دانلود قسمت ۱۴ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت چهاردهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت چهاردهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.
خلاصه داستان سریال بدنام
یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…
خلاصه داستان سریال بدنام قسمت چهاردهم
اسماعیل از خونه یلدا میاد بیرون و سوار ماشین که میشه ابراهیم بهش زنگ میزنه اما جواب نمیده، میره بام تهران و ساعت ها تنهایی سیگار می کشه و به حرفهای یلدا فکر می کنه و قولهای خودش که یلدا می گفت بهت اعتماد دارم، بعد میره سر خاک مادرش و همونجا تا صبح می مونه و گریه می کنه.
هدیه میره خونه یلدا و بهش میگه بالاخره کار خودت رو کردی؟ یلدا میگه هرچی گفتی و می خوای بگی درست فقط خواهش میکنم دوباره شروع نکن، این بازی با چک آدم بی غیرتی مثل عماد شروع شد با چک اسماعیل هم تموم شد، ولی بهم برنخورد کمترین حقش بود، هدیه میگه می ارزید؟ یلدا میگه حاضر بودم بیشتر از اینا تاوان بدم اما چشم تو چشم شدن عماد و ابراهیم رو می دیدم، خوشبحال شیوا، باخت اینا خیلی کیف میده، چیزی که باید میشد شد. از اینجا به بعدش هر یه روزی که زنده ام دنیا بهم آوانس داده، هدیه میگه پس جمع کن بریم خونه ما، حیف اون برگه ها و معامله که به باد رفت، یلدا میگه طوری نیست، ولی اسماعیل گناه داشت.
میرافشار میره دفتر ابراهیم و بهش میگه عماد هر غلطی کرده باشه که میدونم کرده چه دخلی به دختر و نوه من داره؟ ابراهیم میگه شما جای من بودید چیکار می کردید؟ میرافشار میگه من جای تو نیستم از اولم میدونستم بازی تو و عماد یه ور پشت داره، ابراهیم میگه این ور پشتش تقصیر عماده، منکه داشتم تجارتم رو می کردم. میرافشار میگه تجارت با دل عاشق پیشه، میشه؟ ابراهیم میگه با نامردی و نمک به حرومی چی؟ این عماد با من سرشاخ شده چرا پای پسر منو وسط کشیده، میرافشار میگه من اومدم بگم عماد پول منو حروم کرد به درک، فدای دختر و نوه ام، ولی. ابراهیم میپره وسط حرفش و میگه ولی و اما و اگر نداره این داماد شما گند زده به تمام زندگی من، اینا همه فدای سرت بقول شما بدرک، ولی نمیدونم چجوری با این دختره قاطی شد، این دختره پاپتی با این آقا عماد شما پسر منو دور زد که منو به خاک سیاه بشونه، شما همه چیز رو نمیدونی، میرافشار میگه میدونم من اینجا نیومدم درباره عماد حرف بزنم اومدم بگم بین من و تو دو تا حسابه، یکی حسابه من و عماد و پولا، که الان نمیدونم کجا میرسه، یه حساب مهمتر بی حرمتی تو خونه دختر منه نمیدونم چی تو فکرته، ابراهیم میگه دختر شما ولی نعمت ماست، ولی این آقا عماد با این دست فرمونی که داره پیش میره دخترت بیوه میشه. میرافشار میگه دستت بهش نمیخوره اما ابراهیم میگه اگه شما هم جای من بودید از این بدتر می کردید، میرافشار میگه ولی تو دستت بهش نمی خوره خودم میدونم چیکارش کنم.
ظفری از بانک به عماد زنگ میزنه و میگه باید بیایید بانک، بابت درخواست وامتون یه دستوری رسیده. عماد میره بانک بهش میگن دستور رسیده که پرداخت وام شما از فوریت برداشته بشه و روند عادی طی کنه، ما قبلا هم از این دستورها داشتیم یکدفعه اولویت ها تغییر میکنن، عماد میگه تمام مدارک وام من تکمیلی و صدتا امضا زیرش داره، من ششصد میلیارد برای این پروژه هزینه کردم، ایناییکه میگید یعنی چی؟ ظفری میگه اتفاقی نیفته فقط فوریتش برداشته شده اگه بتونید دوستان رو قانع کنید من در خدمتم.
عماد میره دفترش و میبینه میرافشار اومده، بهش میگه میخوام توضیح بدم، میرافشار میگه اگه توضیح میخواستم می گفتم خودت بیای، عماد میگه مضخرفات این مردک رو جدی نگیر، من از این آدم هزارجور تضمین دارم، یه قرون نمیتونه کم و زیاد کنه. میرافشار میگه تو بد دوراهی گیر کردم مسئله من پول نیست، پول کم نمیشه، از اینور به نگار نگاه می کنم می بینم چقدر برام مهمه، بهرحال تو هم باباشی، از یه طرف به شیوا نگاه می کنم شیوا رو می بینم که چقدر براش مهم بوده، بعنوان شوهر دختر من هر قدمی که برمیداری مخالف عقاید منه، شیوا دختر یکی یدونه منه، هر سازی بزنه من باهاش میرقصم، فقط منتظرم ببینم این دفعه چه سازی کوک میکنه، ابراهیم حق نداشت پاشو بذاره تو خونه دختر من، عماد میگه حرف منم همینه، گیر ابراهیم با پسرشه به من و تو ربطی نداره، میرافشار میگه من پیر شدم اما خرفت نشدم، مواظب باش چی جواب میدی، گندی که بالا اوردی منم باید حلش کنم، تو لونه بد آدمی دست کردی، عماد میگه تو هیچ وقت واسه من مار نبودی، میرافشار میگه خودمو نگفتم ابراهیم رو گفتم. من اون خرس وسط جنگل هستم که نباید بیدارش می کردی و کردی، این بساطت رو هم بردار ببر یه جا گم و گور شو تا وقتی که برای تسویه حساب صدات کنم، دلم نمی خواد تو دفتری که خودم برات خریدم جولون بدی، برو فقط یادت باشه تو این مدت اگه اتفاقی از برات افتاد از سمت من نبوده. عماد میگه نمیفته و میره.
شریعت وکیل ابراهیم میاد پیشش، بهش میگه آقا اسماعیل در جریان حرفهای ما هستند؟ اسماعیل میرسه خونه، ابراهیم صداش میزنه که بیاد برگه ها رو امضا کنه، اما نمیاد، ابراهیم خودش میره و بهش میگه این دو روز مردم و زنده شدم جواب تلفنمو ندادی، باشه مفصل حرف میزنیم، الان برو این وکالت نامه رو امضا کن به شریعت گفتم کارهای طلاقت رو بندازه جلو، خودش همه کارهاشو انجام میده، هر روز که پای این دختره تو زندگی توست من دارم کفاره اش رو میدم، اسماعیل میگه تو نمیفهمی چه بلایی سر پسرت اومده، ابراهیم میگه بیا بریم بشین جلوی شریعت بهت بگم این زن کیه، تا حالا چندتا جوون رو بدبخت کرده، اسماعیل با داد میگه چشماتو بستی نمی خوای ببینی، اون شب از سر سادگی من می خواست خودشو پرت کنه پایین؟ ابراهیم میگه گمشو برو.
ابراهیم برگه ها رو از شریعت میگیره و میگه صبح بیا دفتر امضا شده بگیر من کارم با این دو تا تموم بشه بلایی سرشون میارم که تو تاریخ بنویسن، فقط هرچه زودتر پای این دختره رو از زندگی پسرم بکش بیرون.
عماد میره خونه یلدا، رمز رو میزنه اما عوض شده بود، به در میزنه و میگه باز نکنی میرم با پلیس میام، یلدا در رو باز میکنه، عماد میگه آشغالهاتو جمع کن برو بیرون، یلدا وسایل ضروریش رو برمیداره تو کوله اش و میخواد بره، عماد کوله رو می گیره و خالی میکنه و بهش میگه گفته بودم همونطور که اومدی همونطورم میری، شناسنامه یلدا رو بهش میده و میگه همه چیز زندگیتو من خریدم یادته بهم گفتی این پسره اینقدر داره که میتونه من و تو رو آزاد کنه و بخره، حالا برو برات بخره، اگه ابراهیم هم بهت جا داده بخاطر تو نیست بخاطر پسرشه فکر منم نکن من بلدم گلیمم رو چجوری از آب بکشم بیرون اما خوبیش اینه با کاری که کردی ابراهیم فهمید که همه اینا نقشه تو بوده، اون الان میدونه که همه اینکارها رو کردی که زنش نشی، عماد ساز یلدا رو ازش میگیره و میزنه میگه یادته میگفتی ساز با آدم قهر می کنه، راست میگفتی، بعد ساز رو میکوبونه رو میز و میشکنه و میگه اگه رو شیوا حساب کردی کور خوندی زن من عاقلتر از اینهاست که بابای بچه اش رو ول کنه، یلدا پوزخندی میزنه و میگه ببین به همه اینا می ارزید و میره.
اسماعیل با حال بد تو اتاقش بود و یهو بلند میشه و سازدهنی و وسایل کنار تختش رو میزنه میندازه زمین میشکنه و با صدای خفه داد میزنه.
یلدا هم تنها و پای پیاده و فقط با یه کتابی که از خونه اش برداشته بود میره خونه هدیه.
فرداش شیوا میره خونه هدیه، میگه بعید میدونم ماجرای پرونده ای که بخاطرش اومدید خونه من به سرانجام رسیده باشه، هدیه میگه متوجه منظورتون نمیشم برای آقای اعتماد اتفاقی افتاده؟ شیوا میگه چرا برخلاف اون چیزی که بقیه فکر می کنن ما زنها بازیگرهای بدی هستیم، هدیه میگه برای چی تشریف اوردید؟ شیوا میگه با یلدا قرار دارم، بالاخره من و یلدا چیزهای مشترک زیادی داریم اما شما نگران نباش رابطه ما اونطوری که شما فکر می کنید نیست، یلدا میاد و میگه ببخشید زحمتتون دادم باید یه چیزهایی بهتون میگفتم.
ابراهیم به شریعت میگه من به اینا باج نمیدم، شریعت میگه با معامله ای که کردید ده برابرش رو میتونه ازتون بکشه بیرون، ابراهیم میگه خودت میدونی که من محاله از این قضیه بگذرم، شریعت میگه بحث ما خسارت عماد فقط نیست اون یطرف پرونده است، الان با کارهایی که کردی کلی خسارت مالیاتی و دولتی برای خودت درست کردی، منهای اینکه هر قاضی ایی این پرونده رو ببینه به کل ماجرا پی میبره، الان باید صلح کنیم. ابراهیم میگه آره راست میگی، هر کاری میکنی بی سرو صدا، کار من با این بیژن و این دختره راه میفته میخوام کسی نفهمه چه غلطی میکنم، وضعیت طلاق اسماعیل رو هم زودتر انجام بده.
یلدا به شیوا میگه لباس عاشقی قواره تن آدمهایی مثل من نیست، شیوا میگه پس عاشق شدی، من نیومدم این ماجرا رو دوره کنم، دلم برات میسوزه، یه چیزی رو میخوام بهت بگم نه برای ابراهیم اتفاق میفته نه برای عماد، اما این پسره، یلدا میگه میدونم چی می خواهید بگید اما نگید، میدونم اگه تمام زندگیم تقاص یه گناه اونم اسماعیله، ولی چیکار کنم مجبور شدم اینکار رو کنم تو همین اتاق به هدیه گفتم، هدیه میاد و میگه ولی رذالت های عماد چاره ای براش نذاشته بود شما هم اگه اومدید حساب بقیه رو صاف کنید تشریف ببرید ته صف، هزارتا بامبول سرمون در میارن بعد میان خونمون بهمون درس اخلاق میدن، تو فکر میکنی دختری که تو ناز و نعمت بزرگ شده سر در میاره از زندگی دختری که تو بدبختی بزرگ شده، بعد رو به شیوا میپرسه بعد شما از عشق و عاشقی سوال می کنید خانم؟ دختری مثل یلدا فرصت عاشقی داشته اصلا، بعد گرگایی پیدا میشن به اسم عماد و ابراهیم، فکر می کنی اینا از این موضوع خبر ندارند؟ چرا؟ خوب خبر دارن، بعد دختری شبیه یلدا یدونه از این جمله ها رو بشنوه خر می شن، هرچند خود تو هم دست کمی از اونا نداری پشت این صورت قشنگ و لباس شیک طعنه هاتو میگی. شما پولدارها دلسوزی می کنید که حال خودتون خوب بشه، تو شوهرت رو به صلّابه نمی کشی چون می خوای خانم خوبه باشی، پاشو برو کافه یه قهوه برای خودت سفارش بده و بعد قربون صدقه خودت برو که من چه خانم روشنفکری هستم، یلدا به شیوا میگه ببخشید، هدیه سر یلدا داد میزنه که تو چرا میگی ببخشید، اون عماد کلاش باید بگه ببخشید. موقع رفتن شیوا، هدیه بهش میگه ما هر چی باشیم نامرد نیستیم ما خطا کردیم و میدونیم هم که خطا کردیم، اونی هم که باید بفهمه میدونه که ما چاره نداشتیم یا عقلمون نرسیده چاره اش رو پیدا کنیم، شیوا میگه من نیومدم چوب خطمو با یلدا صاف کنم من کینه ای از یلدا ندارم، بخت منم اینطور بود که بابای بچه ام فلز وجودشو با حرص و حقه آب دادن، اما باید یه چیزی رو بگم درمورد یلدا ، چیزی رو که من میدونم رو خودش هم نمیدونه، گفتم بهتره تا دیر نشده حداقل شما خبر داشته باشید، درمورد سردردهاشه که دکتر نظر دیگه ای داره و فکر میکنه ربطی به میگرن نداره.
ابراهیم میره خونه و از اسماعیل میپرسه تاریخ دادگاه رو مشخص کردی؟ اسماعیل میگه بله داره میره جلو، بذار این یه قلم رو خودم درستش کنم، من هنوز هضم نکردم که شما یور ماجرا بودی، ابراهیم میگه تمام ماجرا من هستم اون رفته از من شکایت کرده اگه نتونم جمعش کنیم باید کاسه گدایی دست بگیریم این دختره و این جماعت دست به یکی کردن دارو ندار منو بالا بکشن اما تو نمی فهمی. اسماعیل میگه دارو ندار دوزار برام ارزش نداره، ابراهیم میگه بله منم جای تو بودم اینطوری حرف میزدم اما اگه یه شب از گشنگی سنگ به نامت میبستی از گشنگی، نمی گفتی اموال بابام به درک، من چه هیزم تری فروختم که پشت همه در میای الا من، دنیا اینطوری نمی مونه. اسماعیل میگه همیشه یه بهونه ای هست که من مقصر باشم حتی موقعی که دارم چوب اشتباه بقیه رو می خورم.
یلدا میره دادگاه خانواده، اسماعیل و شریعت هم اونجا بودن، قاضی می خواد که به داوری و مشاور رجوع کنن و گواهی عدم بارداری بیارن.
ابراهیم هم میره خونه هدیه، بعد از کمی کل کل ازش میخواد به سوالاش درست جواب بده. هدیه میگه من هیچ ور این بازی نبودم. اما اصلا حق باتو آخرش چی، تو که زورت زیاده اینقدر وجدان داشته باش، قبول کن این دختر نمیخواست تو این بازی باشه، افتاد توش، ابراهیم میگه ساده نباش کم گیرش نیومده، هدیه میگه اونقدر از همه چیز خبر داری که بدونی هیچی گیرش نیومده، ابراهیم می پرسه عماد از کی این قضیه رو میدونست، هدیه میگه از اولش، ابراهیم میگه اینقدر هم الاغ نیست، هدیه میگه حرص و حسد چشم آدم رو کور میکنه من واقعیت رو بهت میگم چون ازت نمی ترسم، ابراهیم میگه ولی بهتره بترسی،تو نمیدونی من چه کارهایی میتونم بکنم، هدیه میگه تو این همه راه نیومدی که منو بترسونی، هربلایی می خوای سر عماد بیاری من کنارتم، اون دختره رو هم یه جوری غیبش میکنم که انگار از اول نبوده، ابراهیم میگه تو نمیتونی این دختره رو از ذهن من بیرون کنی، هدیه میگه ابراهیم این قضیه بوی خون میده، بیا همینجا جمعش کن، ابراهیم میگه معلومه تو از آب و آتیش گذشتی به اینجا رسیدی پس میشه باهات یه قول و قراری گذاشت، هدیه سیگار ابراهیم رو روشن میکنه و ابراهیم میگه فدات.
قاضی میگه شخصا برای من مهمه بدونم هر دوی شما با این جدایی موافقید یا نه، اسماعیل میگه بله، یلدا میگه نه حاج آقا…
آغاز جدال



