فرهنگی و هنریمهمترین اخبارویدئو

دانلود قسمت ۶ سریال نیم رخ + خلاصه داستان سریال نیم رخ قسمت ۶

اولین قسمت از سریال نیم رخ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت ششم سریال نیم رخ به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

سریال «نیم‌رخ» از پلتفرم زی‌ویژن، متعلق به نبراس پیکچرز، از جمعه ۱۳ شهریور آغاز شده است. این سریال به تهیه‌کنندگی علی طلوعی و کارگردانی رضا شریفی است. نویسندگی اثر را مهرداد نیکنام برعهده دارد و این مجموعه در ژانر درام معمایی ـ جنایی ساخته شده است.

بازیگران اصلی سریال مهدی سلطانی، حامد کمیلی و بهاره کیان‌افشار هستند.

خلاصه داستان سریال نیم رخ

نیم رخ داستانی معاصر و مرموز روایت می‌کند که در آن هویت‌های پنهان، رازهای سربه‌مهر و روابط درهم‌تنیده میان شخصیت‌ها محور اصلی ماجرا هستند.

خلاصه داستان سریال نیم رخ قسمت ششم

زمان قبل
شیوا به مطب کاوه میره و میگه فکر کردم اگه بعنوان بیمار بیام خدمتتون برای شما بهتر باشه، کاوه میگه نمی‌فهمم اگه بیمار نیستید چرا پرونده تشکیل دادید؟ شیوا میگه بیشتر توضیح میدم، بخش اول صحبتم اینکه چی شد داروهای فاسد وارد کشور شدن رو قلم می گیرم چون خودتون زحمتش رو کشیدید، اما بخش دومش از اونجاییکه داروها رو به پخش کننده های داخلی دادید تو انبار دپو میشه و بعدش توسط چندتا کارگر تاریخشون عوض میشه و وارد بازار سیاه میشه، من یکی از اون کارگرهام که تاریخ داروها رو عوض می کرد، شیوا نامی، تعجب می کنم چطور به چشمتون آشنا نیست، چندتا دیگه از این قرص ها دارم که اگه حرفمون رو فهمیدیم تقدیمتون می کنم، شما منو یادتون نمیاد ولی من خوب شما رو یادمه، یبار هم اومدید انبار ما، همون موقع ها بود که پلیس مشکوک شده بود، دعوای شما هم با صاحبکارم این لود که چرا بجای داروی تاریخ گذشته داروی فاسد داده، اونروز ماجرا ختم بخیر شد چون هوای صاحبکارم رو داشتید، منم با خودم فکر کردم چرا که نه، میام اینجا و نمیذارید دست خالی برم. کاوه میگه پاشو خانم بیرون مجبورم نکن بندازمت بیرون، شیوا فیلم روزیکه کاوه رفته بود انبار رو هم بهش نشون میده، کاوه میگه من کارم واردات داروست اونروز هم صاحبکارت با من تماس گرفت گفت یه سری دارو وارد کرده منم رفتم دیدم تاریخ گذشته است بیخیالش شدم، شیوا میگه منطقیه، هوش زیادی نمیخواد که پلیس از روی این قرص ها به تو میرسه، ما بچه های پایین شهر هواس جمعیم اگه فرصتی بده رو هوا میزنیم از این فیلم و داروها نسخه دیگه هم دارم واسه مبتدا، بدتر از اون یه داداش دیونه هم دارم که کاش میشد بیارم پیشت درمانش کنی، حیف که به این چیزها اعتقادی نداره و یه سری رفیق نابانتر از خودش هم داره که کلا دنبال شر می گردن، داداشم بوی پول به دماغش بخوره دیگه رد میده، نگاه به رخت و لباسمم نکن عاریه است، کاوه میگه دخترجون من خودم بچه لب خطم، ختم روزگارم بیخود برای من خط و نشون نکش، بچه محل‌های من دنبال فرصت نیستن اونا بیخیال نمیشن،میفهمی که چی میگم؟ شیوا میگه آره بابا تازه حال کردم بچه پایینی حرف امو بهتر می فهمیم، کاوه میگه وقت ویزیت شما تموم شده امروز برات نسخه نمینویسم چون احتمالا سر عقل بیای، میخوام کار به نسخه پیچیدن من نکشه، شیوا میگه این ماجرای مشروبات الکلی که تو خیلی از شهرها کشته داده به گوشت خورده؟ تو اخبار زیاد ازش حرف میزنن، پلیس چندتا ساقی رو گرفته که با دوتا چک زود اعتراف میکنه، فروشنده هم پخش کننده اصلی یعنی صابکار من میدونی که چی میگم، کاوه میگه صابکار تو اگه یکم هوش داشته باشه باید انبارش رو خالی کرده باشه و از مملکت بیرون زده باشه، شیوا میگه پس فهمیدی از ترس فلنگ رو بسته، کاوه میگه تهش چند؟ شیوا میگه حالا شد، خودت کلاهتو قاضی کن یه عددی بگو که باهاش بتونم یه ماشین بخرم، برای هفته بعد از منشیت یه وقت میگیرم، کاش میشد خانواده ام رو هم بیارم دکتر لازمن، من که حالم خیلی خوب شد نگران نباش با هم حلش می کنیم.
زمان حال
راغب از داوود بازجویی میکنه که تو توی موتور ناصر مواد جاسازی کرده بودی؟ داوود میگه پس ناصر منو فروخته؟ راغب میگه ناصر می‌گفت که تو اونو فروختی، داوود میگه ناصر بدهی اش رو به من صاف نمی کرد، راغب میگه اونوقت مواد تو موتورش جاساز کردی و بعد یکی رو فرستادی زندان تا بکشتش، داوود شوکه میشه میگه قتل؟ اصلا به ما نمیخوره ناصر همون حبس براش بس بود ولی خب آدم فروش جاش سینه کش قبرستونه.
آرمان کارهای بیمارستان مائده رو انجام میده و کمکش میکنه تا مرخص بشه، مائده ازش تشکر میکنه و آرمان میگه مشکلی نیست ما با هم شریکیم بعدا همه رو باهات حساب می کنم.
بهرام میره به آدرسی که از پاشا داشت و خودش رو معرفی میکنه تا بشناستش.
کاوه تو اتاقش نشسته بود گوشیش رو باز میکنه و تو فضای مجازی می بینه خاکسپاری ناصر هست و بچه محل‌هاش سر خاکش نشستن و میگن نمیذاریم قاتلت فرار کنه، نمیذاریم خونت پایمال بشه.
زمان قبل
شیوا با کاوه قرار میذاره میاد میگه بابت غلطی که داداشم کرده عذر می‌خوام گفتم که مخش تاب داره، کاوه میگه برای چی با همکارم قرار نذاشتی، یه بار دیگه ما رو باهم ببینه میدونی چیکار میکنه؟ شیوا میگه با دکترم راحتترم، بگو چی شد؟ کاوه از شیوا میخواد که سوار بشه، بهش یه پاکت میده میگه این ۱۵۰۰ تا، ۱۵۰۰ تا هم هفته پیش گرفتی، حالا مدارک رو بده، شیوا میگه این چیه به من میدی، دیه یکی از اون آدمها فقط بالای یه تومنه، بچه گیر اوردی؟ کاوه میگه هفته پیش باهم حرف زدیم، ازت انتظار دارم اونقدر معرفت داشته باشی که زیر قولت نزنی، شیوا میگه کدوم قرار، من فکر کردم علی الحسابه، کاوه میگه نزار دلخوری پیش بیاد تمومش کن بره، شیوا میگه تهدید میکنی، جایی که من زندگی میکنم گربه هاش آدم میخورن چه برسه به آدمهاش، با کی کار داری هان؟ کاوه میگه من تهدیدت نکردم درخواست کردم، البته بهت حق میدم نمیدونی با کیا سرشاخ شدی، اگه فکر میکنی با من فقط طرفی سخت اشتباه می کنی، آدمهایی که تو اون هلدینگ کار میکنن مثل من فکر نمی کنن، اگه من نتونم دوستانه این موضوع رو جمعش کنم اونا میان وسط جوری از روت رد میشن که نفهمی چه بلایی سرت اومده، من خودم یه مبلغی بهش اضافه می کنم که فقط راضی باشی، سه روز دیگه بیا مطب ۱۵۰۰ دیگه میزارم روش این آخرین پیشنهادمه، بیشتر از این در توانم نیست، تو هم مدارک رو نیاز و بدون دوز و کلک تمومش می کنیم، شیوا میگه مرسی بابت نصیحت هات، منم بدم نمیاد تمومش کنم، اما با این گندی که زدی نمیتونی با یه قرون دوزار جمعش کنی، اینو به اون آدمها که تو هلدینگ نشستن هم بگو، بعد قوطی های قرص رو میزاره تو ماشین و میگه اینم بابت صدقه ای که دادی نگی بچه های پایین شهر بی مرامن، کاوه میگه چقدر دیگه میخوای این بازی مسخره رو تموم کنی، شیوا میگه این برای من زندگیه، دوست داشتم خودت بگی اما باشه خودم میگم، ۱۰۰ هزار دلار، کاوه میگه یه چیزی بگو که به قواره ات بیاد تو اصلا میدونی ۱۰۰ هزارتا رو چجور مینویسن، شیوا میگه ناصر شک کرده یه چهارچرخ انداختم زیر پام شاخک‌هاش تیز شده اما من چیزی نگفتم، نمیدونم تا کجا میتونم بپیچونم.
با رفتن شیوا، بهرام سوار ماشین میشه و میگه چی شد؟ کاوه میگه قالتاق‌تر از این حرفهاست مجبوریم یه فکری بحالش بکنیم.
زمان حال
سرگرد همایون از قاتل ناصر میپرسه چرا ناصر رو زدی؟ او میگه فحش ناموسی داد. همایون میگه قبل ناصر هم حُکمِت اعدام بوده، یه قتل دیگه هم برات فرق نمی کرده، کی ازت خواست این کار رو بکنی؟ یه بچه اوتیسمی داری که پیشه پدرته و زنت هم غیابی ازت طلاق گرفته، تو هم که این تو کاری ازت برنمیاد، حرف بزن تا بتونم کمکت کنم، من فقط یه اسم می خوام، او کمی فکر میکنه اما بعدش دوباره میگه ناصر فحش ناموس داد حقش بود.
پاشا برای بهرام تعریف میکنه که بعد از قضیه آقات چند سالی اون تو بودم وگرنه نمیزاشتم اینطوری سرگردون بشی، بابات آدم خوبی بود، اردشیر خرابش کرد، اونا با هم شریک بودن همون اوایل یه صادرات واردات کوچیک راه انداخته بودن بد هم در نمیوردن اما سهم اردشیر بیشتر بود چون همه رابطه ها مال اون بود و کار اصلی مال اون بود، اون موقع تو تازه بدنیا اومده بودی، اردشیر نشست زیر پای بابات که الان جنگه و اوضاع هر کی به هرکیه، بیا قاچاق دارو کنیم اینطوری بارمون رو می بندیم آب از آب تکون نمیخوره، قرار میشه آقات داروهایی که اردشیر هماهنگ کرده از پاکستان بار بزنه و از مرز رد کنه اما همون اول کار گیر مامورها میفته، هوشنگ به اردشیر میگه تو که گفتی اونجا ایست بازرسی نداره، اردشیر میگه به منم اطلاعات غلط داده بودن، اردشیر میگه اسمی ازش نبره و اون بیرون وکیل بگیره و پول خرج کنه تا هوشنگ رو از تو زندون دربیاره، اما هوشنگ میگه من نگران زن و بچه امم، اما اردشیر میگه نگران نباش من مراقبشونم.

بهرام به پاشا میگه میدونم مامورها بهم گفتن که بابام داروهای قاچاق رو گردن می گیره، شما بقیه اش رو بگو، پاشا ادامه میده که بابات گیر یه قاضی سفت افتاد هر چی مادرت و دوست و آشنا التماس کردن نشد که نشد گفت مفسد و اعدام، بهرام میگه یعنی وکیل اردشیر نتونست کاری بکنه؟ پاشا میگه کدوم وکیل؟ بهرام میگه یعنی اصلا براش وکیل نگرفت؟ پاشا میگه ننه و آقات اینا رو بهم گفتن، اردشیر وکیل که نگرفت هیچ، کاری کرد که آقات رو بکشن بالا، اینجوری هم پرونده بسته میشد هم سهم بابات رو بالا می کشید و هم، پاشا سرش رو میندازه پایین و یه سیگار روشن میکنه و میگه اینارو میخوای بدونی که چی؟ همه اینا گذشته، برو زندگیت رو بکن پسر، بهرام میگه جون عزیزات کشش نده من اگه الان اومدم اینجا یعنی میخوام تا تهش برم، میخوام بدونم چرا اینهمه سال که پیش اردشیر بودم چیزی به من نگفته، میدونسته و نگفته؟ میخوای برم با خودش بیام رو در روتون کنم هرچیه بریزه وسط؟ پاشا میگه به حرف من گوش بده تو اگه یه دونه موی اون خدابیامرز تو تنت باشه آخر این قصه به خون کشیده میشه، بهرام اصرار میکنه که ادامه بده. پاشا میگه من و آقات همسایه دیوار به دیوار بودیم از وقتی هوشنگ افتاد زندان پای اردشیر به خونتون باز شد تا مثلا مادرت رو درجریان آزادی پدرت قرار بده، تا من بودم نمیذاشتم تنها بیاد خونتون یعنی آقات از من خواسته بود، تا اینکه سر یه درگیری خیابونی کشته دادیم و مامورها افتادن دنبالم، چند روزی فرار کردم یه روز صبح اومدم چندتا وسایل بردارم و برم بپیچم به بازی که دیدم سرصبح اردشیر از خونتون اومد بیرون، انگار از یه چیزی ترسیده بود، نمیدونم نشنید یا خودش رو زد به نشنیدن، رفتم تو چند بار مادرت رو صدا کردم جواب نداد رفتم بالا یهو صدای گریه تو اومد و قطع نمیشد فهمیدم یه چیزی غیرطبیعیه، رفتم دم اتاق دیدم مادرت هم داره گریه میکنه گفتم چیزی شده؟ اما خب من چیزی ندیدم گناه کسی رو نمیشورم ولی از اون اردشیر هیچ چیزی بعید نیست، همون روز مامورها منو گرفتن، شنیدم مادرت سه چهار روز بعد از اون ماجرا خودکشی کرد، من تو زندان بودم چندسالی حبس گرفتم وگرنه تا آخر عمر روی چشمام نگهت می‌داشتم نمیزاشتم آواره بشی، شرمنده تو و آقاتم.
راغب توسط همکارش مطلع میشه که مادر بهرام قبل از اعدام همسرش خودکشی کرده اما علت مشخص نیست و تو پرونده نوشته که پدر بهرام قبل از اعدام تمام اعترافاتش رو رد کرده و گفته با اردشیر شمس تو قاچاق دارو شریک بوده.
آرمان مائده رو میرسونه خونه اش، مائده با دیدن خانمی که به مادرش غذا میداد تعجب میکنه، آرمان میگه سیما خانم پرستار مادرته، از این به بعد خیالت راحت باشه.
آرمان با ستاره تماس می گیره و یه قرار جدید میذارن، ستاره بعد از تماس حلقه اش رو از دستش در میاره‌.
اردشیر به گوشی بهرام زنگ میزنه، بهرام که توی مهمونی بود و تو استخر به همه حرفهای پاشا می کرد، جواب اردشیر رو نمیده. آخر شب به خونه اردشیر میره، اردشیر میگه در دسترس نیستی، من تو رو گذاشتم مراقب کاوه باشی، هر گندکاری که خواست بالا بیاره بیای به من خبر بدی، چیه این داروهای قاچاق که سرخود از پاکستان اورده؟ بهرام میگه منکه چندبار راجع به این داروها بهتون گزارش دادم، کاوه هیچی به من نگفته بود تا وقتی اون افتضاح رو ببار اورده، تازه اونموقع هم برای کمک بهم گفت تا خلاصش کنم، منم که مرتب درجریان گذاشتمتون، اردشیر میگه مثل درجریان گذاشتن کشته شدن دکتر روزبه؟ بهرام میگه اونم نظر کاوه بود بهم گفت قرص ها رو از مطب دکتر باید بیاریم بیرون اگه دست پلیس بیفته پیگیری میکنه تا ببینه تهش به کی میرسه، من خودمم نمیدونم اون قرصها چطور قاطی قرصهای ستاره شده، من نمیدونم کاوه چرا اینقدر نگران شده بود، منم قبول کردم قرصها رو از مطب بدزدم اما نمیخواستم بلایی سر روزبه بیارم، من اینکار رو بخاطر شما کردم کاوه کیه، هر کی ندونه منکه میدونم ته این دم و دستگاه‌ها شمایید، بدون امضای اردشیر شمس همه چیز یعنی کشک، این امپراطوری رو شما ساختید نه کاوه، من سرباز شمام نمیزارم کاوه یا هر کس دیگه اونو نابود کنه، بخاطر امین هم قبول کردم اونشب برم مطب روزبه، داروها رو برداشتم و صحنه سازی کردم ماجرا سرقت بنظر بیاد، همه چیز داشت درست پیش می‌رفت اصلا قرار نبود دکتر برگرده مطب، باهاش درگیر شدم افتاد زمین، من جعبه قرص ها رو گیر آوردم اما هیچی داخلش نبود، جونمو به خطر انداختم شما مثل پدر میمونید واسه من، زندگیم رو بهتون مدیونم، گفته بودم کاوه داره از کنترل خارج میشه، چه تو رفتارهای کاری چه تو زندگی شخصی، اردشیر میگه فعلا مسئله اینه که پلیس اومده بیخ گوشمون، حتما تا الان کلی هم زندگیمون رو زیر و رو کرده، نمیخوام این وسط کاوه دردسرساز بشه، بهرام میگه کاوه زرنگتر از این حرفهاست، خیلی از مدارکمون تو شرکت نیست یه جا امن تو شرکته، اردشیر میگه میخوام یه سوال ازت بپرسم واضح جواب بده، اون قرص ها که ستاره رو مسموم کرد آهوی قشنگمو ازم گرفت کار کاوه بود، بهرام میگه شما خودتون بهتر میدونید ستاره خانم با طلاق موافقت کنه کاوه باید تمام دارایی و زندگیش رو بده بره بعدش هم دیگه حمایت‌های شما رو نداره، بنظرمن قرصی که ستاره خانم خورده از همون آشغالهاییه که کاوه وارد کرده، برای همین داشت دست و پا میزد قرصها رو از روزبه بگیره ولی من خودمم مطمئن نیستم کاره کاوه بوده. اردشیر میگه قضیه این دختره که دور و بر کاوه بود چیه اینم ستاره بهم گفت اما تو نگفتی، میخوام ببینم اونا ربطی به این دادگاه دارن یا نه، بهرام میگه راستش من خودمم بی‌خبر بودم اما درباره اون دختر یه چیزهایی میدونم که نگفتم، گفتم خودم یه جورایی رفع و رجوع کنم اما نشد، در مورد اون دختره شیوا.
زمان قبل
بهرام به کاوه میگه پولو بزن به حسابش مگه نمیگی داداشش میاد سراغت، هرچی این ماجرا رو هم بزنی بوی گندش در میاد، قرص های فاسد رو از بازار جمع نکردیم که اینطوری بشه، کاوه میگه بهش اعتماد ندارم، اون ۱۰۰ هزارتا رو بگیره بازم بیشتر میخواد، به فرض که فیلم رو داد مطمئن باش یه نسخه دیگه از اون رو داره، این گدا گشنه تر از این حرفهاست، ته آرزوش این بود یه پراید داشته باشه که اونم با پول من خرید اون ۱۰۰ هزاردلار پول میخواد که مطمئنم به اینم رضایت نمیده، من بلد چجوری ازش حرف بکشم، بهرام میگه بس کن بیشتر از این جلو نرو.
شیوا با کاوه خارج از شهر قرار میزاره، کاوه میرسه شیوا میگه که کاوه بیاد تو ماشین شیوا، کاوه میگه چی شده یکدفعه زنگ میزنی منو از وسط همایش میکشونی بیرون اینجا قرار میزاری فیلم‌های جیمزباند زیاد می بینی؟ شیوا میگه آخرین فیلمی که دیدم ممل آمریکایی بود از همونجا به سرم زد برم ال ای خدارو چه دیدی شاید اونجا هم رفتیم، شیوا فلش و داروها رو به کاوه میده و کیف پول رو میگیره میپرسه این چقدره؟ کاوه میگه ۱۵۰۰ تا، شیوا میگه ای بابا قرارمون ۱۰۰ هزار تا ، یکدفعه بهرام میاد و دستمال رو جلوی دهان شیوا میگیره و بیهوشش میکنه، وقتی بیهوش شد شیوا رو با ماشینش میبرن خارج از شهر دست و پاشو میبندن، بهرام میگه اینم از فیلم و داروها بریم دیگه، کاوه میگه باید مطمئن بشیم چیز دیگه ای پیشش نیست، کاوه میاد میبینه شیوا بهوش اومده، بهش میگه دختر خوبی نباشی این متن رو می‌فرستیم فکر کنه خودکشی کردی، کاوه یه متن حلالم کن برای خانواده شیوا آماده میکنه و به شیوا میگه اگه عاقل باشی حرف میزنی، شیوا میگه منکه هرچی خواستید بهتون دادم، کاوه میگه تقصیر خودته کاری کردی که نتونم بهت اعتماد کنم، شیوا التماس میکنه که دستاشو باز کنن بره و شر نکنن، کاوه میگه شر رو تو درست کردی، احمقی دختر میتونستی مثل بچه آدم مدارک رو بدی پول رو بگیری بری دنبال زندگیت، هنوزم دیر نشده میتونی جبران کنی، من تو چشم آدمها نگاه کنم میفهمم راست میگه یا دروغ، بعد به بهرام اشاره میکنه و بهرام آمپول رو به بازوی شیوا میزنه، کاوه میگه نترس موقتیه نمی کشتت وقت داری حرف بزنی بازم از اون فیلم کپی داری؟ شیوا چندتا فحش به کاوه میده که کاوه به بهرام اشاره میکنه بعدیش رو بزنه،بهرام سرنگ بعدی رو هم تو بازوی شیوا فرو میکنه، کاوه میگه این یکی اثرش بیشتره نفست سنگین میشه و بعد صورتت میریزه بهم، تا وقت داری حرف بزن، شیوا با گریه میگه هیچی پیشم نیست، کاوه میگه داری دروغ میگی، شیوا میگه آره دروغ میگم یه نسخه اش پیش داداشم ناصره، کاوه میگه میدونستم، یکدفعه شیوا شروع به لرزیدن میکنه و چند ثانیه بعد میمیره، بهرام میگه لعنت بهت کاوه. کاوه خودش هم شوکه شده بود و نمی‌دونست که شیوا قبلش الکل مصرف کرده بود و باعث مرگش شد. مجبور میشه پیام رو برای خانواده شیوا میفرسته و ماشین رو هل میدن داخل رودخونه میندازن.
بهرام میگه شاید اصلا بلوف زده باشه و برادرش چیزی نمیدونه، کاوه میگه چاره ای نداریم باید مطمئن بشیم، یهو کاوه متوجه میشه که سنجاق کراواتش موقعی که شیوا به یقه اش چنگ زد کنده شد و اونجا تو ماشین شیوا مونده.
اردشیر به بهرام میگه تا کی باید تاوان کثافت کاری های کاوه رو بدم آشغال بدرد نخور، بهرام میگه حالا باید چیکار کنیم؟ اردشیر میگه با آشغالهای بدرد نخور چیکار میکنن؟…

لینک دانلود قسمت ۶ سریال نیم رخ

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال نیم رخ

فرزانه سمندر

من فرزانه سمندر، نویسنده و خبرنگار دیجیتال، از بوی کاغذ مجلات تا نور مانیتور نزدیک به دو دهه، کلمات همنشین روزهایم هستند، از کاغذ کاهی تا صفحات وب ؛ قلم عوض نشده فقط زمین بازی بزرگتر شده است. نوشتن برای من فراتر از یک تخصص است. به همین دلیل، گاهی از هنر به ادبیات می‌رسم، از اجتماع به سفر، از فرهنگ به سبک زندگی. تنوع موضوعی برای من نشانه‌ی کنجکاوی و عشق به زندگی است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا