فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۰ سریال هزار و یک شب + خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت دهم

سریال هزار و یک شب سریالی بین المللی با همکاری کشور ایران و ترکیه از روز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ منتشر شده است، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت دهم سریال هزار و یک شب به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال هزار و یک شب به کارگردانی مصطفی کیایی و بازی پرویز پرستویی، بهرام رادان، محسن کیایی، سحر دولتشاهی، پدرام شریفی، پانته‌آ پناهی‌ها، سوگل خلیق، محمد بحرانی، خسرو شهراز، مریم کاظمی، حبیب رضایی، بانیپال شومون، امیررضا دلاوری و با هنرمندی هدیه تهرانی و معرفی مینو آزرمیگین و … می باشد. در این سریال از وجود بازیگران ترکیه ایی نیز استفاده شده است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان رسمی سریال هزار و یک شب این است: «اگر یکی از این زن‌ها شهرزاد باشد جهان من نجات پیدا می‌کند از این همه ظلم و خونریزی.» همین جمله را علاوه کنید به دیالوگ تیزر رسمی سریال: «ما در روشن‌ترین شب، پا به تاریکی می‌ذاریم، به سمت کورسویی از روشنایی… ما مرگ رو از زندگی می‌دزدیم و زندگی رو به مرگ بازمی‌گردونیم.» همین، یعنی ما با سریالی رازآلود مواجه هستیم که بین جهان کنونی و جهان افسانه‌ها در حرکت است.

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت ۱۰

فرشته، دختر نبی روی تخت خواب توی اتاق تنها بود که با صدای زنگ موبایلش از خواب می پره، جواب میده صدای پشت خط میگه آزادیت رو مدیون ما هستی، تو که باورت نمیشه کسی بیاد جرم تو رو گردن بگیره؟ تو دیگه فانی نیستی و برمی گردی به اسم اصلیت فرشته، فرشته رو دوباره زنده کن، کسی که قراره تو رو ببینه فقط فرشته رو می شناسه، فرشته می پرسه کی؟ بهش میگه یه کیف کنار تخت هست توش یه کارت بانکی با رمز و کارت شناسایی هست، اطلاعات کسی که باید به دام بندازیش داخلشه. فرشته میگه میخوام فرید رو ببینم، می خوام برم خونه، اما بهش میگن فعلا نمیشه و تو خونه نداری.
آشیان رو برای تعویض لباس میبرن روی یک تخت دراز می کشه و چند نفر میان و مراسمی رو اجرا می کنن و بهش میگن که از کس و کاری داری فراموششون کن و موقع دیدن ملک داستان نباف و ادای شهرزاد رو در نیار، اینطوری بیشتر مجذوب میکنی. می شینی تو برزخ بعد داخل میشی، داخل که رفتی دیگه بازگشتی نداری، اگه نقابش رو برات برداشت باید فاتحه ات رو بخونی ملک اصلا به چشم زنها نگاه نمیکنه، بعد روی صورتش رو با مداد نقش هایی می کشه. لباس های آشیان رو عوض می کنن. زمان دنبال آشیان می گرده اما پیداش نمیکنه، آشیان رو روانه قصر ملک میکنن، یکی از افراد قصر به زمان میگه نگران نباشه، زن رو فرستادیم خوابگاه ملک، پیش از اینکه قلعه زادها قصر رو از وراجی پرکنن، اون زن گفت مهمان شماست پیشکسوتان را به خوابگاه ملک فرستادیم، زمان با عصبانیت میگه یکی از ندیمه های قصر من دست و دهان بسته پیدا شده اونوقت شما زنی رو دستگیر کردید اسم منو آورده فرستادیدش به خوابگاه ملک، وای به حالت اگه اتفاقی برای ملک افتاده باشه.
آشیان وارد خوابگاه ملک میشه، زمان خودش رو میرسونه یه سرپوش میکشه روی سر آشیان و بلند داد میزنه و میگه ملک بیرون نیا جونت در خطره، آشیان رو به اتاقی میبره و میگه میمونی اینجا بعد طوریکه نگهبان ها بشنون تا معلوم بشه کی تو رو با کیسه سم فرستاده به قصر ملک، به نگهبان هم میگه مراقبش باش تا معلوم بشه تو این قصر چه خبره و همدست این زن کیه که تا قصر برادرم نفوذ کرده.
زمان به اتاقی میره و افراد شاخص قصر اونجا بودن بهشون میگه با اینهمه نگهبان یک زن چطور تونسته خودش رو به قصر برادرم برسونه، اگه لحظه ای دیر می‌رسیدم معلوم نبود چه بلایی سر ملک میومد، این اتفاق بدون همدستی افراد داخل قصر امکان پذیر نبوده، من به همه افرادی که در این قصر مناسبی دارند شک دارم، یکی از اونها میگه من داشتم کارش رو تموم می کردم اما او ادعا کرد با شما به قصر اومده. زمان میگه شما نباید تا قبل از اینکه مطمئن می‌شدید اون رو به خوابگاه ملک می فرستادید، گفته بودم من وقتی نیستم مراقب قصر و برادرم باشید، یکی از آنها میگه من با اون زن صحبت می کنم همه چیز معلوم میشه، اما زمان مخالفت میکنه و میگه بدون اجازه من هیچ کس به اون زن نزدیک نمیشه و باهاش حرفی نمیزنه بجز قاضی القضات، منتظر نتیجه می مونم.
زمان میره پیش ملک و بهش میگه که بعد از اتفاقی که برات افتاد سخت بود اومدنم به اینجا، به نگهبان ها گفته بودم چشم ازت بر ندارن، می خوام ببینمت من دوباره به سفر میرم، بجای اون زن زنهای دیگه ای جایگزین میشن، ملک میپرسه زیبا بود؟ زمان میگه زنها وقتی به خوابگاه تو می آیند زیباییشون رو از دست میدن، حتی اگه ساعتها زیر دست مشاطه گر باشند، ملک میپرسه از کجا پیداشون کرده بودی؟ خبر از اتاق مشاطه درز کرده که چشمای زیبایی داشت صدایی گرم داشت شنیدم یه گندم زار رو به آتیش می کشوند. زمان میگه تو هیچ وقت نمیتونی چیزهایی رو که شنیدی رو ببینی، چون چشمای اونا خالی میشن وقتی لباس سرخ رو می پوشن، ملک میگه مهم نیست من منتظرم برگردی با یکی مثل اون اما بدون کیسه زهر، زمان میگه بر میگردم با اینکه در شهر کسی نمونده، ملک میگه اونا تاوان مرگ شهرزاد رو پس می دن.
وقتی قاضی القضات میره دیدن آشیان می بینه که او فرار کرده و نیست.
سروش میره دیدن شیما اما بهش میگن که بیمار ممنوع الملاقاته، سروش میگه من دستیار دکتر پرنیان هستم، پرستار میگه حتی دکتر پرنیان هم حق ویزیت این بیمار رو نداره.
سروش به پرنیان زنگ میزنه و میگه که چی شده، پرنیان میگه تو بمون اونجا من دارم میرم پیش دکتر گودرزی احتمالا درباره تو میخواد باهام حرف بزنه، کارم تموم شد بهت خبر میدم.
پرنیان میره پیش دکتر گودرزی، او فیلمی رو از مکالمه پرنیان با سروش تو گوشی اش بود نشون میده و میگه این فیلم از صبح داره دست به دست میشه، من به شما گفته بودم پشت سر شما حرفه، گفتی مهم نیست. پرنیان میگه یه بار دیگه این اتفاق تو زندگی من افتاده چرا نمی پرسید که این کیه که جاسوسی زندگی منو می کنه و دنبال چیه. گودرزی میگه همش بخاطر بی احتیاطی خودته از صبح دارم جواب پس میدم، پرنیان میگه خودم درستش می کنم.
پرنیان میره خونه و فیلم رو به سروش نشون میده و میگه این ابزار خوبیه برای کسی که میخواد ما رو تخریب کنه. گودرزی بابتش محاکمه ام کرد. سروش میگه پس دلیل اینکه گفتن پرونده شیما رو از شما گرفتن و نذاشتن منم ببینمش همینه. پرنیان میگه دلیل خوبیه برای کسی که می خواست ما رو هل بده عقب، سروش و پرنیان که فکر می کردن هر دو به یک نفر مشکوک شدند، سروش میگه من منظورم صفارودی بود، اما پرنیان میگه حامد و منصور بهم ربط دارن.
سروش میره کافه همیشگی و درباره اونا تحقیق میکنه، ازشون میخواد که هرچی درباره اونا میدونه بهش بگن.
پرنیان میره پیش رئیس بیمارستان و ازش درباره ممنوع الویزیت شدن شیما می پرسه، اما دکتر عامری خیلی خونسرد میگه من دارم پیگیری میکنم، پرنیان با عصبانیت میگه شما دارید با جون یه آدم بازی می کنید.
فرشته با طاها تو کافه قرار میذاره و میره دیدنش، بهش میگه که من تله ام داریم شنود میشیم، حرفهاشون رو تو منو می نویسن تا کسی شک نکنه، بعد واسه رد گم کنی از خودشون برای هم از خودشون میگن، طاها میگه که دیگه با عموش کار نمیکنه و برای تفریح اومده استانبول، فرشته هم میگه بعد از فوت مادرم تو آلمان اومدم ترکیه، یه مدت بجرم مواد مخدر زندان بودم تازه آزاد شدم، من خیلی تنهام دوست دارم بیشتر همدیگه رو ببینیم، طاها میگه وقتی زنگ زدی باورم نشد خودتی، فرشته میگه خوشحال شدی؟ طاها میگه نه. فرشته می پرسه کجا زندگی می کنی؟ طاها میگه هر وقت گفتی شماره منو از کجا آوردی بهت میگم، فرشته میگه من هرچی بخوام بدست میارم، طاها میگه منم هر چی رو نخوام نمیگم.

نیلوفر که خواب بود نازان میاد و بهش میگه سریع وسایلتو جمع کن باید بیای بیرون پلیس اومده، نیلوفر هراسان با بقیه دخترها میرن زیرزمین، اونجا سایه رو می بینه بهش میگه تو چقدر برام آشنایی، سایه ایرانی ها همه شبیه همن.
پلیس عکسی رو نشون میده که شما می‌شناسیدش اما نازان و رئیس اونجا میگن نه. نازان میاد زیرزمین میگه همه‌چیز روبراهه دخترها میرن بالا اما به نیلوفر میگه تو صبر کن، ازش می‌پرسه تو کی هستی چرا نگفتی کل استانبول دنبالن، تو کسی رو کشتی؟ مافیا ، پلیس، همه دنبالتن، نیلوفر میگه حالا میخوای منو بفروشی؟ نازان میگه مجبور بشم آره.
زمان آشیان رو به قصر اولش میبره و آشیان میگه من این اتفاقات رو باور نمی کنم مطمئنم که همه اینها خواب هست و من دارم کابوس می بینم، زمان میگه من اگه همه چیز رو به تو میگفتم تو باور نمی کردی نباید تو رو میوردم اینجا، اما باور کردم این تقدیر ماست، تو به دلیل اینجایی، آشیان میگه چه دلیلی؟ زمان میگه صبر کن. آشیان میگه تا کی، ذهن من پر از سواله می خوام بدونم اون زنها کجان و چه بلایی می خواد سرشون بیاد، زمان اتاقی رو به آشیان نشون می‌ده و میگه اینجا پناهگاه منه و بین این کتاب‌ها رها میشم، این شهر جایی برای زنها نیست تو نباید خطر کنی، اینبار بموقع رسیدم. آشیان میگه من تا زمانیکه دلیل چیزی رو ندونم نمیتونم آروم بشینم، با من حرف بزن زمان. زمان میگه زنهای اینجا یا مرده اند یا فرار کردن یا تو دالونها دارن زندگی مخفی خودشون رو می کنن، اینجا شهرزادی کشته شده و هر شب زنی به بستر ملک میره و صبح فرداش به میدون اعدام، اتفاقی که ممکن بود و هست که برای تو هم بیفته، آشیان میگه تو اون زنها رو به اینجا نیاری برای بردن به مسلخ برادرت؟ زمان میگه من زنهایی رو که در جهان تو ناامید شدن به این جهان میارم با امید پیدا کردن یک شهرزاد دیگه و این تنها راه نجات جهان منه، آشیان میگه ولی شهرزاد هیچ وقت تو هزار و یک شب کشته نشد، زمان میگه هزار و یک شب با تخیل شما شروع شد، ولی واقعی شده و جلوتر رفته، آشیان میگه توی هزار و یک شب ملک خونخوار برادری داره به اسم شاه زمان، همون اول داستان بعد از خیانت زنهاشون ملک رو رها میکنه میره، زمان میگه من سالها خودم رو گم کردم تو برهوت این جهان ریاضت کشیدم تا بتونم از مرز خیال عبور کنم، آشیان میگه من چطور اینجام؟ زمان میگه تو با قدرتی که از من گرفتی پا به واقعیت این جهان گذاشتی، اما در جهان خودت داری به زندگی نباتی ادامه میدی، آشیان میگه میتونم با تو برگردم؟ زمان میگه من باید تو رو از قصر خارج کنم، الان تمام نگهبان ها دنبال دختری هستند که از شکنجه گاه فرار کرده، زمان یکی از قفسه کتابخونه ها رو که راه مخفی داشت باز میکنه و میگه تو باید بری به یه جای امن، بریم کسی نباید تو رو با این لباس تو قصر ببینه، اونها سوار بر کلسکه ای از قصر خارج می شن و …

دانلود قسمت دهم سریال هزار و یک شب

خلاصه داستان سریال هزار و یک شب قسمت اول تا آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا