فرهنگی و هنریمهمترین اخبار

دانلود قسمت ۱۹ سریال بدنام + خلاصه داستان سریال بدنام قسمت نوزدهم

سریال بدنام سریالی درام از روز جمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت نوزدهم سریال بدنام به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال بدنام به کارگردانی احسان سجادی حسینی، تهیه کنندگی و نویسندگی حامد عنقا و بازی ستایش رجایی نیا، حسن پورشیرازی، امیر آقایی، سینا مهراد، لعیا زنگنه، ایلیا کیوان، به آفرید غفوریان و … می باشد.

خلاصه داستان سریال بدنام

یلدا نمی داند که در سکوتی که می خواهد خود را بیندازد چه عشقی آغوشش را گشوده ولی می داند که او را چه به عاشقی. گرگ ها برای دریدنش رقابت می کنند…

خلاصه داستان سریال بدنام قسمت نوزدهم

اسماعیل میره کافه اما اونقدر پکر و گرفته بود دوستاش میخواستن بیان پیشش اما بیتا میگه بذارید خودم برم، بیتا میاد پیش اسماعیل و عکس سونوی جنین رو می بینه، می پرسه یلدا میتونه بچه رو نگهداره؟ اسماعیل میگه چطور؟ یعنی همه ماجرای مریضی یلدا رو می‌دونستن الا من؟ البته خیلی عجیب نیست من چیو میدونستم که اینو بدونم؟ بیتا میگه بگو میشنوم، تو وسط این شهر به این بزرگی نمیای تو کافه ای بشینی که اینهمه آشنا داری، چی میشه بزاری فکر کنم اونیکه میخوای باهاش حرف بزنی منم.

یلدا به هدیه میگه باید باشی ببینی شبهایی که تشنج میکنم این زن بیچاره چه حالی میشه، باید ببینی وقتی تو خیابون راه میرم چشمام سیاهی میره، یه روزهای صبحها که از خواب بیدار میشم خیره به سقفم فکر میکنم مُردم، تو که بیشتر از من میدونی این روزهای من مسابقه است برای اینکه این بچه سالم بدنیا بیاد، هدیه میگه بدنیا اومدن اون بچه قدم اولیه است، الهی که نبینم اون روزی رو که نیستی، ولی اگه نباشی اون پسر پدر بچه اته، حق داره بینه بچه اش رشد می کنه، صدای قلبش رو بشنوه، لگد زنهاشو ببینه، اگه تو قراره یه بچه بی مادر رو بهش تحویل بدی حق نداری این روزها رو ازش بگیری، یلدا میگه باید چشمای ابراهیم رو می‌دیدی پشت این در، هدیه میگه اما ندیدم بجاش چشمای اسماعیل رو دیدم، پر از عشقه، زور عشق اسماعیل به خشم اون اسماعیل نامرد می چربه، یلدا میگه اسماعیل گناه داره، هدیه میگه آره گناه داره، تو این مدت هر بلایی که می خواست بیاد سر دل اسماعیل اومد، تو این چند ماهه باقیمانده با اونیکه دلت میخواد با کسی که می خوای زندگی کن نذار بدهکار خودت باشی.

عماد به یکی از دوستای وکیلش درباره پرونده ویسی میگه دادم حسابهاش رو می بندن، یه اجرایی توقیف اموال مونده که اونم به زودی انجام میشه، با چند میلیارد بدهی مجبورم، برای افروز هم دارم براش. دوستش میگه خیلی به برد مطمئن نباش وقتی اسم ویسی میاد وسط، اسم خیلی های دیگه هم وسط کشیده، عماد میگه بدرک من چیزی برای از دست دادن ندارم، دوستش میگه آره تو نداری ولی خیلی ها دارن، به نظرم پاتو زیاد روی گاز نذار.

عماد میره پیش رئیس بانک بهش میگن ویسی از مشتری های ماست نمیشه حالا با مسالحه حل کنید مشکل رو، عماد میگه طبق اون نامه مسدود کردن حساب‌های دو امضای ما و بقیه حساب‌های ایشون تا ابلاغ دادگاه، نمیدونم چرا تعلل شده من رو حرف این آقا چند صد میلیارد تعهد گردن گرفتم، این آقا شب خوابیده صبح بیدار شده خلف وعده کرده، من زندگیم رو هواست، رئیس بانک میگه تا فردا باید تحمل کنه تا نامه رو به بقیه شعب ارسال کنن.

اسماعیل جلو در شرکت شریعت رو میبینه، شریعت بهش میگه همین الان نامه عدم سازش رو گرفتم و قرار محضر رو رو برای سه شنبه گذاشتیم، اسماعیل میگه مگه توافق نامه نباید امضا میشد؟ شریعت میگه یلدا خانم امضا کردن فرستادن، اسماعیل با شک، نامه رو می بینه و به شریعت میگه تا نگفتم قرار محضر رو نمیذارید، من به خود این خانم گفتم طلاق نمیدم همین الانم به بابام گفتم فعلا باید فکر کنم.

شریعت میره بالا پیش ابراهیم و درباره مسدود شدن حسابهاش صحبت می کنه و میگه بانک برای مسدود کردن فقط حکم قاضی رو می خواد، بچه ها هم تو دادگاه میگن اعتماد هر روز بدنبال توقیف امواله نمیخواهی باهاش صحبت کنی؟ ابراهیم میگه گور پدر عماد کار این دو تا بچه رو یکسره کن، شریعت میگه من کارهاشو کردم اسماعیل گفت دست نگهدار، تا ایشون نخواد نمیشه، مشکل اصلی شما اعتماده این دختره اونقدرها هم مشکل نیست.

ابراهیم میره خونه زری سراغ یلدا، اما زری میگه یلدا رفته سقاخونه زیر بازارچه نذرش رو ادا کنه، اسماعیل میگه تو این چند روز اتفاقی نیفتاده؟ زری میگه اتفاق که هر روز میفته.

یلدا سینی کیک نذری به دست جلوی سقاخانه بود و مشغول پخش کردن که اسماعیل میرسه، یلدا میگه اینجا نه، همینطوریش برای زن بیشوهر و حامله حرف درمیاد رعایت کن، اسماعیل برگه رو نشون یلدا میده و میگه تو چی؟ نباید رعایت منو می کردی؟ من فکر کردم … یلدا میگه فکر کردی هرچی تو میخوای باید همون بشه؟ هر موقع خواستی طلاق بدی من بگم جشم هر موقع خواستی زندگی کنی باز بگم چشم، اسماعیل میگه من طلاق نمیدم اون بچه منم هست، یلدا میگه مگه میتونی منو مجبور کنی اونم تو این وضعیت، خودت رو گول نزن بذار این چند ماه تموم بشه اگه این بچه بدنیا اومد بعد اگه بدنیا نیومد هم که هیچی، آخر این قصه که برای تو فرقی نمیکنه ته این قصه تو تنها کسی هستی که باقی میمونی، اگه منو دوست داری بریز به پای این بچه، اگه دختر بود اسمشو بذار یلدا عین این فیلمها بدم نمیاد از بابات انتقام بگیره، اسماعیل میگه باز داری حرف بقیه رو میزنی که، یلدا میگه چون بقیه آن که زندگی من دستشونه.

اسماعیل به یلدا میگه بزار دوباره شبهامون پر از ساز و عشق بشه، یلدا میگه این عشق نیست خودتو گول نزن، تو فقط احساس می‌کنی باید مرد باشی این بچه رو گردن بگیری چند وقت که بگذره دوباره شک و تردید میاد سراغت، اسماعیل میگه بذار اون مشکل رو خودم حل کنم، یلدا میگه متاسفم چون اون مشکل منم، بزار چند وقت بگذره، اسماعیل میگه مگه تهش مردن نیست، مگه غیره اینه که ممکنه چندماه دیگه نباشی؟ پس دیگه چی داری واسه از دست دادن، این منم که چیزی از دست میدم یا بقول خودت که بیتا گفته بودی آخرش میشی برام یه خاطره تلخ، اگه قراره بشم یه خاطر تلخ چه فرقی میکنه باهم باشیم یا تنها؟ یلدا میگه بزار فکر کنم، تو نمیتونی بفهمی، اسماعیل میگه به چی میخوای فکر کنی، بخدا تو منو دوست داری چرا میخوای کتمان کنی، یلدا میگه بخاطر همین میگم میخوام فکر کنم، دیگه هم اینجا نیا. اسماعیل میگه تو هم دیگه به وکیل زنگ نزن.

ابراهیم میره کافه سراغ بیتا، بهش میگه شاید تو بدونی اسماعیل داره چه بلایی سر خودش و زندگیش میاره، بیتا میگه اینکه اسماعیل میخواد پای عشق و زندگیش وایسته اینقدر برای شما عجیبه؟ ابراهیم میگه اگه عاشق دختری مثل تو بود من سرم رو بالا میگرفتم، سرتا پاتو طلا میگرفتم روزی هم که اومد با ذوق تعریف می‌کرد فقط قیافه تو توی نظرم بود و کیف می کردم ولی، بیتا میگه عشق حساب و کتاب نداره با تموم این اتفاقات اون یلدا رو میخواد، ابراهیم میگه نه دخترم عشق مال موقعیه که آدم تو تنگناست، وگرنه مال موقعی نیست که آدم همش تو کافه و قهوه و سیگار و بگو بخند و شعر و شاعری باشه، این حرفها جدای زندگیه، این دختره برای پسر من کیسه دوخته اما کاش فقط همین بود فردا من چجوری سر بلند کنم با این آبروریزی، حاضرم هزاربرابرش رو بدم به تو بشرطی که یه کار کوچولو برام بکنی، ازت میخوام اسماعیل رو بکشونی محضر، بیتا میگه اینکار از من برنمیاد، ابراهیم میگه تو شیرین زبونی بخواهی میتونی، تو اونو بیار من همه جوره نوکرتم برات فراهم میکنم، بیتا میگه تو دنیای شما کاری هست که فکر کنید نمیشه با پول درستش کرد؟ ابراهیم میگه هر کسی یه قیمتی داره، بیتا میگه من ندارم، من اسماعیل رو خیلی دوست دارم بخاطر همین براتون احترام قائلم الانم میرم چون بیشتر از این سخته مراعاتتون رو بکنم، شما هم بهتره دنبال کسی باشید که هم قیمتش معلوم باشه هم دوزار انسانیت براش نمونده باشه.

ابراهیم میره شرکت می بینه اومدن در رو پلمپ کنن، میگه من میرم داخل کسی حق اینکار رو نداره، این عماد کی وقت کرده اینکارها رو کنه، شریعت میگه این دفتر باید پلمپ بشه اتفاقی نیفتاده من درستش میکنم، طول میکشه تا اجرای حکم، اگه برامون دستور پلمپ فرستاده یعنی می خواد وادارمون کنه باهاش صلح کنیم، ابراهیم میگه من باید چیکار کنم اون نمیخواد من اهل صلح نیستم، شریعت میگه شما بسپرید به من برو استراحت کن اصلا، ابراهیم میگه اگه شاکی پرونده بمیره چی میشه؟ شریعت میگه اونطوری پرونده کلا کعنلم یکنه، ابراهیم میگه این تنها راهه که مونده، شریعت میگه دارید شوخی میکنید شما عقلتون همیشه گره گشاست خشم شما میتونه همه جیز رو بدتر کنه، ابراهیم میگه الان تنها چیزی که من دارم خشمه، دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار. ابراهیم میگه یه راهی پیداکن بابت امضای این دختره ازش شکایت کن، هرچی باشه شریکشونه، شریعت میگه میشه فقط زمان میبره میشه بپرسم چیکار می خواهید بکنید، ابراهیم میگه اینطوری من زمان میخرم، اینو بهتره ندونی چیکار میخوام بکنم.

ابراهیم میره دیدن دکتر اما بهش میگن روز خوبی برای ملاقات نیست، ابراهیم از اینکه یکساعت پشت در منتظر بود ناراحت و عصبی بود و میگه به زودی ورق برمیگرده و میاد بیرون.

بیتا میاد دیدن یلدا و میگه دوست داشتم دوتایی چشم تو چشم خودمون با هم بدون اینکه کسی بفهمه با هم حرف بزنیم.

ابراهیم به شریعت میگه کار اسماعیل چی شد چرا معطل میکنی امضای دختره رو که داری، شریعت میگه آره ولی همه چیز دست اسماعیله اون باید بگه، کاری از دستم برنمیاد، ابراهیم میگه کار خودمه باید با یه تیر دوتا نشون بزنم، هم قضیه عماد رو حل کنم هم اسماعیل رو.

بیتا به یلدا میگه بابای اسماعیل اومده بود سراغم ازم یکاری می خواست، اینکه اسماعیل رو راضی کنم بیاد محضر برای طلاقتون، یلدا میگه پس چرا اینجایی؟ چون اسماعیل دیگه اینجا نمیاد، بیتا میگه اومدم بگم نذار به اونجا برسه من نیومدم راجع به اتفاق هایی صحبت کنم که بینتون افتاده، من اومدم راجع به همین الان صحبت کنم، اسماعیل خیلی دوستت داره اونقدری که تو این چند ماه حسابی حیرون شده، اینو کسی داره بهت میگه که خیلی ساله می شناستش، داره میترکه، یلدا میگه میگی چکار کنم عقل رو ول کنم بچسبم به دل واموندم، بیتا میگه آره چون الان دیگه دو نفر نیستید، اسماعیل اینو فهمیده منتظره تو هم بفهمی.

ابراهیم جلسه رو که تو خونه اش بود ترک میکنه و میگه میرم جایی و برمی گردم.

یلدا حالش بد میشه میره بیرون از اتاق، زری با بشقاب میوه میاد و به بیتا میگه خیر از جوونیت ببری، حرفهاتو شنیدم مگه اینکه تو حریف،این دختر بشی.

یلدا میاد و میگه تو می‌دونی زندگی من به امروز و فردا بنده، بیتا میگه اگه قبول کنی این بچه رو بندازی چی، ولی نمیندازیش، چرا؟ میدونم اما میخوام از زبون خودت بشنوم، تو این بچه رو میخوای چون باباش اسماعیله پس چرا، یلدا میگه ببین من اینقدر اسماعیل رو دوست دارم که خط قرمزم خود اسماعیله، با من بودن براش خوب نیست، بیتا میگه باتو نبودن چی براش خوبه، بخاطر اسماعیل. یلدا میگه اصلا خطر بابای بی همه چیزش هیچی، ولی اون جوونه من ازش دنیا دیده‌ترم، میتونم بفهمم شاید پیش خودش بگه چون مریضم یا حامله ام باید گردنم بگیره، ولی من حس و حال واقعی اش رو دیرم تو دادگاه، ممکنه حس واقعیش اون باشه، فرض کن من و این بچه زنده موندیم اون وقت هربار که منو می بینه گذشته منو باباش عین میخ میره تو مغزش، فکر میکنی با این تصویر این بچه میتونه زندگی کنه، بیتا میگه همه اینا مال بعده، من الان رو میگم، تو فرض کن بعد از چهار پنج ماه دور از جون فقط این بچه موند چرا میخوای خودتون رو از چیزی که عالم و آدم دنبالشن محروم کنی، زندگی همینو بهت بدهکار نیست. اسماعیل منتظرته.

ابراهیم میره سراغ عماد، عماد میگه اینجا همه جاش دوربین داره، اگه بخوای بزنی تو گوشم یه شکایت دیگه میزارم رو پرونده ات، گفتم که در جریان باشی، ابراهیم میگه اگه قرار به اینکارها بود تاحالا استخونت رو هم سگها خورده بودن، من واسه دعوا نیومدم، پاشو بریم یه گوشه دو کلمه با هم حرف بزنیم.

بیژن میره پیش میرافشار و پیغام ابراهیم رو بهش میده.

عماد به ابراهیم میگه تو خیمه شب بازی این زن من هیچ کاره بودم، ابراهیم میگه میدونم اما وقتی خیس شدی نمیتونی پاپس بکشی، هر طرف هم بری فرق نمیکنه، الان منو تو ته خطیم، همین ششصد تومنی که برای تامین می خواستی کمش دو هفته طول میکشه تا جورش کنم، دو روز دیگه هم قراردادمون شکسته میشه، پسر من یه غلطی کرده یه خربزه خورده پای لرزش میشینه، من دلم برای نگار تو میسوزه، اون طفلک بچه است، جرات داری با میرافشار در بیفتی، عماد میگه آره، از این بدتر که نمیشه، ابراهیم میگه خودتو به خریت میزنی، اونروزی که پولشو آوردی تو بازی من میدونستی میخوای گردش کنی بزنی به جیب، من ته بازیکن‌های این شهرم اگه نبودم که حالا اینجا ننشسته بودم. میرافشار به عماد زنگ میزنه و بهش دستور میده کاری که ابراهیم میگه رو انجام بده، این برای همه بهتره، عماد میگه شما میدونی چی میخواد؟ میرافشار میگه شاید آره، شاید هم نه، ولی تو انجام بده.

میرافشار تماس رو که قطع میکنه به بیژن میگه به هرحال انجام میده تو هم میدونی باید چیکار کنی. با رفتن بیژن، شیوا میاد میپرسه دوباره دارید چیکار می‌کنید بابا؟ میرافشار میگه یه سری کارها رو دارم راست و ریس میکنم خلاص شدن از شر ویسی کمی کار میخواد، شیوا میگه فقط یادتون نره چه قولی به من دادید، هر کاری می کنید مراقب این دختره باشید، به اندازه کافی بدبخت هست.

عماد به ابراهیم میگه تو می‌دونی چی میخوای؟ ابراهیم میگه تو هنوز وکیلی سعی کن با یه کاغذ پاره ترتیب این وکالت نامه رو بدی تا خلاص بشه، عماد میگه طلاق رو نمیشه که با وکالت نامه اینطوری سر و تهش رو جمع کرد، ابراهیم میگه میدونم این بدبختی منه پسره من نمیتونه به دختره بگه نه، هرچی بخواد براش فراهم میکنم، عماد میگه خب بهش بگو طلاقش بده خلاص، ابراهیم میگه ای کاش میتونستم. نقطه ضعف من و تو بچه هامونن، یادته بهت گفتم این دختره دلیل تضمین منه برای رسیدن به بلوکهاست، حالا شرطم اینه که این دختره اصلا نباشه بهت قول میدم به پول و موقعیتی برسونم حتی بالاتر از قبل، بعدش هم گور پدر آقای میرافشار، از اولش هم همینو میخواستی، بیا رفاقت کنیم، دفعه دیگه هم خواستی لات و لوتهاتو بفرستی سراغم آدم درستهاش رو بفرست نه اوناییکه با یه کشیده به حرف میان، یادته گفتم یارو رو پیدا میکنم؟ دیگه نانداره راه خونه اش رو پیدا کنه چه برسه بخواد با چاقو رو صورت بچه من خط بندازه، نمی خواستم امشب اینا رو بگم اما گفتم بدونی سرم تو حسابه، از امشب به بعد هم از این تلفن ها زیاد بهت میشه نترسیا، همه رو جواب بده.

دانلود قسمت نوزدهم سریال بدنام

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال بدنام

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا