دانلود قسمت ۱۱ سریال کوری + خلاصه داستان سریال کوری قسمت یازدهم

سریال کوری سریالی جنایی روزهای جمعه منتشر می شود، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت یازدهم سریال کوری به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.
قسمت یازدهم سریال «کوری» روز جمعه بهصورت اختصاصی در پلتفرم فیلم نت پخش خواهد شد. سریال کوری به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و تهیهکنندگی کاظم دانشی اثر جدیدی از فیلم نت می باشد.
مریلا زارعی، امیر جعفری، سارا بهرامی، محسن قصابیان، امیر نوروزی، مجید نوروزی، عباس جمشیدی، شهرام قائدی، سید علی صالحی، عرفان ناصری، یسنا میرطهماسب، مریم کاویانی و پرویز فلاحی پور ، سحر لطفی، وحید منتظری، حدیث میرامینی، ستایش دهقان، پویا نوروزی، غزاله اکرمی، جلال محبی و محمد اشکانفر و … بازیگران این اثر هستند.
خلاصه داستان سریال کوری
در خلاصه داستان این سریال آمده است: «و عدالت برای همه…!»
خلاصه داستان سریال کوری قسمت ۱۱
بهزاد به یونس ویس میفرسته که سهیل میخواد اعتراف کنه بعد از کشته شدن میثم حسابی ترسیده، صبح یوسفی رو میفرستم زندان ببینم چی در میاد ازش.
موسی شبونه تو زندان میاد بالا سر سهیل و با چاقو با ضربات متعدد می زنتش.
دیر وقت بود و شمس تو آرامگاه بود، فیلم هایی که نوید براش فرستاده بود رو میدید، فیلم ها رو تو سفرهاش گرفته بود، شمس دکمه ضبط دوربین رو میزنه و شروع میکنه به گفتن اما نمیتونه ادامه بده دوباره میخواد ضبط کنه باز نمیتونه و موبایل رو میکوبه زمین.
دکتر میاد بالا سر حنا و حالش رو میپرسه بهش میگه بگم بیاد تو از دیشب منتظره؟ اما حنا میگه میخوام تنها باشم، یونس از دکتر میپرسه الان که دیگه میتونم برم ببینمش، دکتر میگه نه اجازه بدید کمی تنها باشه با خودش کنار بیاد، یونس میگه بابا زنمه نگرانشم، دکتر میگه اگه من دکترم صلاح نمیبینم برید داخل ولی اگه میخوای بری برو ولی حالش بدتر میشه.
بهزاد میاد دیدن یونس تو بیمارستان، یونس میپرسه سهیل چی شد؟ بهزاد میگه الان بیمارستان بودم زدنش باید صبر کنیم تا بهوش بیاد، موسی زدتش، یونس میگه این همه آدم از تنها شاهد پرونده نتونستید مراقبت کنید، الان هامون رو باید چجوری پیدا کنیم؟ بهزاد میگه بچه ها رد یه خانم رو زدن که هامون باهاشه، باید وایستیم استعلام ثبت احوال بیاد، باور کن پدرمون دراومد همین رو هم دراوردیم، روال کار همینه دیگه ضمن اینکه شما دیگه مسئول پرونده نیستی، همین ها هم دارم بهت میگم زیاده. یونس میگه الان اگه یه درصد کار محسن نباشه چه گِلی باید به سرمون بریزیم، بهزاد میگه پس کار کیه؟ کی بجز تو و شمس همزمان بخواد انتقام بگیره، این مشکل ما این نیست، بین خودمون بمونه شعبانی گفته شیدا رو باید آزاد کنی، میگه چیزی ازش نداریم نگهش داریم، من خودمم مخالفم.
یونس میره پیش شعبانی، شعبانی دوباره همون حرفها رو میزنه که بازداشت شیدا موقت بوده و نمیشه نگهش داشت، یونس میگه خیلی از این نمیشه ها، نمیخوامه، شعبانی میگه یه اثرانگشت یه شاکی یه چیزی پیدا کن من نامردم اگه نگیرمش، کار ما سند و مدرکه نه حدس و گمان اونموقعی که هامون رو دزدیدن شیدا تو بازداشتگاه بوده، یونس میگه تو خودت هم خوب میدونی برای چی شیدا رو کردید تو بازداشتگاه، واسه اینکه جای محسن رو لو بده، محسن هم که همدست داره، شعبانی میگه پس بگرد دنبال همدست هاش، من نمیدونم الان تمرکز ما باید سر گرفتن خانم فرخ باشه یا شیدا؟ اصلا نمیدونیم این دو تا بچه رو برای چی بردن. یونس میگه میدونیم آقا، شعبانی با تعجب میگه چیو میدونیم؟ یونس میگه می خواد شمس اعتراف کنه که قاتل اون دانشجوهاست، شعبانی میگه این چیزها از شنود دستگیرت شده یا با شمس در ارتباطی؟ یونس میگه الان این مهم نیست مهم اینه که فقط محسن میتونه همچین خواسته ای داشته باشه، این کجاش سخته فهمیدنش، نباید منو جابجا می کردی، شعبانی میگه نکنه از آدم رباها پیغام گرفتی، اونموقع که پرونده دست تو بود چی شد؟ بچه خانمت رو هم که بردن، یونس میگه میدونی چرا من ۱۸ ساله بازپرس موندم و هم نسل هام همه شدن دادستان و معاون و قاضی؟ چون بهتر از من نداشتین پس به من تیکه ننداز، شعبانی میگه الان تو داری تیکه میندازی بازپرس زرنگ، کار ما عدالته بازپرسی که با پرونده اش رابطه عاطفی داره کار پرونده اش تمومه، اینکار تخلفه، تو دنباله تقاصی. یونس میگه من اگه دنبال تقاص بودم این همه بلا سر شمس میومد که باید خوشحال میشدم ولی به والله تو این مدت فقط فکرم پیدا کردن اون بچه بود، شعبانی میگه تو اطلاعات این پرونده رو مخفی کردی تو با آدم رباها در ارتباط بودی نگفتی میدونی یعنی چی؟ اگه رفیقم نبودی و بهت اعتماد نداشتم بازداشتت می کردم، یونس میگه پس بگو مشکلت چیه، میخواستی یه گزارش بدی بالا و یه پست و مقام بالاتر بگیری، خراب کردی.
شیدا رو دوباره آزاد می کنن، شیدا میره پیش امیر که بچه ها رو پیشش گذاشته بود، امیر میگه چی شد پس یه خبر ندادی نگفتی من با دوتا بچه چیکار میکردم؟ همه کارها رو که من کردم مگه نگفتی با همیم، من بچه بدزدم من به یونس زنگ بزنم من بچه نگهدارم پس تو چیکاره ای؟ شیدا میگه یه جا گیر افتاده بودم نشد بیام، آخرش مجبور میشه بگه بازداشت بودم، امیر میگه پس چرا اومدی اینجا؟ شیدا میگه نترس هیچ کس دنبال من نیست، اونا دنبال کسی دیگه ان، امیر میگه تو چقدر ساده ای اونا دنبالت اومدن بچه ها رو پیدا کنن، من گفتم مال این کارها نیستم منو قاطی این بازیها نکن، من یه خلاف مالی کردم تهش چهارسال اون تو میموندم تموم میشد میرفت من الان بچه دزدیدم، شیدا میگه اونروزی که با من حرف زدی رو یادته، گفتی هرکاری حاضری بکنی تا زندگی یونس رو بریزی بهم، تو از زندان بخوای بیرون آه تو بساطت هست اصلا به آدم سابقه دار کار میدن؟ من خونه بابام رو فروختم بدهی شما رو دادم از این اداها نداشتی، امیر میگه من خیر سرم دلم برای بچه ام تنگ شده بود گفتم چهار روز مرخصی میگیرم میام می بینمش، گفتی این یکی بچه رو هم نگه دار گفتم زشته بگم نه، پن بچه دزدیدم اگه بگیرنم اعدامم میکنن، شیدا میگه با این همه دل و جرات چجوری اختلاس کردی؟ این پسر بچه اته، تازه باید از من تشکر هم کتی کمکت کردم، تا فردا تحمل کن بعد دست بچه ات رو بگیر برو، من خودم برات سند جور کردم الانم میگم بزار سند اونجا بمونه تو بچه ات رو بردار برو منم پارسا رو میبرم، هرکدوممون رو هم گرفتن اون یکی رو نه دیده نه میشناسه.
بهزاد عکس آدم ربا رو میاره به یونس نشون میده میگه کار خواهر امیر بوده، چند ساعت بعد که بچه رو میبره روبروی باغ کتاب تحویل پدرش میده، ازش بازجویی کردن هیچی نمیدونه فقط بچه رو تحویل داده. بهزاد میگه فقط یه چیزی، استعلام محسن هم اومده، ۱۱ ماه پیش تو استانبول مرده، خودکشی کرده شیدا در جریان بوده خودش جنازه رو شناسایی میکنه و خودش هم دفنش میکنه، من فکر میکنم شیدا برای همین برگشته.
یونس میره پیش حنا و بهش میگه چرا به من نگفتی امیر بیرونه؟ چرا نباید من میدونستم که امیر رو دیدی؟ حنا میگه من امیر رو ندیدم فقط یه بار بدون اینکه من بدونم هامون رو دیده، یونس میگه چرا بعد گم شدن هامون بهم نگفتی، میخوای بدونی هامون کجاست؟ عکس ها رو به حنا نشون میده و میگه همیشه تو این دنیا فکر میکردم تنها کسی که منو دور نمیزنه تویی، خراب کردی حنا. چرا دروغ گفتی؟ هامون رو بجای اینکه ببری پیش مینو میبردی پیش امیر، حنا میگه بجون هامون نه، یونس میگه الان دیگه نمیدونم چیو بهم راست گفتی چیو دروغ، حنا میگه الان داری ازم بازجویی میکنی حال منو نمی بینی؟ یونس میگه حال منم بهتر از تو نیست، امیر رو بیرون می بینی نمی گی، بچه ام رو بهم نمیگی، چیا رو بهم نگفتی دیگه، تو یعنی بخودت نگفتی کی برای این مردک سند گذاشته میاره بیرون چرا یواشکی میره بچه اش رو ببینه؟ حنا میگه من مقصر وضعیتی که توش هستیم نیستم دنبال شریک جرم نگرد، یونس میگه شریک جرم الان من مجرمم؟ من چیکار کردم که مقصرم؟ این منم که همه چیزم رو از دست دادم، بابام رو، دخترم رو، بچه ام رو یعنی تو این همه بدبختی ها لیاقت شنیدن یه خبر خوب رو نداشتم؟ حنا با گریه میگه ببخشید، اشتباه کردم تو رو خدا هامون رو پیدا کن.
یونس به شیدا زنگ میزنه و میگه باید ببینمت باهات کار شخصی دارم راجع به پرونده ات نیست اون دیگه دست من نیست.
مارال با اکیپی که همراه بود مجبور میشن ۵، ۶ ساعت پیاده برن تا برسن لب مرز.
یونس میره سر قرار با شیدا، بهش میگه بچه حنا سقط شد، شیدا میگه مگه حامله بود؟ یونس میگه مگه به حال تو فرق میکنه؟ شیدا میگه نه، یونس میگه اصلا دیگه نمیشناسمت، شیدا میگه حق داری خودمم دیگه خودم رو نمیشناسم، یونس میگه بچه ها چه گناهی کردن پارسا مگه دست خودش بود که تو خونواده شمس بدنیا اومده گناهش چیه، هامون کجای این قصه است؟ حنا کجای این ماجراست، به اینا چه ربطی داره، شیدا میگه از زندگیت با حنا راضی هستی؟ بنظر زن خوبیه مادر خوبی هم میشه، یونس میگه بچه ها کجان؟ شیدا میگه تو که دوباره رفتی سر مسئله قبلی، مگه نگفتی دیگه مسئول این پرونده نیستی، یونس میگه امیر لو رفته، دیر یا زود جاشو پیدا میکنن، شیدا میگه امیر کیه لو رفته چرا بمن میگی برید بگیرینش، یونس میگه بهت میگم چون ربط داره بهت، محسن ولت نگرده، محسن مرده، چرا خودکشی کرد بمن نگفتی، شیدا میگه محسن اونموقع مرد که تو پشتش رو خالی کردی، یونس میگه از این به بعد نمیتونی فرار کنی هرجای دنیا که بری گیرت میندازن، تنها کسی که خواسته اش اعتراف فیلم شمسه تویی، این راه ته نداره میفهمی، شیدا میگه دیدی یه صحنه هایی انگار تکراریه یه ذره زور بزنم تهش رو میفهمم اما نمی خوام اینطوری بهتره.
مارال تو مسیر حسابی کم آورده بود، مرد ازش میخواد کوله اش رو بده تا بهش کمک کنه، مارال مجبور میشه کوله رو بده.
یونس به شیدا میگه میخوام از مرز ردت کنم و چشمم رو برای اولین بار رو قانون ببندم، فقط به شرطی که بگی جای بچه ها کجاست، فقط اگه رفتی برو دیگه برنگرد، شیدا میگه از کی اهل معامله شدی، من شیدای ۱۵ سال پیش نیستم شوهرش هرچی گفت بگم چشم، من نمیدونم تو تنها اومدی یا نه، ولی اگه از اینجا نرم کار بچه ها تمومه، یونس میگه امیر رو میگیرن اونوقت کارت تمومه، به پیشنهادم فکر کن، شیدا میگه تو که عرضه نداشتی شمس رو دستگیر کنی پس تو به پیشنهاد من فکر کن، من و آوا از اینجا میریم به محض اینکه پامون رسید اونور مرز جای بچه ها رو بهت میگم، یونس میگه اینکه بخوای آوا رو ببری اونور فقط باید از رو جسد من رد بشی، ولی این قول رو بهت میدم هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم، قبوله. شیدا میگه انتخاب کن یا آوا یا هامون.
موبایل یونس زنگ میخوره و میره طوریکه شیدا متوجه صحبتهاش نشه جواب میده و میاد میبینه شیدا رفته.
بهزاد و یوسفی دنبال یه آدرس از امیر هستن ولی هیچ جا پیداش نمیکنن، یوسفی میگه تنها جائیکه مونده خونه پدرش تو کمالشهره که چون چندتا سند داشته نتونسته بفروشه، بهزاد میگه اونجا نمیره که، احمقه دوباره بره همونجا که یبار گرفتنش، بهزاد میگه برو سراغ هم بندیهاش ببین روزهای آخر از آزادیش حرفی میزده یا نه.
مارال و همراهان به یه جایی میرسن که باید یواشکی بدوند و سرشون رو بلند نکنن، مرد هرچی به مارال میگه نمیتونی من خودم میبرمت مارال گوش نمیده و مرد رو هول میده و میدوه، وقتی میدوید صدای شلیک میاد، مارال میترسه و یکدفعه تیر میخوره.
شهاب فیلم بچگی هاش رو برای ریحانه میذاره ریحانه با ذوق صدای شهاب رو می شنوه میگه فیلم رو کی گرفته؟ شهاب میگه مامانم، اگه زنده بود شاید هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیفتاد، خانواده خوبی بودیم من باشم رو خیلی دوست داشتم کی فکرش رو میکرد همه چیز خراب بشه، الان فقط یه چیز میخوام و اینکه حال تو خوب بشه، منو می بخشی؟
یونس با شمیم و شهاب قرار میذاره و بهشون حرفهایی میزنه، فرداش شمیم و شهاب میرن آرامگاه خانوادگیشون چون شمس از دیشب خونه نمیومد و اونجا بود، شهاب میگه طرف بچه بازپرس رو هم دزدیده، شمیم میگه این اوضاع همین جا باید تموم بشه، شهاب میگه هنوز هم نمیخوای قبول کنی مقصری، گندی که زدی رو باید تمومش کنی، شمس میگه چیکار کنم؟ طرف برادرت رو کشته زنت رو کور کرده بچه تو رو دزدیده اونوقت من شدم آدم بده و اون خوبه، شهاب میگه ما نگران بچه هاییم، شمیم میگه باور نمی کنم تا دیروز میگفتی من جونمم برای پارسا میدم، شمس میگه پدربزرگ بی آبرو گوشه زندان به هیچ درد پارسا نمیخوره، پاشید برید، شمیم میگه من بخاطر بچه ام هیچ جا نمیرم شما بخاطر بچه هات چیکار کردی، شمس داد میزنه میگه همین پولها اگه نبود شما هیچی نبودید، شمیم میگه این پولا به چه درد ما خورد، نوید تو قبر خوابیده، بچه من کو؟ تا الان هرچی گفتید گفتیم چشم از اینجا به بعد ما میگیم چیکار کن، شمس می خواد بره، شهاب جلوش رو میگیره میگه هیچ جا نمیری، شمس و شهاب دست به یقه میشن.
شیدا میره گاراژ فیضی تا ماشین رو بفروشه عوضش کنه، شیدا اونقدر عجله داشت که فیضی مجبور میشه با ماشین خودش عوضش کنه.
یونس میاد تو آرامگاه و میگه چرا اینقدر کشش میدیدی، حاج آقا شمس اینجا خونه آخره باید حرف بزنی، من برای آزادی جون اون بچه ها هرکاری بگی میکنم، تو هم چه اعتراف بکنی چه نکنی جات تو زندانه، فقط موندم یه نفر اینقدر بی شرف باشه که به نوه خودش هم رحم نکنه، دخترت میاد ازت فیلم میگیره تو هم حرف میزنی فقط کاری نکن مجبور بشم جلو بچه هات جور دیگه ای حرف بزنم.
یونس به شیدا زنگ میزنه میگه من کارم رو کردم، شمس اعتراف کرد فیلمش رو گرفتیم الانم دستگیرش کردن، شیدا میگه فیلمش کو؟ یونس میگه من تا همینجا هم کارم جرم بوده حرف زدیم باهم، جای بچه ها رو بگو.
یونس از لحظه دستگیری شمس عکس میگیره، بهزاد میگه به شعبانی چی بگم حالا، یونس میگه بگو دخترش فیلم گرفته خودش هم فرستاده واسه آدم ربا، دو روز شمس رو نگهدار من بتونم جای شیدا و امیر رو پیدا کنم بچه ها رو آزاد کنم. یونس فیلم و عکس رو برای شیدا میفرسته، شیدا هم لوکیشن رو برای یونس میفرسته. وقتی میبینه آوا داره میاد اسلحه اش رو که تو ماشین بود زیر صندلی قایم میکنه.
امیر بچه ها رو که حموم برده بود خشک میکنه باصدای شنیدن سگها مشکوک میشه میره حیاط میبینه از روی سقف صداهای میاد سریع بچه ها رو بغل میگیره و فرار میکنه که پلیس میرسه و بهش اخطار ایست میده، بچه ها رو میگیرن و امیر رو دستبند میزنن. بهزاد عکس شیدا رو به امیر نشون میده میگه الان بگی اینو میشناسی به نفعته، امیر مجبور میشه بگه آره و کار خودشه.
بهزاد به یونس زنگ میزنه و میگه که عکس شیدا رو شناسایی کرد بچه ها هم سالمن.
شمیم و شهاب تو اداره منتظر بودن که پارسا میاد تو بغلشون.
یونس کارهای ترخیص حنا رو انجام میده، حنا که هامون رو بغل کرده بود میگه منو برسون خونه خونه خودم، یونس بدون حرف اونا رو میرسونه خونشون. حنا حلقه اش رو میزاره رو داشبورد و هامون رو بغل میکنه و پیاده میشه.
شیدا و یونس میرن سرخاک پدر شیدا، یونس هرچی به آوا زنگ میزنه جواب نمیده چون موبایلش تو ماشین مونده بود، شیدا برای آوا تعریف میکنه که اونموقع خونوادههای دانشجوها فکر میکردن مرگ بچه هاشون گردن محسنه میرفتن دم خونه، بابا هم طاقت نیورد، محسن که فرار کرده بود، دق کرد و سکته کرد، من ندیدمش تا دفنش، من بازداشت بودم آوردندم همینجا، اینقدر نگاه ها روم سنگین بود نتونستم دووم بیارم تا آخر مراسم، گفتم منو ببرین، نتونستم ثابت کنم که محسن بی گناهه، آوا به درخواست شیدا میره از تو ماشین شربت بیاره بخورن گوشیش رو هم برمیداره و ویس یونس رو گوش میده که گمشدن هامون و پارسا کار شیدا بوده، همدستش دستگیر شده یه وقت بهت زنگ زد باهاش جایی نری، پیامم رو گرفتی بهم زنگ بزن. آوا به یونس زنگ میزنه و جریان رو میپرسه و میگه با مامان اومدیم بهشت زهرا قطعه ۳۵، آوا وقتی میبینه شیدا داره میاد گوشی رو قطع میکنه و الکی به شیدا میگه دوستم بود، شیدا شربت رو باز میکنه میده آوا و میگه بخور بریم.
یونس به بهزاد زنگ میزنه و آمار شیدا رو میده، بهزاد میگه کاری نمیکنی تا بیام پیشت، بهزاد از یوسفی میخواد که به همه پلیس راهها و مرزبان ها گزارش یه آدم ربایی بده، شیدا دختر یونس رو دزدیده، فقط تاکید کن خشونتی تو کار نباشه.
آوا با خوردن شربت بیهوش رو صندلی عقب ماشین افتاده بود، شیدا از شهر خارج میشه و …



