فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۱ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت یازدهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت یازدهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانته‌آ پناهی‌ها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زن‌ها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا می‌کند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشن‌ترین شب، پا به تاریکی می‌ذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی می‌دزدیم و زندگی رو به مرگ بازمی‌گردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانه‌ها در حرکت است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۱

با رفتن بقیه دخترها به اتاق هاشون، سایه به گلای میگه من نمیتونم به نیلوفر اعتماد کنم او درمورد مادرم صحبت کرد، من بهش گفتم همچین آدمی رو نمی شناسم، گلای میگه معلومه که مادرت رو میشناسه، وقتی اومد گفت مادرت فرستادتش واسه همین بهش اتاق دادم، سایه عصبانی میشه که چرا اینکار رو کردید؟ تو قرار بود به کسی نگی من اینجام، گلای میگه من سرقولم هستم مادرت نمیدونه تو اینجایی، نگران نباش الان هم اون تو زیرزمینه، سایه میگه تا اون برگرده من دیوونه میشم پس کی برمی گرده؟ گلای میگه اون قرار نیست برگرده، سایه میگه پس خودمو میکشم تا از این جهنم خلاص بشم.
سایه میره وسایلش رو جمع میکنه و میگه میخوام برم خودمو از روی پل بندازم پایین، گلای میگه خیلی ایده جذابیت که با وسایلت بپری، سایه میگه من نمیخوام مامانم منو پیدا کنه، مطمئنم اون دختر بخاطر من اومده، تو منو اینجا نگه داشتی تا یه روزی منو بفرستی پیش مادرم، گلای میگه اگه میخواستم بفهمه تا الان بهش زنگ زده بودم، سایه میخواد بره اما گلای نمیذاره و میگه این خونه قانون داره، تو باید بهش احترام بذاری. من جاسوسی هیچ کس رو نمیکنم به همین دلیل هم هست که مورد اعتمادم، حالا هم برو تو اتاقت.
یکی از قلعه زادها به دستور افراد قصر مجبور میشه هرچیزی رو که دیده و شنیده رو تعریف کنه، تعریف میکنه که شاه زمان وقتی از سفر برگشت با ۱۱ زن از حیاط میانی گذشت اما به خوابگاه زنها فقط ۱۰ زن تحویل داده شد، به دستور شاه زمان هر روز مقداری غذا به قصرشان برده میشد، می‌گفتند مهمانی در قصر وجود داره، حتی خود دختر وقتی برای تشرف آماده می‌شد تمام مدت میگفت شاه زمان باید بدونه که من کجام.
با رفتن قلعه زاد اعضای اصلی قصر به شک میفتن که اگه شاه زمان قصد جون شاه ملک رو داشت چرا باید اون زن رو از قصر کشیده باشه بیرون، اما چه کسی میتونسته با وجود اینهمه نگهبان اون زن رو از داخل شکنجه گاه بیرون کشیده باشه، تصمیم می گیرن که با تحت فشار قرار دادن نگهبان ها از همکاری اونها در فرار آشیان مطلع شوند، برای پاک کردن ظلم و ستم در شهر بین زمان و ملک فاصله بیندازند تا زودتر به ملک بفهمونن که قتل شهرزاد کار زمان هست. قاضی القضات میرسه و میگه که عدله برای محکوم کردن شاه زمان کافی نیست، هرچی گفتن و شنیدیم فقط اثبات ارتباط شاه زمان با زن بوده که در مقابل اسرار سر به مهر قصر هیچه، همه ما دنبال گناه کار اصلی می گردیم و کلیدش دست کسی هست که اون زن رو از شکنجه گاه نجات داده.
نگهبان رو حسابی شکنجه میدن اما او میگه من یه لحظه بیهوش شدم وقتی چشم باز کردم قاضی رو بالای سرم دیدم، اما صدر اعظم باور نمیکنه و میگه نگهبان برای شهادت در حضور ملک آماده بشه اگه نمیدونه کار کی بوده ما بهش می گیم کی این بلا رو سرش اورده.

سایه میره پیش نیلوفر و ازش می‌پرسه برای چی اومدی اینجا؟ استانبول پر از هتل و مسافرخونه است. نیلوفر میگه دلیلی نداره به تو توضیح بدم، سایه میگه اگه راستش رو بگی من بهت کمک میکنم، نیلوفر میگه میدونم، وقتی گفتم تو دختر دکتر پرنیان هستی نگران شدی، من عکست رو دیدم و خیلی چیزها درباره تو میدونم، من چند وقته اینجا سرگردونم مادرت آدرس اینجا رو به نامزدم داده بیام اینجا. سایه میگه اینقدر نگو مادرت، مادر من مرده. نیلوفر میگه مادرت نگرانته اون نمیدونه تو اینجایی، من تا وقتی نامزدم بیاد اینجا برام من امنه. سایه میگه با وجود من اینجا دیگه برای تو امن نیست اگه بخواهی از بودن من اینجا با کسی حرف بزنی. نیلوفر قول میده که به کسی چیزی نمیگه فقط بزاره از زیرزمین بیاد بیرون. سایه گوشیش رو میده به نیلوفر تا به سروش زنگ بزنه، اما سروش گوشی رو برنمیداره و نیلوفر تصمیم می گیره به خونه اشون زنگ بزنه.

سپیدار درحالی که دکمه پیراهن نبی رو می‌دوخت تلفن زنگ میزنه گوشی رو جواب میده و با نیلوفر صحبت میکنه نیلوفر گریه میکنه که چرا اینطوری شد؟ سپیدار میگه گریه نکن روح آقا منصور معذب میشه، نیلوفر تازه متوجه میشه که پدرش فوت کرده.

سروش میره کافه، بهش میگن که حامد منصور دایرکتش رو جواب داد اما اون تو کاناداست، قبول کرده که با دکتر پرنیان صحبت کنه. سروش میگه با دکتر صحبت میکنه که شماره اش رو بدن به حامد.

پرنیان یادش میاد روزیکه رفته بود استانبول، زنگ خوابگاه رو میزنه و میگه با گلای کار دارم، اون بهم زنگ زده که از دخترم خبر داره، پرنیان وارد محوطه میشه، گلای به نازان میگه بره سایه رو صدا کنه، سایه که تو بالکن سیگار می کشید با دیدن پرنیان خودش رو قایم می کنه، گلای به پرنیان میگه که سایه الان کمی عصبیه و تو خودش نیست، ترسیده توهم داره و فکر میکنه یکی قراره بیاد ببرتش، نازان میاد و میگه سایه رو پیدا نکردم هیچ جا نیست.

حامد با پرنیان تماس تصویری میگیره و در حالی که گریه می کرد میگه من در حق شما خیلی بدی کردم اما من عاشق سایه بودم اون یهو زد زیر همه چیز، بچه ها گفتن شما باعث شدید، من تنها دلیل نرسیدنمون رو شما میدونم، من از خودم انتقام گرفتم اومدم اینجا شدم پادوی رستوران، گفتم فرار کنم خلاص بشم اما نشد، به سایه بگید کار من نبود من همه فیلم و عکس ها رو رو دیلیت کردم، پرنیان میگه اگه دیلیت کردی چطور پخش شده؟ حامد میگه یکی از تو کامپیوترم بر داشت، شما خیلی درستید بخاطر همین دشمن زیاد دارید، فقط یه نفر بود که از جریان فیلم و عکس ها خبر داشت وقتی همه چیز رو کنار هم گذاشتم مطمئن شدم کار خودشه، پرنیان میگه کی؟

نیلوفر تو اتاقش همچنان برای مرگ پدرش اشک می ریخت، سایه براش غذا میاره و میگه منم بعد از مرگ پدرم همین حال رو داشتم اما بهش عادت کردم، آدم به نبودن عادت می کنه. نیلوفر میگه تو حداقل مادرت کنارته، من هیچ کس رو ندارم. سایه میگه شاید تنهایی بهتر بتونی خودت رو پیدا کنی.

نیلوفر میگه من نباید نیومدم باید میموندم پیشش حتی اگه می گرفتنم، بابام خیلی تنها بود. بعد از سایه می خواد به مادرش زنگ بزنه و چشم انتظارش نذاره.

پرنیان از ماشین پیاده میشه، سایه بهش زنگ میزنه اما فقط گریه میکنه پرنیان ازش میخواد که حرف بزنه میگه که من صدای نفس هات رو می شناسم، من عاشقتم هرجا هر جور بخوای هستم، ما غیر از همدیگه هیچ کس رو نداریم یه چیزی بگو، سایه بالاخره میگه مامان من استانبولم خونه گلای، پرنیان میگه همین امشب میام و فردا پیشتم. با قطع شدن تلفن پرنیان سوار ماشین میشه، دوباره یاد روزی که رفته بود پیش گلای و او بهش گفته که من تمام تلاشم رو میکنم سایه برگرده پیشت. پرنیان یهو فکری میکنه و از ماشین پیاده میشه.

زمان به محل نگهداری زنها میره و به دروغ میگه که نگهبان مغذوب شده رو اوردم تا چند روزی اینجا مخفی بشه، زبونش بریده شده و نمیتونه حرف بزنه فقط بهش آب و غذا بدید، بعد از آشیان که صورتش رو مخفی کرده بود میخواد که از کالسکه پیاده بشه، آشیان رو به جایی که کسی نبود میبره روبند و کلاهش رو برمی‌داره و میگه که میدونم سخته اینجا بمونی اما اگه تا سی روز اگه به اینجا برنگشتم به نگهبان گفتم تو رو همراه زنهای شهر به جایی مخفی ببره، من باید برم ، ملک جنون خون داره، هر خونی که اینجا ریخته بشه در جهان تو تکثیر میشه، این چرخه باید بشکنه، آشیان میگه تو اینهمه از انرژی خیال گفتی زمان، اما من تو دنیای خودم هیچ وقت خیال نمی کردم ماجرای زنهای دنیای من تهش برسه به جهان تاریک تو، زمان میگه من ته این دالون تاریک نور می بینم، آشیان میگه برای من هر لحظه این دالون تاریک و تاریک‌تر میشه بدون تو، زمان میگه میفهمم این جابجایی و انتظار عذابت میده، اما آشیان تو جسوری ازت می خوام تحمل کنی، آشیان میگه برای چی باید تحمل کنم. زمان میگه بخاطر عشق.

پلیس و آمبولانس به محل حادثه تصادف ماشین میرسن، دکتر پرنیان تو مسیر تصادف کرده و آمبولانس اونو به بیمارستان منتقل میکنه…

دانلود قسمت یازدهم سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت اول تا آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا