۱۷ محکوم به قصاص از مرگ گریختند + روایت مرد بوکسور از جنایتی که ناخواسته مرتکب شد

ماهها تلاش و پیگیری تیم صلح و سازش دادسرای جنایی تهران نتیجه داد و ۱۷ قاتل که هرکدام در جریان پروندههای جداگانه مرتکب قتل و به قصاص محکوم شده بودند، از مجازات مرگ رهایی یافتند.
همشهری آنلاین – حوادث: صبح دیروز محکومانی که از مجازات مرگ گریخته بودند از زندان به دادسرای جنایی تهران انتقال یافتند تا مقدمات آزادی آنها فراهم شود. درمیان آنها دو زن نیز حضور داشتند که سالها قبل در پرونده های جداگانه مرتکب قتل شده بودند. در ابتدای جلسه دیروز محمد شهریاری، سرپرست دادسرای جنایی با اشاره به اینکه انگیزه بیشتر این قتلها نزاع و تصمیمات هیجانی و لحظهای بوده، گفت: به همراه صلحیاران تا پای چوبه دار برای اخذ رضایت تلاش میکنیم؛ حتی فضایی فراهم کردهایم تا خانواده مقتول پیش از اجرای حکم با محکوم گفتوگو کند. وی افزود: از ابتدای امسال ۱۷ نفر از قصاص نجات یافتهاند و تلاش برای تکمیل وجه و رهایی ۱۲ محکوم دیگر نیز ادامه دارد.
به گفته شهریاری، در مراسم دیروز زمینه آزادی ۱۷ نفر از زندانیان محکوم به قصاص فراهم شد که چهار نفر از آنان همان روز و ۱۳ نفر دیگر نیز پس از طی مراحل قانونی، در روزهای آینده آزاد خواهند شد. به گفته سرپرست دادسرای جنایی تهران، سه نفری که دیروز آزاد شدند، بیش ۲۰ سال در زندان بودهاند. در ادامه جلسه ناصر عتباتی، رئیسکل دادگستری استان تهران، با قدردانی از اقدام انساندوستانه اولیایدم مقتولان تاکید کرد: اکثر این جنایتها، ناشی از یک تصمیم مجرمانه قبلی نبوده، بلکه حاصل رفتارهای هیجانی و ناتوانی در کنترل خشم بوده است و اولیایدم با بخشش خود نه تنها یک فرد، بلکه پیامهای مثبت و الهی به جامعه منتقل میکنند.
پیاده تا کربلا
یکی از محکومان به قصاص ۲۵ سال پشت میله های زندان بوده است. او هنوز باورش نمی شود که طعم آزادی را خواهد چشید. مرد میانسال می گوید: وقتی وارد زندان شدم، در دهه بیست زندگیام بودم اما حالا در آستانه ۵۰ سالگی هستم. او درباره جزییات قتلی که مرتکب شده است می گوید: ۲۵ سال قبل با همدستی برادرم، نقشه سرقت ارزهای مرد صرافی را کشیدیم که یکی از آشنایانمان بود اما ماجرا به جنایت منجر شد و ناخواسته مرد صراف را به قتل رساندم. وی ادامه می دهد: در طول مدتی که زندان بودم، هر هفته دست و پایم میلرزید که مبادا نام من در فهرست اعدامیها باشد. شاید این جملات به ظاهر ساده باشد، اما هیچکس جز کسی که زیر تیغ است، درکش نمیکند. این حسی است که در همه این سالها تجربه کردم و حالا که قرار است بعد از گذشت ۲۵ سال آزاد شوم، دلم میخواهد به محض اینکه در زندان باز شد، پیاده حرکت کنم به سمت کربلا. این یکی از بزرگترین آرزوهای من بوده است که باورم نمی شود قرار است محقق شود.
حفظ قرآن، نجاتم داد
«من معتقدم که حفظ قرآن نجاتم داد.» این را جوان محکوم به قصاصی می گوید که ۴ سال قبل مرتکب جنایت شد. با چشمانی پر از حسرت می گوید: سر هیچ و پوچ قاتل شدم. ۴ سال قبل یکی از بچه محل هایمان با فردی درگیری داشت. به طرفداری از او در نزاع شرکت کردم اما ناخواسته جان جوانی را گرفتم. وی ادامه می دهد: وقتی حکم قصاصم رسید، کابوس هایم بیشتر شد. بارها به سوئیت منتقل شدم و حتی یکبار از پای چوبه دار به زندگی برگشتم. من مرگ را دیدم و برگشتم. در زندان توبه کردم و هر روز برای رسیدن به آرامش قرآن می خواندم. چندین بار کامل قرآن را خواندم و چند جزء از آن را حفظ کردهام. به نظر خودم قرآن نجاتم داد. اما بهترین قسمت ماجرا این است که اولیای دم بدون دریافت حتی یک ریال رضایت دادند؛ به خاطر رضای خدا. آنها یک شرط برایم گذاشتند که دور خلاف را خط بکشم و به مدت ۵ سال در پایتخت(تهران) آفتابی نشوم. به محض آزادی، مستقیم به مشهد مقدس می روم؛ همراه با دوقلوهایم که برای زندگی در کنار آنها، همه قلبم پر می کشد و دیگر مرتکب هیچ خلافی نخواهم شد.
نذر مرد بوکسور
یکی دیگر از محکومان نجات یافته، مردی است که ۷ سال از عمر خود را در انتظار قصاص سپری کرد. او که پیش از این مربی بوکس بوده، میگوید: تمام ماجرا یک درگیری خیابانی ساده بود. در یک لحظه کنترلم را از دست دادم و مشتی ناخواسته به صورت فرد مقابل کوبیدم. آن ضربه، به قیمت جان او تمام شد و زندگی من را هم به کلی تغییر داد. حالا که با جلب رضایت اولیایدم، ورق زندگی او برگشته، دیدگاهش به دنیا تغییر کرده است. او میگوید: در تمام این سالها نذر کرده بودم اگر روزی آزاد شوم، دیگر اجازه ندهم خشم، زندگی کسی را ویران کند. میخواهم به سراغ افرادی بروم که مانند خودم، در لحظات خشم مرتکب جنایت شدهاند؛ میخواهم در راه گرفتن رضایت از اولیایدم به آنها کمک کنم تا شاید فرصتی دوباره برای زندگی بیابند. علاوه بر آن، نذر کردهام که بخشی از توان و وقتم را صرف یاری رساندن به نوجوانانی کنم که با معلولیتهای جسمی دستوپنج نرم میکنند.



