرعلی موسوی را نام برد.

خلاصه داستان سریال کلاغ

جلال مردی میان سال، دیوانه وار عاشق دختری جوان و پرشور می شود و این عشق او را به تاریکی فرا می خواند.

خلاصه داستان سریال کلاغ قسمت ششم

زمان قبل

سایه و دوستش بهاره تو ساندویچی نشسته بودند و مشغول خوردن میشن، با هم قرار میذارن که برن بازار گردنبند بخرن، سایه میگه منم میخوام گردنبند فیروزه بخرم، همینطور که مشغول صحبت بودن صداشون، هم شنود و هم ضبط میشد و جلال گوش می کرد، بهاره میگه چرا الان داری عاشق میشی وقتش نیست که، سایه کتمان می کنه اما عاشق شده بود ( هر مرد عاشقی این شانس رو نداره که صحبت های معشوقش رو درباره خودش رو جائیکه حضور نداره بشنوه، ولی من این شانس رو داشتم) سایه به بهاره میگه خیلی جذابه باید ببینیش، یه روز قرار می‌ذاریم ببینیش خوشتیپ و قد بلند، ( یکی از شیرین‌ترین تجربه های زندگیم همون لحظه هایی بود که سایه داشت درمورد من حرف میزد و خبر نداشت که من دارم گوش میدم)

زمان حال

(پدر بودن سخت‌ترین کار دنیاست و من اینو خوب می فهمیدم هم بهت قدرت میده هم میشه نقطه ضعفت شاید بخاطر همین بود که احساس کردم با اون مرد باید حرف بزنم)

جلال میره هتل محل اقامت پدر سایه، جلال بهش میگه که رضا شوهر همسر سابقتون، ربطی به گم‌شدن سایه نداشت، من حتی با خانم کامیاب هم حرف زدم، پدر سایه میگه اونکه جز دروغ چیزی تحویل نمیده، جلال میگه با رضا هم حرف زدم جوون سلامتیه، چیز مشکوکی ازش ندیدیم، پدر سایه میگه پس چرا یهو باید از بچه ام هیچ خبری نشه، اصلا هیچی به هیچی جور نیست، پول اون خونه رو از کجا آورده اون از منم کمکی نخواسته، خوش هم که کار نمیکنه، جلال میگه معلومه اصلا در جریان نیستید، سایه سمپاد یکی از گروه های جم بود احتمالا تشکیلات اون خونه رو براش گرفته، نبی پور خنده تلخی میزنه و میگه سایه من کجا کار سیاسی کجا، جلال میگه ما مطمئنیم. نبی پور میگه به پات میفتم و دار و ندارم رو به نامت می کنم یدونه دخترم رو برام پیدا کن، بذار از این کابوس لعنتی بیدار بشم، نذار انگ سیاسی به دخترم بخوره اون جوونه و براش هزارتا آرزو دارم. جلال میگه مطمئن باشید من تمام تلاشم رو می کنم که سایه رو پیدا کنم، قول میدم. شما شماره آشنا یا فامیلی ندارید که فکر کنید سایه رفته باشه پیشش، نبی پور میگه تو این چند روز به هرجا بگید سر زدم و زنگ زدم اما خبری نشد ازش، اما راستش خارج شهر یه ویلا دارم از وقتی رفتم کسی بهش سر نزده امروز میرم یه سر میزنم خبرش رو میدم.

(سایه اگه زنده ای چرا خبری از خودت بهم نمیدی؟ اون دختر کی بود که تو رو سوار کرد، دیگه چه چیزهایی رو ازم پنهون کردی، سرنوشت یه سمپاد خورده پا برای کسی اهمیت نداشت اما این پرونده برای من مهمترین پرونده دنیا بود)

شب وقتی جلال میرسه خونه می بینه بچه هاش کنار مادرش خوابیدن، میره اتاق خودش، هما میاد پیشش میگه من چند وقتیه نمیتونم خوب بخوابم، همش میترسم بخوابم و بلندشم ببینم اتفاق های بدی افتاده، برای همین نمی خوابم و بیدار میمونم، الان مامان برای چی تو رو که از بیمارستان تازه مرخص شدی رو بزاره تنها بره؟ جلال میگه مادرت خسته میشه یوقتایی مثل همه ما نیاز داره تنها باشه، نگران نباش، هما میگه اگه دیگه برنگرده چی اصلا چرا باید بره؟ من بچه نیستم حتما یه چیزی شدا که رفته، جلال میگه آره یه اتفاقی افتاده طبیعیه و چیز مهمی نیست نگران نباش، برمیگرده قول میدم. هما از جلال قول می گیره که مادرش برگرده و بعد میره بخوابه.

جلال تو نهارخوری اداره سرمیز همراه شاهرخ نشسته بود متوجه میشه چندتا از همکارها مدام نگاهش میکنن و می خندن، علت رو میپرسه، یکیشون میگه چرا غذاتو نمی خوری؟ الهی خورد و خوراک برات نمونده، جلال بلند میشه و میره جلو اما چیزی نمیگه و دستمال رو میده به طرف و میگه سبیلتو پاک کن و بعد میره تو راهرو.

بهروزی میاد بهش میگه برای چی اینجایی جلال چرا اینجا ایستادی؟ جلال میگه حالم خوب نبود گفتم سیگار بکشم، بهروزی میگه همین حالت منو گرفته، این ژست عاشق دلخسته رو اعصاب منه، عسل دوست داری بخور اما انگشت نکن تو حلقت همکارات بفهمن، جلال میگه آقا فکرم مشغوله، رفتم با پدر و مادر سایه حرف زدم چیز زیادی نمی دونستن، امید رو هم زیر نظر دارم، بهروزی میگه این بهار چرا باید بدونه تو با سوژه در ارتباطی؟ بعد میگی می خوای تنهایی رو سوژه ام کار کنم، اینطوری؟ جلال میگه من بهش مطمئنم، بهروزی میگه پس اگه اعتماد داری بگو بیاد اینجا ببینیم چی میگه، جلال میگه مطمئن باشید از من بیشتر نمیدونه، بهروزی میگه مطمئن نباش. بهروزی وادار میکنه جلال باهاش بیاد داخل سالن نهارخوری و غذا بخوره. بهروزی اونجا متوجه میشه که دختر مادام رو هم میخواستن بدزدن به جلال میگه تو هیچی در این‌باره به من نگفتی، جلال میگه هنوز چیزی از جزئیات دستگیرم نشده بوده.

شب جلال به دستور بهروزی با چندتا از نیروهای اداره میرن جلوی یه کافه، بهشون اطلاع میدن که سوژه داخل اتاق شده، جلال و حسام و دوتا از همکاراش که زن بودن و تازه کار سر یه میز می شینن، جلال از پنجره متوجه یه ون میشه که داره یه عده رو سوار می کنن، جلال و حسام از رزوشن میخوان که وارد اتاق خصوصی بشن اما اولش اجازه نمیده بعد که متوجه‌ می‌شه اینا مامورن اجازه میده، یکی از مردها به اسم ایزدی رو می گیرن به بقیه هم میگن از اتاق خارج بشن، ایزدی رو میبرن خارج از شهر پیاده اش می کنن، بهش میگن پرونده ات سیاسی شده همکاری با گروه های چپ، ایزدی میگه من مسلمونم مادرم نمازخونه، اگه میام کافه عرق می خورم به خاطر اینه که مادرم نفهمه منو چه به کمونیست، ازش می پرسه پنجشنبه تو بهجت آباد چیکار می کردی؟ تو محله ارامنه، می‌خواستی دختره رو بدزدی؟ ایزدی میگه آهان اونو میگید، دیدم دختره گیج و منگ میزنه گفتم ببرمش کافه یه پولی ازش دربیارم عین اون دخترایی که خودتون دیدید، مادرم اگه بفمه آقم میکنه، حسام به جلال میگه این انگار اصلا تو یه فاز دیگه است، جلال به ایزدی عکس سایه رو نشون میده و میگه اگه از این دختر یه خبری بهم بدی قسم می خورم ولت کنم بری، ایزدی میگه بخدا ندیدمش و نمیشناسم. جلال میگه اینو بسپرش به ترابی.

جلال به مادرش زنگ میزنه اطلاع میده که شب رو تو اداره میمونه، اما میره خونه سایه، تو پله ها از زیر زمین صدا میاد وارد زیرزمین میشه، میبینه لاریس اونجاست و داره جارو میکنه میگه این فریزر سوراخه کثیفی هاش میریزه بیرون اینجا رو کثیف کرده، جلال نگاه میکنه میگه نه سالمه بعد یه روزنامه کف زیرزمین پهن می کنه و به لاریس میگه تو برو من حواسم هست. با رفتن لاریس جلال گوشه زیرزمین متوجه مجله امید ایران میشه. (غیر از دختری که اونروز سایه رو سوار کرده بود و هیچ اثری ازش نمونده بود فقط یه سرنخ مونده بود، امید، وقتی یه سری مجله هاش رو تو وسایل سایه دیدم مطمئن شدم مهمترینش هم هست، تنها سرنخ من امید بود و تنها پناه من خونه سایه، خدایا یعنی میشه یه بار دیگه تو این اتاق ببینمش؟ )

صبح جلال میره دم خونه مادام و بهش میگه یه خبر خوب برات دارم اونیکه میخواست لاریس رو بدزده رو گرفتیم، یه بچه دزده منحرف، بیشتر باید مراقبش باشید دیشب دیدم تو انبار داشت کار می کرد، مادام میگه تا سرم گرم میشه می بینم نیست، میترسم یه روز بره و دیگه برنگرده، چشم به در دوختن خیلی سخته.

(آره سخته اما سختر از اون پیدا کردن گمشده ات تو شهری که از هر گوشه اش یه خاطره ای داری، ولی خب خاطرهات بین هجوم این همه آدم هیچ کمکی بهت نمیکنه)

جلال میره انتشاراتی دیدن امید، امید میخواد چند شماره آخر مجله رو برای جلال بیاره اما جلال میگه نیازی نیست، از این ورا رد میشدم گفتم بیام پیش تو دهن تو هم درگیر نباشه، چندتا از سرمقاله هات رو هم خوندم، قلمت خوبه. مثل اینکه شما همه شماره ها رو فرستاده بودید اما وسط پرونده ها گم شده بود، امید میگه من ریز به ریز رفتار مامورها رو حفظم نمیدونم شما دنبال چی هستید؟ چی باید بگم؟ خبر درگیری عارف تو خیابون و کشته شدنش به گوش منم رسیده مطمئن بودم سراغ من میایید، من خیلی وقته با هیچ کس ارتباط تشکیلاتی ندارم، عارف گاهی میومد اینجا باهام حرف میزد، این اواخر هم همش راجع به دختری حرف می‌زد که عاشقش شده بود، چند باری هم با دختره بیرون رفته بودن مثل اینکه دختره هم خوشش میومد ازش، ولی خب دفعه آخر که اومد بدجور ریخته بود بهم، فهمیده بود که این دختره مخبر بوده و معشوقه یه مامور بوده که اونم زن و بچه داشته، منم نصیحتش کردم که تموم کن رابطه ات رو ولی خب زیر بار نمی‌رفت انگار حس می کرد از پشت خنجر خورده، جلال میپرسه دختره هم دوستش داشته اسمش چی بود؟ امید میگه بدش نمیومد اسمش سایه نبی پور بود، ولی خب نمیتونم بگم عاشق عارف بوده، دختره مخبر بوده می‌رفته اطلاعات بگیره از عارف، جلال میگه از کجا معلوم از ماموره اطلاعات نمی گرفته بده به عارف؟ امید میگه اگه اینطور بوده امید به من چیزی نگفته، شاید هم بوده عارف نمیدونسته به هر حال من چیزی راجع به دو جانبه بودن دختره از عارف جیزی نشنیدم، فقط اینکه عارف دنبال این بود ماموره رو پیدا کنه، مثلا می خواست انتقام بگیره، فهمیده بوده این دختره از ماموره بارداره! جلال یکدفعه میزنه تو گوش امید، امید جا میخوره. جلال عذرخواهی میکنه و از انتشاراتی میره بیرون، زیر چتری که تو دستش بود گریه می کنه و …

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال کلاغ

دانلود قسمت ششم سریال کلاغ

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا